بایگانی برچسب: دین

گمگشته در ترجمه

بعد از ظهر یکی از روزهای رو به خنکی پاییز، نشسته‌ام توی تاکسی و به برکت راه طولانی دانشگاه تا محل کار،‌ بیست دقیقه‌ای است که سرم به مقدمه یکی از کتاب‌هایی که استاد به عنوان منبع کلاس معرفی کرده، گرم شده است. تاکسی می‌ایستد و مسافر جدید را سوار می‌کند. بویی شبیه زنجفیل همه ماشین را پر می‌کند. مرد سیاه‌پوستی است با هیکل درشت و موهای بسیار کوتاه فرخورده و لباسی سرتاسری به رنگ شکلات ۸۴ درصد! به شیوه بچه‌گانه‌ای کنجکاوی می‌کنم و روی جلد دفتری را که در دستش گرفته می‌خوانم. از سنگال آمده و طلبه جامعة المصطفی است و احتمالا چند سال بعد به کشورش برمی‌گردد تا پیام حوزه علمیه قم،‌ تشیع و شاید جمهوری اسلامی را به هم‌وطنانش منتقل کند.

ذهنم را می‌برد به شاید ده دوازده سال پیش که دوستان طلبه‌ام یکی پس از دیگری معمم می‌شدند تا برگردند به روستایی که از آن آمده بودند و خانواده و هم‌ولایتی‌هایشان را به دین و دیانت دعوت کنند،‌ برایشان نماز جماعت برپا کنند، عقد ازدواج بچه‌هایشان را بخوانند و مسائل شرعی‌شان را پاسخ دهند. که یادم هست یک سری از همان دوستان گذشته، به جای خواندن فقه و اصول فقه، تمرکزشان را گذاشته بودند روی کتب شهید مطهری و روایت‌های تاریخی و اخلاقی از زندگی ائمه اطهار (ع) و آن‌ها که شهری‌تر بودند،‌ روی تیتر روزنامه‌ها و تحلیل‌های سیاسی هفته رادیو و تلویزیون. و یادم هست که هر کدام می‌دانستند از کجا آمده‌اند و می‌دانستند که در روستا و شهر آن‌ها چه چیزهایی خریدار دارد و فهمیده می‌شود و چه چیزهایی نه.

تلفن مرد سیاه‌پوست زنگ می‌خورد و با شخصی، احتمالا یکی از مدیران مدرسه‌ای که در آن درس می‌خواند،‌ به فارسی متفاوت و شکسته‌بسته‌ای توضیح می‌دهد که برای فلان فعالیتش در صدا و سیمای قم، گواهی اشتغال در جامعة المصطفی را خواسته‌اند و گذرنامه‌اش کفایت نکرده است.

از خودم می‌پرسم که این طلبه سنگالی وقتی برگردد به کشورش و بخواهد با زبان خودش که نمی‌دانم حتی الفایش چیست، با مردمش و خانواده‌اش صحبت کند، از اسلام چه فهمیده است. اصلا در این پنج شش سالی که اینجا زندگی کرده و درس خوانده و با مردم کوچه و بازار قم معاشرت کرده، اسلام را دیده یا چیز دیگری؟ آیا حالا که برمی‌گردد خودش را پیامبر چه دین و آیینی می‌بیند؟ چقدر در این چند سالی که اینجا بوده و با زبانی که در سطح تعاملات سطحی روزمره باقی مانده، چقدر از اسلام فهمیده، چقدرش را با آنچه در کوچه و خیابان دیده، مخلوط کرده است و چقدرش را با پس‌زمینه‌های ذهنی خودش درآمیخته و حالا که برمی‌گردد، خودش کیست و قرار است دیگران را به چه چیزی دعوت کند؟

