بایگانی برچسب: دولت یازدهم

یک داستان تخیلی اقتصادی

من از اقتصاد، هیچ نمی‌دانم. یعنی حتی تا همین یک سال پیش ذهنم درگیر اقتصاد نبود و اخبار اقتصادی کشور را دنبال نمی‌کردم. به برکت تحریم‌ها و سوء مدیریت‌های داخلی و افزایش دو سه برابری قیمت‌ها عملا اقتصاد، خودش را با من درگیر کرد. حالا این را گفتم که کمبود اعتماد به نفسم را با فرار به جلو، جبران کرده باشم تا بتوانم یک سری حرف‌های بزرگ‌تر از دهانم بنویسم.

قیمت ارز دارد همین طور سقوط می‌کند. حالا قیمت طلا را ترجیح می‌دهم به ماجرای کاهش قیمت جهانی طلا ربط بدهم ولی ماجرای کاهش قیمت ارز به طور جدی باید به عزیزان دلم و هم‌وطنان عزیزتر از جانم در داخل کشور ربط داشته باشد. روند کاهش قیمت ارز تا جایی که من یادم هست، از صبح شنبه‌ای آغاز شد که نتایج اولیه آراء نشان داد که احتمالا آقای روحانی رئیس جمهور ایران می‌شود. خب. طبیعی هم بود. عده‌ای به این حدس می‌رسند که روابط خارجی کشورمان رو به بهبود است و قیمت ارز پایین خواهد آمد و چیزهایی از این دست و تصمیم بگیرند که پس‌انداز ارزی خودشان را بفروشند.

بخشی از این کاهش قیمت قابل درک است ولی این همه کاهش قیمت آن هم در همین چند روز، یکی مثل من را به شک می‌اندازد. آن روز که داشتم با خودم تحلیل می‌کردم گفتم بله، احتمالا یک کاهش محدود خواهد داشت که به خاطر خوش‌بینی مردم به آینده تحریم‌هاست ولی به هر حال تا دولت یازدهم بر سر کار ننشیند و فعالیت‌های داخلی و خارجی‌اش آغاز نشود و تغییراتی واقعی در روابط خارجی‌مان رخ ندهد، نباید تغییر چندانی در ارزش پول ملی به وجود بیاید. حداقلش این بود که می‌گفتم به هر حال قدرت‌گیری بانک مرکزی در تعدیل و کنترل بازار ارز زمانی رخ خواهد داد که صندوق ذخیره ارزی تقویت شود و تقویت صندوق ذخیره بدون ورود ارز به کشور امکان نخواهد داشت و ورود ارز به کشور هم مستلزم رونق یافتن صادرات و برداشته شدن تحریم‌ها و فروش نفت و این چیزهاست.

ولی خب، این حدس‌ها همه کشک بود. ارز دارد به طور شدیدی سقوط می‌کند؛ بدون اینکه هیچ کدام از اتفاق‌ها رخ داده باشد. پس هر چه هست باید همین میان مردم خودمان اتفاق افتاده باشد. حدس مخلوط به توهم توطئه من که هیچ پشتوانه اطلاعاتی و واقعی ندارد،‌ منجر به شکل‌گیری یک قصه خیالی ولی برای خودم باورپذیر شده است:

داستان تخیلی یک تجارت پرسود
عده‌ای که ذخیره‌های ارزی بزرگی دارند، دقیقا از همان شنبه شمارش آراء مقدار محدودی ارز وارد بازار کرده‌اند که منجر به کاهش محدودی در قیمت ارز شده است. این تغییر کوچک، می‌تواند نقش استارت ماشین را ایفا کند. با کاهش محدود قیمت ارز، کسانی که سرمایه‌های کوچک ارزی دارند به بازار هجوم می‌آورند تا ارزهای خود را از خطر زیان نجات دهند و ذخیره‌های خود را بفروشند. 

