بایگانی برچسب: مامان حاج خانم

چای، توی استکان دسته‌دار

مامان‌حاج‌خانم تا جایی که من به یاد دارم،‌ پیر بود. خدا بیامرز، آن قدر فاصله سنی با من داشت که هیچ تصویری از جوانی‌اش در خاطرم ندارم. حالا که مرور می‌کنم اصلا یادم نمی‌آید که آیا حرف خاصی غیر از احوال‌پرسی‌های تکراری با او داشتم یا نه، ولی این را فراموش نمی‌کنم که آخر هفته‌ها که با پدر و مادرم، راهی خانه آن پیرمرد و پیرزن می‌شدیم، برای رسیدن به خانه‌شان ذوق داشتم.

حالا البته سنم بالاتر رفته و دیگر به سادگی زمان بچگی‌ام به آدم‌ها نزدیک نمی‌شوم و احساسم در برابرشان راحت نمی‌شود ولی از همان بچگی‌ هم از همه اقوام و بستگان‌مان خاطره‌ای به این دلچسبی ندارم. از خودم سؤال می‌کنم که چرا آن خانه قدیمی سوت و کور، برایم آن قدر دوست‌داشتنی بود.

teaامروز صبح که کابینت را باز کردم تا لیوان بردارم، چشمم افتاد به استکان‌های کوچکی که ماه‌ها بود ازشان استفاده نکرده بودم. دو تا از استکان‌ها دسته دارند. آن سال‌ها که بچه بودم، نمی‌دانم به چه دلیلی از استکان دسته‌دار خوشم آمده بود و وقتی فهمیدم مامان حاج خانم هم توی اسباب‌چایی‌اش استکان دسته‌دار دارد، به او گفتم چایی من را توی استکان دسته‌دار بریزد. احتمالا چون باعث می‌شد دستم نسوزد و راحت‌تر چایی‌ام را توی نعلبلکی بریزم.

بعد از مدتی، دیگر لازم نبود به مامان حاج خانم بگویم چای من را توی استکان دسته‌دار بریزد. سینی چای را همان‌طور که پای اسباب‌چای نشسته بود، هل می‌داد روی فرش و نگاهی هم به من می‌انداخت و می‌گفت: «این هم یک استکان  دسته‌دار، مخصوص آقاحامد». و چه ذوق می‌کردم که وسط آن شلوغی، حواسش به من هست؛ آن هم توی دوره زمانه‌ای که بزرگ‌ترها عادت داشتند به بچه‌ها بگویند: «سر راه وا نایست! بچه برو کنار!» یا دوره زمانه‌ای که بچه‌های بزرگ‌تر خانه‌ها عادت داشتند بچه‌های کوچک‌تر را قال بگذارند و خودشان بروند توی کوچه‌ پس کوچه‌های محله، دوچرخه‌سواری کنند یا از بقالی سر کوچه،‌ بستنی کیم دوقلو بخرند.

و باز که بیشتر فکر می‌کنم، فقط چای توی استکان دسته‌دار نبود. مامان حاج خانم، هر بار کلید گنجه لگوهایی که نمی‌دانم چطور سر از خانه آن پیرمرد و پیرزن در آورده بود را به من می‌داد و می‌توانستم به شرط اینکه بعد از بازی‌ام تمام لگوها را برگردانم سر جایش، با لگوها بازی کنم. حتی یک بایگانی شاید صدتایی از باتری‌های ریز و درشت قلمی و کتابی داشت که خالی شده بودند و دیگر به کار نمی‌آمدند ولی برای بچه‌ای مثل من، جذابیت داشتند.

حاج آقا عطریان، شوهر مامان حاج خانم هم همیشه بوی عطر می‌داد. هر وقت هم که من را می‌دید، هنوز سلام و احوالش تمام نشده، دست می‌کرد توی جیب کتش و یک شیشه عطر محمدی، می‌گذاشت کف دستم. حتی اگر عطر همراهش نبود، سفارش می‌کرد که شیشه‌خالی‌هایم را ببرم حجره عطرفروشی‌اش توی بازارچه مجلسی تا برایم شیشه‌ها را پر کند.

نمی‌دانم مامان حاج خانم و حاج آقا عطریان، به چه خدایی اعتقاد داشتند، رویکرد سیاسی‌شان چه بود و چه مبانی و اصولی بر زندگی‌شان حاکم بود، ولی لذت همین اخلاق‌های ریز و درشت‌شان توی ذهنم مانده است و هنوز بعد از این همه سال که هر دو شان از دنیا رفته‌اند، من را می‌کشانند توی کوچه‌های خیابان کاوه اصفهان و لبخندی از سر رضایت بر روی صورتم می‌نشاند. شاید واقعا این قدرها هم پیچیده نیست؛ ممکن است با همین کارها، بشود تبدیل شد به یک پدر خوب، یک پدربزرگ خوب. خیالش هم امیدوارم می‌کند. امیدوارم هر دو شان، هر جا که هستند، شاد و آرام باشند.