برمی‌گردم به کلاس صبح که اسکندر مقدونی به سرزمین یهودا حمله کرده‌ و آن را از تسلط امپراتوری ایران بیرون کشیده و یهودیان که تا آن زمان تحت حمایت دولت ایران، آزادانه به مناسک و آیین‌های خود مشغول بودند و معبد سلیمان را بازسازی کرده بودند و شریعت و آداب یهودی را جانی دوباره بخشیده بودند،‌ ناگهان در برابر هجوم فرهنگ قدرتمند و چیره‌ای به نام فرهنگ یونانی قرار گرفته‌اند که هم به خاطر عمق فلسفی و فکری‌اش شدیدا برای نسل جوان یهودی پذیرفتنی است و هم دولت قاهر اسکندری با صرف هزینه و بودجه و بخشنامه، آن را به عموم مردم مناطق تحت سلطه‌اش حقنه می‌کند.

و در خاطرم تقابل دو گروه خودباخته عمدتا جوان یهودی و گروه پیران و مشایخ سنتی آن زمان زنده شد که گروه اول دل به فرهنگ جدید سپردند و حتی پس از چندی دست از زبان عبری برداشتند و به یونانی سخن گفتند و به شیوه یونانی لباس پوشیدند و به شیوه یونانی جشن گرفتند و تفریح کردند و وقت گذراندند؛ و گروه دومی که با ناتوانی در برابر استدلال‌گرایی یونانی، با تأکید دوچندان بر شعائر دینی و بجا آوردن هر چه غلیظ‌تر مناسک و آداب سنتی یهودی سعی در حفظ ایمان و هویت نسل جوان خود کردند. و نشد! و عده‌ای مانند فیلون اسکندرانی در این میان که به دنبال برقراری حد وسطی میان حفظ هویت و سنت یهودی و پذیرش عقلانیت و هنر و ادبیات و فرهنگ و فرهیختگی بودند و نشد! شاید هم شد. نمی‌دانم. این قدر را می‌دانم که یا خدای یهودی باید دست از آن اخلاقش برمی‌داشت یا باید با یهودی‌سازی کفری‌جات یونانی، استفاده از آموزه‌ها و تن دادن به فرهنگ آن‌ها را حلال می‌کردند. و نشد. نهایتا موجود تازه‌ای متولد شده بود که نه صددرصد یهودی بود، نه صددرصد یونانی.

و حالا رسیده‌ایم به میدان صفائیه و مرد سیاه‌پوست می‌خواهد از تاکسی پیاده شود و می‌گوید: «آقا. تشکر. همینجا لطفا». و پلیسی دفترچه‌به‌دست، دندان تیز کرده که راننده فلک‌زده را جریمه کند. راننده که لحظه‌ای سرعتش را کم کرده بود،‌ با چشم و ابرو در برابر پلیس جوان، کرنشی می‌کند و از خیر توقف در کنار میدان می‌گذرد.

مرد سیاه‌پوست که می‌خواست پیاده شود، نگاهی به راننده و نگاهی به پلیس انداخته و می‌پرسد: «اونجا پلیس ممنوع کرد؟» و راننده که اعصاب ندارد می‌گوید: «آره بابا. اونجا پلیس ممنوع کرد!». مرد سیاه‌پوست نگران می‌شود که حالا تا کجا پلیس ممنوع کرده است ولی نمی‌تواند این نگرانی‌اش را به فارسی توضیح دهد. لحظه‌ای از خاطرم می‌گذرد که برایش به انگلیسی توضیح بدهم که جای نگرانی نیست و آن طرف فلکه را هنوز پلیس ممنوع نکرده است. ولی یک‌هو حس ناخوشایندی از حقارت و شکست می‌دود زیر پوستم. شمرده می‌گویم: «نگران نباش! الان می‌ایسته.» تشکر می‌کند و هر دو پیاده می‌شویم.

همان‌طور که صفائیه را پیاده به سمت محل کارم می‌روم، همچنان مرد سیاه‌پوست سنگالی با قدم‌های بلند و مطمئن جلو من راه می‌رود و در مسیر حرکتش ویترین مغازه‌ها را تماشا می‌کند. نگاه می‌کنم به رنگ دستان خودم و پوست سیاه پشت گردن آن مرد سیاه‌پوست و اسلامی که نمی‌دانم اصلش چه رنگی است و در کالبد هر کدام از ما به چه رنگ جدیدی تبدیل شده است.

