بایگانی برچسب: اسلام

گمگشته در ترجمه

بعد از ظهر یکی از روزهای رو به خنکی پاییز، نشسته‌ام توی تاکسی و به برکت راه طولانی دانشگاه تا محل کار،‌ بیست دقیقه‌ای است که سرم به مقدمه یکی از کتاب‌هایی که استاد به عنوان منبع کلاس معرفی کرده، گرم شده است. تاکسی می‌ایستد و مسافر جدید را سوار می‌کند. بویی شبیه زنجفیل همه ماشین را پر می‌کند. مرد سیاه‌پوستی است با هیکل درشت و موهای بسیار کوتاه فرخورده و لباسی سرتاسری به رنگ شکلات ۸۴ درصد! به شیوه بچه‌گانه‌ای کنجکاوی می‌کنم و روی جلد دفتری را که در دستش گرفته می‌خوانم. از سنگال آمده و طلبه جامعة المصطفی است و احتمالا چند سال بعد به کشورش برمی‌گردد تا پیام حوزه علمیه قم،‌ تشیع و شاید جمهوری اسلامی را به هم‌وطنانش منتقل کند.

ذهنم را می‌برد به شاید ده دوازده سال پیش که دوستان طلبه‌ام یکی پس از دیگری معمم می‌شدند تا برگردند به روستایی که از آن آمده بودند و خانواده و هم‌ولایتی‌هایشان را به دین و دیانت دعوت کنند،‌ برایشان نماز جماعت برپا کنند، عقد ازدواج بچه‌هایشان را بخوانند و مسائل شرعی‌شان را پاسخ دهند. که یادم هست یک سری از همان دوستان گذشته، به جای خواندن فقه و اصول فقه، تمرکزشان را گذاشته بودند روی کتب شهید مطهری و روایت‌های تاریخی و اخلاقی از زندگی ائمه اطهار (ع) و آن‌ها که شهری‌تر بودند،‌ روی تیتر روزنامه‌ها و تحلیل‌های سیاسی هفته رادیو و تلویزیون. و یادم هست که هر کدام می‌دانستند از کجا آمده‌اند و می‌دانستند که در روستا و شهر آن‌ها چه چیزهایی خریدار دارد و فهمیده می‌شود و چه چیزهایی نه.

تلفن مرد سیاه‌پوست زنگ می‌خورد و با شخصی، احتمالا یکی از مدیران مدرسه‌ای که در آن درس می‌خواند،‌ به فارسی متفاوت و شکسته‌بسته‌ای توضیح می‌دهد که برای فلان فعالیتش در صدا و سیمای قم، گواهی اشتغال در جامعة المصطفی را خواسته‌اند و گذرنامه‌اش کفایت نکرده است.

از خودم می‌پرسم که این طلبه سنگالی وقتی برگردد به کشورش و بخواهد با زبان خودش که نمی‌دانم حتی الفایش چیست، با مردمش و خانواده‌اش صحبت کند، از اسلام چه فهمیده است. اصلا در این پنج شش سالی که اینجا زندگی کرده و درس خوانده و با مردم کوچه و بازار قم معاشرت کرده، اسلام را دیده یا چیز دیگری؟ آیا حالا که برمی‌گردد خودش را پیامبر چه دین و آیینی می‌بیند؟ چقدر در این چند سالی که اینجا بوده و با زبانی که در سطح تعاملات سطحی روزمره باقی مانده، چقدر از اسلام فهمیده، چقدرش را با آنچه در کوچه و خیابان دیده، مخلوط کرده است و چقدرش را با پس‌زمینه‌های ذهنی خودش درآمیخته و حالا که برمی‌گردد، خودش کیست و قرار است دیگران را به چه چیزی دعوت کند؟