این اتفاق دوم، یعنی هجوم مردم معمولی و سرمایه‌های کوچک به فروش ارز، حکم روشن شدن ماشین را دارد و به صورت تصاعدی قیمت ارز را پایین می‌آورد و هر چه قیمت ارز کمتر می‌شود، هجوم سرمایه‌های خرد به بازار فروش ارز هم بیشتر می‌شود و این روند ادامه خواهد یافت تا اینکه…

مشکل کجاست؟
این سرمایه‌های خرد، محدودند. یعنی حدس داستان‌نویسانه من چنین می‌گوید که بدون تغییرات کلان در روابط خارجی و تحریم‌ها و واردات و صادرات کشور، علی القاعده نباید این تغییرات پایدار بماند؛ چون در واقع هیچ دلیل واقعی‌ای برای بالا رفتن ارزش پول ملی ما به این میزان وجود ندارد. پس اتفاقی که در حال رخ دادن است، خالی شدن جیب سرمایه‌گذاران کوچکی است که از ترس زیان، ارزهایشان را وارد بازار کرده‌اند؛ سرمایه‌هایی که کشش محدودی خواهد داشت و به هر حال به زودی پایان خواهد یافت؛ چرا که آن سرمایه‌دارهای بزرگ‌تر که اول متنم گفتم استارت کار را آن‌ها زده‌اند، احتمالا بخش عمده سرمایه‌های ارزی خود را همچنان نگه داشته‌اند تا کشش و ظرفیت سرمایه‌های کوچک برای کم کردن قیمت ارز تمام شود.

آخر داستان به کجا می‌رسد؟
ظرفیت سرمایه‌های کوچک ارزی که به پایان برسد، سرمایه‌های بزرگ مجددا شروع به خریدن بسیار سریع ارز موجود در بازار می‌کند و مجددا قیمت ارز بالا خواهد رفت؛ روندی که حدس داستان‌نویسانه من معتقد است باید تا تاریخ تحویل دولت یازدهم یعنی اواسط مردادماه تکمیل شود. پایان تلخ داستان این خواهد بود نه خانی آمده است و نه خانی رفته است؛ کشور ما همان کشور است،‌ ارزش پولمان همان ارزش است و قیمت ارز همان قیمت. تنها اتفاقی که در این میان افتاده است، جابه‌جایی ناگهانی یک سرمایه ارزی بزرگ از جیب سرمایه‌گذاران خرد و مردم عادی به صندوق سرمایه‌گذاران کلان است. به به. آدمیزاد واقعا لذت می‌برد.

پی‌نوشت:
فیلم «یک سال خوب» را هم ببینید. برایتان خوب است.

داستان من، تاکسی‌های شهر و دولت یازدهم

از آن قدر دور که انگار از اولین زمانی که بچه بودم و اصرار داشتم کرایه تاکسی را من بدهم به آقای راننده، تاکسی سوار شدن برایم همیشه مسئله بوده است. مسئله با همه قدمتش، کاملا ساده و مشخص است و البته سال‌ها پیش در بسیاری از جامعه‌های  دیگر،‌ منقرض شده است ولی در کنار دیگر احمقانه‌های زندگی ما، این یکی هم همچنان با قوت تمام به موجودیت خودش ادامه می‌دهد.

در یک کلام، مسئله این است که بالاخره از هر چند تاکسی که در روز سوار می‌شویم، بالاخره با یکی از آن‌ها درباره نرخ کرایه‌ای که باید دریافت کند،‌ اختلاف نظر داریم. یا اینکه اگر لازم است مسیری را دربست سوار شویم، وضعیت ما هیچ شباهتی به جاهای دیگر ندارد که فقط سوار تاکسی شویم و بگوییم: «خیابان فلان‌جا لطفا». حتما لازم است قبل از سوار شدن، جنگ اولی درباره قیمت کرایه‌اش با او داشته باشیم که ماجرا به صلح پرهزینه آخر نرسد. بله. احمقانه است. ولی وجود دارد.