در جست‌وجوی انسجام درونی

در دوران بچگی‌ و پیش از ۱۸ سالگی‌ام، به خصوص که سال‌های نخستین طلبگی‌ام بود خیال می‌کردم سادگی و دشواری تعاملم با آدم‌ها احتمالا بر محور دین‌داری و تقیدشان به دین و مذهب خواهد بود ولی تجربه زندگی پس از ۱۸ سالگی‌ام تا امروز چیز دیگری را نشان می‌دهد. در این سال‌ها بسیار پیش آمده که با آدم‌های به اصطلاح، غیر متدین یا غیر مذهبی تعاملی بسیار ساده، روشن و موفق داشته‌ام؛ مانند دندان‌پزشکم، یا دوستان غیر مسلمانم، یا حتی کسانی که از نظر خودشان به هیچ دینی اعتقاد ندارند. و در طرف مقابل، کسانی در زندگی‌ام بوده‌اند که با همه ادعاها و تقیدشان به ظواهر دینی و مذهبی‌ و عناوینی چون امام زمان (عج)، نمی‌توانم حتی خاطره خوشی از دوران تعاملم با آن‌ها به خاطر بیاورم. 

وجود رابطه عموم و خصوص من وجه میان دین‌داری و تعامل موفق، کم‌کم من را به این نتیجه رسانده است که نه دین‌داری اصطلاحی و نه بی‌دینی اصطلاحی، هیچ کدام دلیل خوشایندی یا ناخوشایندی رابطه‌ام با آدم‌ها نبوده است. مهم‌ترین مشخصه آن‌هایی که هنوز باشان راحتم و حرف همدیگر را می‌فهمیم این است که تفکر و شخصیت‌شان منسجم است. عملا برایم مهم نبوده که مبنای فکری و اعتقادی طرف مقابلم با من سازگار باشد؛ بلکه برایم اهمیت داشته که آیا اعتقادات و مبانی فکری آن شخص، یک مجموعه منسجم و یک‌پارچه بوده است یا نه. آیا صدر و ذیل اندیشه‌ها و افکارش با هم سازگاری داشته است یا نه. با آدم‌های منسجم، (دین‌دار و بی‌دین) رابطه‌های آسان و منطقی‌ای داشته‌ام و با آدم‌های غیر منسجم (دین‌دار و بی‌دین) هیچ وقت نتوانسته‌ام همراهی کنم.

البته تشخیص چنین چیزی به آسانی گفتنش نیست. از کجا می‌شود فهمید که مجموعه افکار یک شخص، دارای انسجام درونی است؟ از کجا می‌شود فهمید که تفکراتش تناقض درونی ندارد؟ حالا دیگران هیچ. این سخت‌گیری را برای خودم هم دارم و همیشه خدا، خودم را از نظر انسجام درونی، محک می‌زنم و واقعیت این است که همچنان زیاد اتفاق می‌افتد که مچ خودم را می‌گیرم که هاه! دیدی؟ این رفتارت با فلان فکرت سازگار نیست! بدبخت بیچاره! مثلا اگر از سر تنبلی ورزش نکنم یا سیگار بکشم، به این نتیجه می‌رسم که هنوز به سلامتی اعتقاد قطعی ندارم. یا اگر هنوز نمی‌توانم بر لذت غیبت کردن پشت سر دیگران غلبه کنم، نمی‌توانم ادعای انسان‌دوستی کنم، مسلمانی که پیش‌کش!

