بایگانی برچسب: سربازی

رها

از آخرین باری که نوشتم، ماه‌ها می‌گذرد. حتی یادم نیست چه زمانی «روشن‌شدگی» را نوشتم، فقط به کمک تاریخی که زیر آن درج شده، به این نتیجه رسیدم که حتما یکی از روزهای تابستانی مرداد بوده است؛ احتمالا زیر باد کولر…

و امروز انگار یک عمر گذشته و من در دنیای دیگری کنار بخاری نشسته‌ام و نزدیک به یک ساعت است گنجشک‌ها بیدار شده‌اند و با هیجان صبحگاهی‌شان میان خاک‌های باغچه به دنبال غذا می‌گردند.

زندگی هنوز آغاز نشده و من فرصتی پیدا کرد‌ه‌ام که در سکوت کم‌نور سحر، ذهنم را مرتب کنم که امروز قرار است چه اتفاقی بیفتد. کارهای روزمره‌ام را به خاطر می‌آورم که قرار است متنی را برای همکارم ارسال کنم، یک دو جا ثبت نام کنم،‌ دو سه نفر را ببینم، یک سری نوشتنی دارم و چند پرداخت بانکی و خرید از بازار کویتی‌ها. کارهایی که روزهای قبل هم مشابهشان را داشته‌ام و روزهای بعد هم دوباره اتفاق می‌افتند و احتمالا هر کدام بخشی از یک پازل بزرگ‌ترند و همین پازل‌های بزرگ‌تری که به نام تحصیل و شغل و ورزش و دوستان و… می‌شناسمشان، زندگی‌ام را تشکیل داده‌اند.

سربازی‌ام که تمام شد، انگار بزرگ‌ترین مشکل زندگی‌ام و همه آنچه برای رسیدن به‌اش تلاش می‌کردم، تمام شد. انگار زندگی‌ام به پایان رسید. همه نیرویم را بسیج کرده بودم که زیر فشار مالی و روانی دوران حماقت‌بار سربازی‌ام له نشوم…

و گذشت…

و بعد، دیگر انگار هیچ مشکلی نتوانست به بزرگی آن برسد. زندگی افتاد روی دنده خلاص در سراشیبی ملایمی که با همه زیبایی و آرامشش… به مرور تبدیل به یک واقعیت هراس‌آور شد: «خب. ثم ماذا؟»

که پول، که درس، که پایان‌نامه، که شغل، که تن‌پروری… شاید جای آن هدف تمامیت‌خواه قبلی را بگیرد ولی نگرفت. پس از آنکه تمام زندگی‌ام فشرده شده بود درون قیفی که روزهای آخر سربازی به تنگ‌ترین گذرگاهش رسیده بود و آن بیرون قرار بود همه چیز با گرفتن کارت پایان‌خدمت آغاز شود… یکهو مانند جنینی که با تلاش و تقلا، با سر به دنیای فراخ و بی‌حد و مرزی افتاده باشد… رها شدم و همه زندگی‌ و آرمان‌ها و اهداف و چشم‌اندازهای گذشته، قطع شد و از خاطرم ناپدید.

به یاد خواب پدر افتادم که دیده بود مرده است و روح آزادش بالای سر تشییع‌کنندگان و عزادارن می‌چرخیده و مراسم غسل و تکفین و تدفین را تماشا کرده است و غروب که همه رفتند، همان روح آزاد تبدیل به روحی سرگردان شده بود در میان صحرایی بزرگ که انگار کسی کاری به کارش نداشته است و نگران شده بود که نکند تا همیشه همین‌جا بمانم؟ نکند فراموش کرده باشند که من اینجا مانده‌ام؟

و پدر تعریف می‌کرد که در میان همان سرگردانی و حیرت، بی‌خبر ضربه‌ای خورده بود به زیر زانوهایش و پاهایش از زمین کنده شده بود و در حالتی شبیه احتضار، به پرواز در آمده بود و آن قدر در آسمان بالا رفته بود که بی‌جان و لمس، از خواب بیدار شده بود و باقی ماجرا.

بهار امسال در همان حیرت و سرگردانی بودم که آن برخورد اتفاق افتاد و مرا از زمین کند. انگار شناورم کرده باشند در آب رودخانه‌ای آرام و مدام، صدایی پخته و مطمئن می‌گفت: «شنا نکن. ادامه‌اش با ما…»

water-sunlight-2560x1600

طبل بزرگ زیر پای چپ

مدت‌ها کسی از من نپرسیده بود چشم‌ها و موهایم چه رنگی است، گروه خونی‌ام چیست، قد و وزنم هر کدام چقدرند. هیچ کدام از این جواب‌ها را حفظ نبودم. همان طور حدسی نوشتم. حتی شک داشتم که رنگ چشمم را بنویسم قهوه‌ای یا میشی. یکی یک زمانی گفته بود: «چشم‌هات تغییر رنگ می‌دن هی! گاهی قهوه‌ای‌اند، گاهی میشی.»

همین هجده ماه پیش بود که تشکیل پرونده دادم. همه چیز توی پادگان فرق داشت. سرباز را بیش از اینکه به صورت شخصیتی دارای روح ببینند، چون تنی از گوشت و خون حساب می‌:کردند که قرار است تکان بخورد، اسلحه به دست بگیرد، چون جسمی بی‌اراده، گوش به فرمان فرمانده باشد، «چرا» در کار نیاورد و با دستور فرماندهش به قلب دشمن بزند.

لباس‌ها همه یک‌ رنگ بود. فرمانده در کلاس نظام جم می‌گفت: «با هر شماره فقط یک صدای پا بشنوم»؛ انگار که تنها یک پای بزرگ بر زمین کوفته می‌شود. «چپ، رااااست، چپ، راااااست.» و عادت می‌کردیم که اسم‌مان را فراموش کنیم و به جای آن، خودمان را عادت دهیم به اینکه وقتی فرمانده، شماره سازمانی‌مان را صدا می‌زند،‌ خیال کنیم اسم کوچک‌مان را صدا زده و فریاد بکشیم. یک روز بود که دیگر «حامد» نبودم؛ «۴۲» بودم. به صدای «۴۲» زودتر جواب می‌دادم تا به «حامد». عادت می‌کردیم زندگی بیرون از پادگان را فراموش کنیم، که رنگ لباس‌های مجلسی و کار و تفریح و خوابمان را از یاد ببریم، که بفهمیم مدرک تحصیلی‌مان، اینکه حجت‌الاسلام با «والمسلمین» هستیم یا بی «والمسلمین» و جایگاه شغلی‌مان تفاوتی هنگام رژه و دویدن و سینه‌خیز و دستور آتش و کلاغ‌پر ندارد.

موقع سربازی، صحبت از تحصیلات و جایگاه اجتماعی و سرمایه‌‌ای که توی بانک ذخیره کرده‌ای نیست؛ سخن از خونی است که در رگ‌هایت جریان دارد و ممکن است یک روز همین خون، روی صورت و لباست را بپوشاند. قرار است بروی جایی که اگر پلاکت گم شد، با همین رنگ مو و قد و وزن و رنگ متغیر چشم‌هایت شناسایی‌ات کنند؛ با تنت، همین تنی که شاید هنگام برگشتن، روحی به همراه نداشته باشد؛ زمانی که دیگر نه تحصیلات، نه حساب بانکی‌ات، نه عقل و درایتت اهمیتی ندارد؛ یک تکه گوشت و استخوانی که تنها قرار است، انتظار مادری نگران را پایان بدهی و بعدها اسطوره‌ای شوی برای عده‌ای که زمان را تنها از روی ساعت مچی‌شان تشخیص می‌دهند.