مشکل از کجا شروع می‌شود؟ این که مشکل از کجا شروع می‌شود را باید دیگران بگویند ولی معمولا به سادگی این است که اکثر مسیرها معمولا نرخ مشخص ندارند و از طرفی، تاکسی‌ها هم معیار ثابتی مثل تاکسی‌متر که جای شک و شبهه نداشته باشند، ندارند. خرد جمعی تاکسی‌ران‌ها و مقاومت مسافرها در طول زمان، به مرور با جنگ و درگیری هر روزه، نرخی را برای مسیرهای مختلف تعیین می‌کند و چند ماه اول هر سال برای تثبیت قیمت‌ها صرف می‌شود. بسته به نرخ تورم و رفتار رئیس جمهور وقت، بین شش تا نه ماه طول می‌کشد که راننده تاکسی‌ها با استدلال به نرخ تورم و بالا رفتن قیمت لاستیک، به مرور شروع به افزایش نرخ کرایه‌ها می‌کنند و دوباره از ماه‌های آخر سال تا چند ماه اول سال بعد، اختلاف‌ها و درگیری‌ها و اعتراض‌ها و نارضایتی‌ها ادامه پیدا می‌کند تا همان پروسه خرد جمعی و این‌ها مجددا نتیجه بدهد و نرخ جدید تثبیت شود.

تاکسیرانی این وسط چه می‌کند؟ اصلی‌ترین کار تاکسیرانی، پیدا کردن غیررندترین شیوه نرخ‌گذاری و چسباندن برچسب‌هایی است که امکان اجرا ندارند. مثلا برای مسیری که من هر روز در قم طی می‌کنم، در روزگاری که در سوپرمارکت‌ها هم پنجاه تومانی ندارند، نرخ ۷۵۰ و ۹۵۰ تومان را تعیین می‌کند تا یک سال تمام، همه تاکسی‌ها هر بار ۵۰ تومان کرایه اضافه بگیرند و بعد از چند ماه که بین مسافرها و راننده‌ها درگیری پیش آمد، دوباره همان خرد جمعی پا به میان بگذارد که حالا تاکسیرانی عقلش نرسید، ما که عقلمان می‌رسد! و نرخ کرایه را به ۸۰۰ تومان و ۱۰۰۰ تومان افزایش می‌دهند.

مشکل من حامد چه بوده است؟ مشکلی درونی من با ماجرای کرایه، بیش از اینکه سر نرخ تاکسی باشد، سر عدم ثبات آن بوده است. بارها نرخ را از روی برچسب خوانده‌ام و به راننده پرداخت کرده‌ام و او بر  اساس تفسیر خودش از این برچسب ننگین، استدلال کرده است که باید پول بیشتری پرداخت کنی. تا همین وقت و ساعت عزیز که من این پست را می‌نویسم، برچسب تاکسی‌هایی که باهاشان از میدان جانبازان به شهر پردیسان می‌آیم، نرخ ۹۵۰ را نشان می‌دهد؛ ولی کرایه‌ها ۱۰۰۰، ۱۲۰۰ است و در هفته گذشته بیش از سه تاکسی از من ۱۴۰۰ تومان برای همان مسیر خواسته‌اند و پس از اعتراض من، یک روزنامه از داشبوردشان بیرون کشیده‌اند که این نرخ جدید تاکسیرانی است و از شنبه هفته آینده لازم‌الاجراست و حالا ما عجالتا از همین هفته شروع کرده‌ایم!

اگر نرخ مشخصی وجود داشت، حتی اگر گران‌تر از میزانی بود که به نظر من معقول است، با این وجود تکلیفم روشن بود؛ اگر پول کافی داشتم، سوار تاکسی می‌شدم و اگر نه، با وسایل دیگری مثل اتوبوس‌های منظم قم یا مترو و مونوریل و تراموا می‌آمدم یا شاید از زیر سایه‌سار درخت‌هایی که به همت شهرداری قم در همه خیابان‌ها کاشته‌ شده است قدم می‌زدم و با صرف وقت بیشتری به خانه می‌رسیدم.