یعنی اینکه به نظرم اولین ملاک در تشخیص این انسجام، تطابق گفتار و رفتار آدم‌هاست. هر قدر هم که کسی به نماز اول وقت و روزه و پرداخت خمس و زکات و نماز جماعت و… پایبند باشد، تا وقتی وفای به عهد، صداقت، مردانگی، احترام به دیگران و درست‌کاری نداشته باشد، نمی‌شود به دین‌داری‌اش دل خوش کرد. روزی صد بار هم اگر نام امام زمان بر لبش جاری شود ولی راحت در حق دیگران، بدخواهی کند، حداقل من به امام زمان او معتقد نخواهم شد.

تحلیلم این است که احتمالا علت سخت‌گیری مردم به روحانیت نیز به همین سبب است. یعنی به عنوان مثال، مردم از بددهنی یا بی‌ادبی یک روحانی، شدیدا برمی‌آشوبند، ولی در برخورد با دیگران چنین سخت‌گیری‌ای ندارند. این را نمی‌شود به حساب پدرکشتگی مردم با روحانیت گذاشت، بلکه بددهنی یا بی‌ادبی، در مجموعه فکری و اعتقادی‌ای که یک روحانی مدعی آن است، نمی‌گنجد و ارتکاب چنین عملی توسط یک شخص روحانی، از او نه‌تنها یک شخص بداخلاق، بلکه یک دروغ‌گوی ریاکار می‌سازد که حرف و عملش با یکدیگر سازگار نیست. در حالی که همان عمل از یک آدم معمولی، به معنای دروغ‌گویی او نیست؛ چون او ادعای آموزگار بودن در دین و دیانت را ندارد.

بر اساس این حرف‌ها، برایم قابل پذیرش نیست که کسی بخشی از استدلال‌هایش را بر اساس مبانی تعبدی دینی تنظیم کند ولی در جای دیگر، نصوص تعبدی و دینی را کنار گذاشته و بر اساس مبنایی مدرن و مبتنی بر عقل مستقل، استدلال کند. با هر دو تفکر تعبدی و عقلی (عقل مدرن) می‌توانم تعامل کنم ولی همراهی و گفت‌وگو با تفکری که میان این دو در نوسان است، خیلی دشوار خواهد بود. حتی اگر کسی به این عدم انسجام خودش معترف باشد، باز هم روزنه امیدی برای تعامل با او خواهم داشت ولی اگر متوجه این هم نشده باشد، عملا باب گفت‌وگو بسته خواهد شد.

یکی از آشنایانم جهان را صرفا نتیجه یک اتفاق می‌داند و به هیچ کدام از ادیان الهی معتقد نیست ولی به دلایلی، قائل به درست‌کاری و کمک به گفتمان «برتری خوبی بر بدی» است. با این شخص به راحتی تعامل دارم و حتی آنجاها که اختلاف داریم، به راحتی اختلافاتمان را ایزوله کرده‌ایم و جنگمان نشده است. حتی‌تر اینکه می‌دانم اگر یک روز تصمیم بگیریم با هم بجنگیم و سر همدیگر را به دلایل دینی یا غیر دینی جدا کنیم، همچنان از جنگیدن با همدیگر لذت خواهیم برد. تجربه چنین جنگ‌هایی را در گذشته داشته‌ام و می‌دانم چقدر لذت‌بخش است. جهت درک بیشتر این مفهوم، جدال میان «رابرت دنیرو» و «آلپاچینو» در فیلم «Heat» را تماشا کنید.

picture-of-robert-de-niro-and-al-pacino-in-heat-large-picture

حرف آخرم اینکه این «انسجام درونی» را نتیجه نوعی سلامت روانی و صداقت با خود می‌دانم. اینکه خیلی‌ها را با وجود عدم انسجامشان ملامت نمی‌کنم، به دلیل همین است که گاهی واقعا در اختیار خود انسان نیست. گاهی انسان واقعا متوجه نیست که رفتاری که از او سر می‌زند با حرف‌هایی که فکر می‌کند به آن‌ها معتقد است، هم‌خوان و سازگار نیست. خودم نمونه‌اش! هنوز نتوانسته‌ام غیبت کردن را کنار بگذارم، هنوز نتوانسته‌ام منظم باشم، هنوز کلی مشکل مالی و اقتصادی دارم! و این‌ها با ادعاهایم سازگار نیست ولی خب… تنها دل‌خوشی‌ام این است که دارم تلاش می‌کنم تا این‌ها را درست کنم؛ حتی اگر تا پایان عمرم موفق به درست کردن‌شان نشوم.