برمی‌گردم به کلاس صبح که اسکندر مقدونی به سرزمین یهودا حمله کرده‌ و آن را از تسلط امپراتوری ایران بیرون کشیده و یهودیان که تا آن زمان تحت حمایت دولت ایران، آزادانه به مناسک و آیین‌های خود مشغول بودند و معبد سلیمان را بازسازی کرده بودند و شریعت و آداب یهودی را جانی دوباره بخشیده بودند،‌ ناگهان در برابر هجوم فرهنگ قدرتمند و چیره‌ای به نام فرهنگ یونانی قرار گرفته‌اند که هم به خاطر عمق فلسفی و فکری‌اش شدیدا برای نسل جوان یهودی پذیرفتنی است و هم دولت قاهر اسکندری با صرف هزینه و بودجه و بخشنامه، آن را به عموم مردم مناطق تحت سلطه‌اش حقنه می‌کند.

و در خاطرم تقابل دو گروه خودباخته عمدتا جوان یهودی و گروه پیران و مشایخ سنتی آن زمان زنده شد که گروه اول دل به فرهنگ جدید سپردند و حتی پس از چندی دست از زبان عبری برداشتند و به یونانی سخن گفتند و به شیوه یونانی لباس پوشیدند و به شیوه یونانی جشن گرفتند و تفریح کردند و وقت گذراندند؛ و گروه دومی که با ناتوانی در برابر استدلال‌گرایی یونانی، با تأکید دوچندان بر شعائر دینی و بجا آوردن هر چه غلیظ‌تر مناسک و آداب سنتی یهودی سعی در حفظ ایمان و هویت نسل جوان خود کردند. و نشد! و عده‌ای مانند فیلون اسکندرانی در این میان که به دنبال برقراری حد وسطی میان حفظ هویت و سنت یهودی و پذیرش عقلانیت و هنر و ادبیات و فرهنگ و فرهیختگی بودند و نشد! شاید هم شد. نمی‌دانم. این قدر را می‌دانم که یا خدای یهودی باید دست از آن اخلاقش برمی‌داشت یا باید با یهودی‌سازی کفری‌جات یونانی، استفاده از آموزه‌ها و تن دادن به فرهنگ آن‌ها را حلال می‌کردند. و نشد. نهایتا موجود تازه‌ای متولد شده بود که نه صددرصد یهودی بود، نه صددرصد یونانی.

و حالا رسیده‌ایم به میدان صفائیه و مرد سیاه‌پوست می‌خواهد از تاکسی پیاده شود و می‌گوید: «آقا. تشکر. همینجا لطفا». و پلیسی دفترچه‌به‌دست، دندان تیز کرده که راننده فلک‌زده را جریمه کند. راننده که لحظه‌ای سرعتش را کم کرده بود،‌ با چشم و ابرو در برابر پلیس جوان، کرنشی می‌کند و از خیر توقف در کنار میدان می‌گذرد.

مرد سیاه‌پوست که می‌خواست پیاده شود، نگاهی به راننده و نگاهی به پلیس انداخته و می‌پرسد: «اونجا پلیس ممنوع کرد؟» و راننده که اعصاب ندارد می‌گوید: «آره بابا. اونجا پلیس ممنوع کرد!». مرد سیاه‌پوست نگران می‌شود که حالا تا کجا پلیس ممنوع کرده است ولی نمی‌تواند این نگرانی‌اش را به فارسی توضیح دهد. لحظه‌ای از خاطرم می‌گذرد که برایش به انگلیسی توضیح بدهم که جای نگرانی نیست و آن طرف فلکه را هنوز پلیس ممنوع نکرده است. ولی یک‌هو حس ناخوشایندی از حقارت و شکست می‌دود زیر پوستم. شمرده می‌گویم: «نگران نباش! الان می‌ایسته.» تشکر می‌کند و هر دو پیاده می‌شویم.