تا به حال چه کار کرده‌ام؟ گاهی با راننده‌ها برخورد می‌کردم. گاهی کار به داد و بیداد می‌کشید. بعد همیشه احساس حماقت می‌کردم که آخر صد تومان دویست تومان کم و زیاد چقدر مهم است که به این‌ها گیر می‌دهی؟ بعد درست وقتی می‌خواستم بی‌خیال بشوم، ندای وظیفه فوران می‌کرد که تو به عنوان یک شهروند موظفی به نقض قانون توسط یک شهروند دیگر اعتراض کنی و با این کار، از گسترش بی‌قانونی در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنی جلوگیری کنی. شاید همین صد یا دویست تومان برای یک نفر دیگر تعیین‌کننده باشد و تو اگر به گسترش این بی‌قانونی کمک کرده باشی، مسئولی. بعد دوباره درگیر می‌شدم که خب، این‌ها که دارند کار خودشان را می‌کنند بالاخره؛ تو برای حفظ این آرمان‌های قانون‌گرایانه احمقانه‌ات فقط داری اعصاب خودت و راننده‌ها را خرد می‌کنی. بعد مدتی به بی‌خیالی می‌گذشت و هر چه می‌خواستند پرداخت می‌کردم و هر بار دوباره این درگیری‌های متفاوت سر بلند می‌کردند و آزارم می‌دادند.

و یک روز بالاخره خسته شدم. نمی‌فهمیدم چرا باید کاری را که مسئولش سازمان نظارت تاکسیرانی است، سال‌هاست من دارم انجام می‌دهم. نمی‌فهمیدم مگر رسیدن به الگوی قابل قبولی برای مدیریت تاکسی‌های شهر، چند ده سال وقت لازم دارد! یک روز خنده‌ام گرفت از اینکه احتمالا همان روزی که بشر دو پا،‌ چیزی به نام قانون را اختراع کرد، از همین درگیری‌های هر روزه و اختلافات بی‌پایان خسته شده بود که تصمیم گرفت قانون را جایگزین بحث و درگیری کف خیابان کند و حالا آرمان‌ها به کنار،‌ اصلا گور بابای آرمان‌ها ولی ماجرای کرایه تاکسی،‌ آن قدر آرمان بلندی نیست که اگر شهروندی مثل من، آرزویش این باشد که فکر کردن هر روزه به نرخ کرایه تاکسی از زندگی‌اش حذف شود، بشود به آرمان‌گرایی و ایده‌آلیست بودن متهمش کرد.

و حالا به کجا رسیده‌ام؟ و یک روز آرامش روانی خودم را تبدیل کردم به خط قرمزی برای همه این درگیری‌ها. با خودم گفتم از این به بعد، همه اعتراضم در حد یک جمله کوتاه به راننده ختم می‌شود یا شاید همان یک جمله را هم نگویم؛ به هر حال، نمی‌گذارم اختلاف بر سر کرایه تاکسی به درگیری و بحث جدی ختم شود ولی یک اتفاق کوچک دیگر هم افتاده است. از آن روز تا حالا، هر پول اضافه‌ای که به تاکسی‌های بی‌قانون شهر پرداخت کرده‌ام، از حساب جمهوری اسلامی کم کرده‌ام؛ حسابی که به خاطر خیلی چیزهای دیگر هم مدام از آن کسر می‌کنم و چون مدت‌هاست هر چه ضرر بدهم، از این حساب برمی‌دارم، تحمل اتفاقات ناخوشایند اطرافم خیلی راحت‌تر شده است. اختلاف نرخ تورمی که توسط دولت اعلام می‌شود با تورمی که موقع خرید مایحتاجم حس می‌کنم اعصابم را خرد نمی‌کند. فیلتر شدن هیچ سایت جدیدی مثل گذشته عصبانی‌ام نمی‌کند، زندان رفتن آدم‌ها کمتر آزارم می‌دهد و پرفروش‌ شدن فیلم‌های دهنمکی، بیش از اینکه روح و روانم را خراش دهد، خنده‌ای از سر رضایت بر لب‌هایم می‌آورد؛ ریاکاری و بی‌قانونی و سلیقه‌گرایی روزافزون قم، علمی‌ترین شهر جهان تشیع برایم اهمیتی ندارد؛ جنگی که چند وقت پیش میان رئیس مجلس و رئیس جمهور در صحن علنی مجلس اتفاق افتاد، صد بار دیگر هم اتفاق بیفتد،‌ مثل گذشته  دردناک نیست؛ هر بار لبخندی به لبم می‌آید که خب اینجا ایران است. و حالا دیگر مثل گذشته برایم مهم نیست چه کسی قرار است رئیس جمهور آینده کشورم بشود. بالاخره یک اتفاقی می‌افتد دیگر.