پی‌نوشت:
۱. فتأمل که گویا خود این «انسجام درونی»، یکی از ملاک‌های ارزیابی نظام‌‌های فکری در تفکر مدرن است.
۲. استفاده‌ام از تعابیر «دیندار» و «بی‌دین» صرفا به عنوان عبارت‌های عرفی است و «دین‌دار»‌ در متن من به معنای «آنهایی است که عرف مریض ما آن‌ها را دیندار می‌داند» و عبارت «بی‌دین» به معنای «آنهایی است که عرف مریض ما آن‌ها را بی‌دین می‌داند».

آن‌ها که اسم‌شان را نمی‌آوریم

دهکده

فیلم دهکده، ساختهٔ ام‌.نایت.شیامالان، ۲۰۰۴

دهکده، داستان دهکده‌ای است که در میان یک جنگل، محصور شده است و مردمی که در این دهکده زندگی می‌کنند (زمان: ۱۸۹۷ میلادی)، از موجودات بی‌نامی (آن‌ها که اسمشان را نمی‌آوریم) می‌ترسند و به هیچ قیمتی پایشان را درون جنگل نمی‌گذارند. در اطراف دهکده هم برج‌های دیده‌بانی ساخته‌اند و همیشه افرادی مسئول دیده‌بانی هستند که اگر آن‌ها که اسمشان را نمی‌آوریم، وارد دهکده شدند، دیده‌بان‌ها زنگ‌های خطر را به صدا در بیاورند و مردم در پناهگاه‌هایشان قایم شوند.

به جز خطر آن‌ موجوداتی که اسم‌شان را نمی‌آوریم، مشکل دیگری برای ۶۰ نفر ساکن این دهکدهٔ زیبا وجود ندارد. آن‌ها با صلح و صفا و متفاوت با همهٔ دنیا، با هم زندگی می‌کنند. در این دهکده، هیچ پولی رایج نیست. مردم به همدیگر خدمات می‌دهند و مایحتاج همدیگر را تأمین می‌کنند و مانند یک خانوادهٔ بزرگ، همدیگر را دوست دارند و از همدیگر محافظت می‌کنند. تنها مشکل این دهکدهٔ زیبا،‌ همان هیولاهای خطرناک‌ است که البته اگر مردم، پایشان را به داخل جنگل نگذارند، آن‌ها هم به مردم کاری نخواهند داشت.

گویا میان مردم دهکده و آن‌ها که اسمشان را نمی‌آوریم، معاهده‌ٔ آتش‌بسی وجود دارد که تا وقتی مردم وارد جنگل نشوند، خطری آن‌ها را تهدید نمی‌کند و هیولاها وارد دهکده نمی‌شوند ولی اگر این قرار نقض شود، هیولاها هم به دهکده حمله می‌کنند و جان مردم به خطر می‌افتد. اما اخیرا، در اطراف دهکده، آثاری از حضور آن‌ها که اسمشان را نمی‌آوریم، دیده می‌شود. حیوان‌های مرده، این طرف و آن طرف دهکده افتاده‌اند و پوست‌شان طوری کنده شده است که معلوم است کار حیوان‌های درندهٔ دیگر نیست.

بچه‌های دهکده که همگی همین‌جا متولد شده‌اند، از جنگل می‌ترسند و حرف بزرگ‌ترها را قبول کرده‌اند و وارد محدودهٔ جنگل نمی‌شوند. ترس بچه‌ها از جنگل، طوری است که یکی از مسابقه‌های بین پسرهای دهکده این است که شب، در کنار مرزهای دهکده، پشت به جنگل بایستند تا شجاعت‌شان را اثبات کنند. یکی از پسرها به نام «لوشس»، از جنگل نمی‌ترسد و رکورددار پشت به جنگل‌ ایستادن است. لوشس پسری آرام،‌ کم‌حرف و درون‌گراست و به آنچه که پدر و مادرها دربارهٔ دهکده و جنگل گفته‌اند، اطمینان ندارد و سؤال‌های بی‌جوابی دارد که فکر می‌کند پاسخ‌ همهٔ آن‌ها در این جنگل مخوف است.