همان‌طور که صفائیه را پیاده به سمت محل کارم می‌روم، همچنان مرد سیاه‌پوست سنگالی با قدم‌های بلند و مطمئن جلو من راه می‌رود و در مسیر حرکتش ویترین مغازه‌ها را تماشا می‌کند. نگاه می‌کنم به رنگ دستان خودم و پوست سیاه پشت گردن آن مرد سیاه‌پوست و اسلامی که نمی‌دانم اصلش چه رنگی است و در کالبد هر کدام از ما به چه رنگ جدیدی تبدیل شده است.

اسلام برای من: امید به وجود راه سوم

آل پاچینو در نقش «مایکل کرلئونه»، پدرخواندهٔ دو، ساختهٔ فرانسیس فورد کاپولا، 1974

آل پاچینو در نقش «مایکل کرلئونه»، پدرخواندهٔ دو، ساختهٔ فرانسیس فورد کاپولا، ۱۹۷۴

بر سر راه همهٔ آن‌هایی که می‌خواهند کار بزرگی انجام دهند موانعی وجود دارد. هر چه کار، بزرگ‌تر، موانع هم بزرگ‌‌تر. برای برداشتن موانع باید هزینه‌هایی پرداخت کرد؛ و این هزینه‌ها گاهی آن‌ قدر بزرگ‌ است که باعث عبور انسان از مرزها می‌شود؛ مرزهایی که شاید در ابتدا، قرار نبوده از آن‌ها عبور کند. مرزهایی که عبور از آن‌ها حتی می‌تواند به معنای تضاد کامل با همهٔ آن چیزی باشد که در ابتدا انسان را به حرکت وادار کرده بود. چیزی شبیه داستان «مزرعهٔ حیوانات»؛ آن‌جا که خوک‌ها روی دو پا راه می‌روند، شراب می‌خورند، روی تخت می‌خوابند و دقیقا تبدیل به همان موجودی شده‌اند که در ابتدا با آن جنگیده بودند.

یکی از آشنایانم سال‌ها پیش دانشجوی پزشکی بود. خارج از ایران، فوق دکترا می‌خواند. برای کارهای علمی‌اش نیاز به استخوان انسان داشت و برای تهیهٔ استخوان همیشه با مشکل مواجه بود. مراکزی که می‌توانستند برای او استخوان تهیه کنند، منابع محدودی داشتند. ناچار، رفته بود سراغ نبش قبر. کسانی را پیدا کرده بود که در ازاء مقداری پول، اجساد مردم را از داخل قبرها بیرون می‌کشیدند و برای امثال او می‌آوردند. من هنوز بچه بودم که از دایی روحانی‌ام سؤال کرد آیا کار او اشکال دارد یا نه. نبش قبر، حرام بود؛ حتی نیاز پزشکی او چنین اجازه‌ای به او نمی‌داد که حرمت جسد یک انسان را بشکند.

هنوز به این جمله اعتقاد پیدا نکرده‌ام که «سیاست، بی‌پدر و مادر است.» ولی هر چه نزدیک‌تر می‌شوم، هر چه چشم‌هایم بیشتر باز می‌شود به واقعیت‌های دنیای سیاست، این سؤال برایم پررنگ‌تر می‌شود که آیا می‌شود با حفظ همهٔ آن ارزش‌ها و مرزهایی که به خاطرش می‌جنگی، همچنان سیاست‌مدار بود؟ می‌شود قدرتمند بود و ظالم نبود؟ می‌شود حکومت کرد و برای حفظ پایه‌های آن، به ناحق خون نریخت؟ سر کسی را زیر آب نکرد؟ بخش عمدهٔ دغدغه‌ام برای مطالعهٔ تاریخ صدر اسلام (که آن اواخر «دربارهٔ من» وبلاگم نوشتم)، همین است.