لوشس هانت (ژواکین پونیکس)

لوشس هانت (ژواکین پونیکس)

او به دختر نابینایی به نام آیوی علاقه‌مند است و این علاقه، بالاخره به زبان می‌آید و تصمیم می‌گیرند با هم ازدواج کنند ولی لوشس در حادثه‌ای مجروح می‌شود. آیوی از پدرش اجازه می‌خواهد تا از جنگل عبور کند و به نزدیک‌ترین شهر برود و از آنجا برای لوشس دارو بیاورد. جان لوشس در خطر است. پدر آیوی، بزرگ‌ترهای دیگر را راضی می‌کند تا دختر نابینایش وارد جنگل شود. اینجاست که راز جنگل، برای ما بیننده‌ها برملا می‌شود.

توجه: خطر لوث شدن و لو رفتن انتهای داستان

وقتی آیوی از جنگل عبور می‌کند و به دیوار شهر می‌رسد، ماشین پلیسی را می‌بینیم و بعد از رفتن آیوی به مقر پلیس، متوجه می‌شویم که زمان داستان، ۱۸۹۷ نیست؛ بلکه داستان در سال ۲۰۰۴ (زمان اکران فیلم) اتفاق می‌افتد. جریان از این قرار است که بزرگ‌ترهای دهکده، سال‌ها پیش تصمیم می‌گیرند از وضعیت کثیف و سیاه شهر جدا شوند و برای خودشان، زندگی مستقلی را با قوانین خوب قدیم بنا کنند.

برای همین، منطقه‌ای میان جنگل را انتخاب می‌کنند و با مدیران شهر، این قرارداد را امضاء می‌کنند که کاری به کار آن‌ها نداشته باشند و آن‌ها هم هیچ وقت با شهر کاری نخواهند داشت. حتی محدودهٔ هوایی این دهکده نیز، از مسیر عبور و مرور هواپیماها حذف شد که هیچ انسانی از این دهکده خبردار نشود و بچه‌های دهکده نیز، هیچ وقت نفهمند زندگی بیرون از دهکده، چه شکلی است. تقویم هم برای همین به گذشته برگشت؛ به زمانی که بزرگ‌ترهای دهکده معتقدند، آن‌ زمان خیلی بهتر از زمان فعلی بود.

همه چیز در دهکده به خوبی و خوشی پیش می‌رود و تنها چالش بزرگ‌ترها این است که بچه‌هایشان بخواهند به شهر بروند و از زندگی دیگران، باخبر شوند. برای همین، داستان هیولاها را می‌سازند. در حقیقت، هیچ هیولایی در جنگل وجود ندارد و این خود بزرگ‌ترها هستند که گاهی در لباس‌های ساختگی وحشتناکی به روستا می‌آیند؛‌ تا بچه‌ها به وجود هیولاها ایمان پیدا کنند و هیچ وقت به فکرشان هم خطور نکند از جنگل عبور کنند. موفق‌ هم بودند؛ تا اینکه حادثهٔ زخمی شدن لوشس پیش آمد و دختر عاشقی آنجا بود که نمی‌توانست به مرگ لوشس رضایت دهد.

فیلم دهکده، از آن فیلم‌هایی نیست که در میان منتقدان سینما، جایگاه چشمگیری داشته باشد. ولی به این دلیل برای من جذاب بود که احساس کردم دغدغهٔ نویسندهٔ فیلم را درک می‌کنم. پدر و مادرهایی که به فرزندان‌شان اجازهٔ انتخاب جهان‌بینی نداده‌اند و آن‌ها را از ورود به این چالش، ترسانده‌اند. قصدشان خیر است. معتقدند، زندگی شهری امروز، پر از فساد و تباهی و گناه است و وارد شدن فرزندان‌شان به آن زندگی، چیزی به جز خسارت و بیچارگی و بدبختی به دنبال نخواهد داشت. و این هدف خیر، به آن‌ها این مجوز را داده است که فرزندان‌شان را در جهل نگه دارند و آن‌ها را در این دهکده محصور کنند.

آیوی واکر (برایس دالاس هاوارد)

آیوی واکر (برایس دالاس هاوارد)

زندگی در این دهکدهٔ زیبا واقعا زندگی دوست‌داشتنی‌ای شده است. خبری از جرم و جنایت نیست، خبری از دروغ و دغل‌بازی و گناه نیست. همه خوب‌اند، همه به همدیگر علاقه دارند و به هم کمک می‌کنند. مهم‌تر از همه، پولی در کار نیست. تنها مشکل، همین است که بچه‌ها،‌ این را خودشان انتخاب نکرده‌اند؛ بلکه برایشان انتخاب شده است. خوبی و رستگاری بدون انتخاب.

توجه: پایان خطر لوث‌شدن و لو رفتن داستان

اول بیشتر رساله‌های احکام (شاید همه‌اش) توی فصل «تقلید» نوشته است: «تقلید در اعتقادات جایز نیست». ولی کمتر کسی این حرف را جدی می‌گیرد؛ و شاید کمتر کسی اجازه پیدا می‌کند این را جدی بگیرد؛ چون هر کودکی از وقتی دست چپ و راستش را از همدیگر تشخیص داده است، به یک سری از اعتقادات اعتراف کرده است و آن‌قدر بر آن‌ها تأکید کرده که دیگر هیچ جای فکر و شکی برای آن‌ها باقی نمانده است. بزرگ‌ترها به خاطر این که این اعتقادات،‌ حق‌اند و بهترین انتخاب برای یک انسان‌اند، به خودشان این اجازه را می‌دهند که کودکان‌شان را از نه‌تنها انتخاب یک عقیدهٔ دیگر، که حتی آشنایی با آن‌ها منع کنند.

برای پدر و مادرهای ما این روند، به خوبی حرکت می‌کرد. همه چیز خوب بود. تا این که مرزهای ارتباطات، به سرعت کمرنگ شد و ماهواره‌ و اینتنرنت و فیلم‌ها و داستان‌ها از راه‌های مختلف به خانه‌های ما سرازیر شدند. مادری که فرزندش را با عشق حسین علیه‌السلام شیر داده بود، بچه‌اش را می‌بیند که توی سایت‌های فارسی‌زبان غیر ایرانی می‌چرخد و چند روز بعد در اصل وجود علی‌اصغر سلام‌الله‌علیه، شک می‌کند؛ یا قیام عاشورا را جنگی میان دو قبیلهٔ عرب و ناشی از یک کینهٔ قدیمی قلمداد می‌کند یا هزار اشکال و ایراد دیگر که از حد شبهه خارج می‌شود و کم‌کم، زیربناهای اعتقادی‌اش را نابود می‌کند و سرانجام، آن کودک معتقد و متدین، تبدیل می‌شود به یک جوان سردرگم که پایش بر هیچ سنگی، استوار نیست.

نمی‌دانم چه باید کرد. درست است ما هنوز خودمان جوان‌ایم. ولی کم‌کم سر و کلهٔ بچه‌هایمان پیدا می‌شود؛ بچه‌هایی که نمی‌شود به آسانی زمان کودکی ما،‌ راضی‌شان کرد. بچه‌هایی که بیشتر سؤال می‌پرسند و به پدر و مادرهای مطلع‌تر و آگاه‌تری نیازمندند و سرمان اگر به شغل و خانه و پول و ماشین گرم شود، یکهو می‌روند و دیگر هیچ وقت برنمی‌گردند.