ادعاها کفایت نمی‌کند. لبخندهای مدیران یک جامعه، وقتی که جلو دوربین‌ها ظاهر می‌شوند یا ادعایشان مبنی بر دفاع از مظلومان، هیچ ربطی به پاکی درونی و سلامت روحی آن‌ها ندارد. عملکردشان مشخص می‌کند که هنوز همان جوانان پرشور معترض به رژیم قبلی‌اند یا اینکه پا جای پای همان‌ها گذاشته‌اند. قوهٔ قضائیهٔ یک حکومت باید مردمش را به این نتیجه برساند که آن حکومت طرفدار عدالت است. تلوزیون و رادیو نمی‌توانند برای همیشه مردم را خوشحال و خام نگه دارند.

آنجا که پدرخوانده در بستر بیماری می‌شنود مایکل برای جلوگیری از سوء قصد دوباره به جان او، دست به اسلحه برده است همهٔ آرزوهایش دربارهٔ مایکل فرو می‌ریزد. مایکلی که ویتو دوست داشت سناتور بشود، پا در مسیر مافیا گذاشته است، برای پیش بردن اهدافش دست به اسلحه می‌برد و افراد را از سر راه برمی‌دارد و مدتی بعد، تبدیل به یک پدرخواندهٔ جدید مثل ویتو می‌شود؛ گرچه تغییر مایکل کاملا قابل درک است؛ او وقتی می‌بیند پلیس هم برای مافیا کار می‌کند، دیگر برایش انگیزه‌ای باقی نمی‌ماند که بخواهد وارد سیاست و دولت شود. چون دیگر پلیس و مافیا هر دو یکی‌اند. شاید کسی خیال می‌کرد مایکل به خاطر مشتی که از آن پلیس خورد، انتقام می‌گیرد و ماجرا شخصی است؛ ولی واقعیت این بود که تأثیر آن مشت خیلی بیش از این بود که فقط یک کینهٔ شخصی به وجود آورد. آن ضربه، مسیر مایکل و دیدگاهش به زندگی را برای همیشه تغییر داد.

ایوان کلیما، در میان خاطرات جوانی‌اش در کتاب «روح پراگ» می‌گوید: «مدتی طول کشید تا کاملا دریابم که غالبا این نیروهای خیر و شر نیستند که با هم می‌جنگند، بلکه فقط دو نیروی شرند که برای کنترل جهان با هم رقابت می‌کنند.» و درست چند صفحهٔ بعد جمله‌ای می‌گوید که مبنای این دیدگاهش را مشخص می‌کند: «در دنیا هیچ اندیشه‌ای وجود ندارد که آن‌قدر خوب باشد که مبادرت به تحقق بخشیدن به یک اقدام تعصب‌آمیز را توجیه کند.» وقتی یک سیاست‌مدار بتواند برای حفظ حکومتش، خون کسی را به ناحق بریزد، دیگر چه فرقی می‌کند که ادعای او چیست.

من مانده‌ام و یک دوراهی خیلی مهم در جوانی‌ام. یک راه اینکه سرم به دایرهٔ کوچکی در اطراف خودم گرم باشد و سعی نکنم کارهای بزرگ انجام بدهم، سعی نکنم از پله‌های پیش رویم بالا بروم، و تبدیل شوم به بنجامین «مزرعهٔ حیوانات» و خودم را وارد هیچ یک از بازی‌های بزرگ سیاسی، علمی، اقتصادی و فرهنگی دنیا نکنم. آرام زندگی کنم و آرام بمیرم و نخواهم دنیا را تغییر دهم و برای همیشه این احساس حقارت و شکستگی در برابر خودم و دنیا را تحمل کنم. یا اینکه به راه دوم بروم و پا در مسیری بگذارم که برای عبور از هر مرحله‌اش باید هزینه‌های بسیار سنگین پرداخت کنم؛ همان هزینه‌هایی که گاهی به عبور از مرزهایم می‌انجامد. آیا راه سومی هم هست؟

سنت‌های ایرانی،‌ سنت‌های اسلامی

هفت‌سین

هفت‌سین

بنا گذاشتن سنت‌ها در میان مردم کار آسانی نیست.  خیلی‌ها در طول تاریخ خواسته‌اند سنتی را بین مردم رواج دهند یا سنتی را از میان مردم بردارند ولی موفق نشده‌اند. ولی عید نوروز یکی از مثال‌های موفق بوده است. این روزها جنب و جوش مردم توی کوچه و خیابان، خیلی به چشم می‌آید. همه با لباس نو،‌ سر و روی مرتب، خوشبو و شاد راه افتاده‌‌اند به دید و بازدید؛ دست‌کم حال و هوای اصفهان که این طور است.

از ویکی‌پدیا این طور دستگیرم شد که در مورد نقطهٔ شروع نوروز و اینکه چه کسی این سنت را راه انداخته‌ است،‌ اختلاف نظر هست. از مردم هم که سؤال کنی، خیلی‌ها نمی‌دانند از کجا این سنت برایشان این قدر مهم شده است، حتی خیلی‌ها فلسفهٔ خاصی برای آن نمی‌دانند و با این حال به تک‌تک ریزه‌کاری‌های آن اهمیت می‌دهند. سفره‌ هفت‌سین، سمنوپزان، نظم و حساب دید و بازدیدهای خانوادگی و برنامه‌های دقیق دیگر. از چند نفر شنیده‌اید که برای خریدن ماهی قرمز، دلیل قانع‌کننده‌ای داشته باشند یا بدانند گذاشتن سماق سر سفره هفت‌سین برای چیست؟!

تعداد زیادی از سنت‌های جاری در نوروز، همان سنت‌هایی‌اند که در مناسبت‌ها و مراسم دینی توصیه شده‌اند. مثلا برای حضور در مسجد توصیه شده بهترین لباس‌هایتان را بپوشید و خودتان را خوشبو کنید. یا در بسیاری از مناسبت‌های دینی دیگر، به غسل توصیه شده، به دیدار مؤمنین، حتی هدیه دادن به دیگران ولی تقریبا هیچ کدام از این‌ها بین مردم تبدیل به سنت نشده است. به ندرت کسی را می‌بینید که موقع نماز، بهترین لباسش را بپوشد یا آدابی شبیه نوروز را برای رفتن به مسجد رعایت کند.

بسیاری از مسجدها تبدیل شده‌اند به محیط‌های خموده و کسل‌کننده، پر از پیرمردها و پیرزن‌های بداخلاق و بدقیافه و کاملا به دور از شادی و طراوت؛ طوری که بچه‌های ما خیلی باید حرف‌شنو (تابع بی‌چون و چرای پدر و مادر) باشند یا انگیزه‌های معنوی‌شان قوی باشد که محیط ناخوشایند مسجد را تحمل کنند و نمازشان را به جماعت بخوانند. مسئله فقط مسجدها نیست. باید اقرار کنیم تقریبا هیچ یک از اعیاد و مناسبت‌های دینی ما به شادی عید نوروز نیست، (احتمالا)‌ هیچ کدام از ما آن قدر که از نوروزهای بچگی‌مان خاطرهٔ خوش داریم، با بزرگ‌ترین عیدهای اسلامی نظیر عید غدیر، عید فطر و عید قربان، رابطهٔ چندانی برقرار نمی‌کنیم. شادترین برنامه‌های جماعت متدین، مراسم مولودی‌خوانی مداح‌هایی است که هنوز تفاوت چندانی به غم و شادی قائل نیستند.

رسیدیم پاراگراف آخر. معمولا اینجا باید نتیجه‌گیری کرد. من هم اول نتیجه‌گیری کردم ولی بعد دیدم با نتیجه‌گیری‌ام مسئله را محدود می‌کنم. همین. خواستم فقط فکر شما هم کمی با آنچه ذهن من درگیر است،‌ درگیر شود. سال نو هم مبارک.