بدپیلگی

اولین بار نیست. زیاد پیش آمده که خواسته یا ناخواسته از رنج‌ها لذت برده‌ام. طولانی حتی. ماه‌ها و سال‌ها شاید. و منظورم هضم قدرتمندانه موقعیت رنج‌آلود نیست، یا دیدن زیبایی‌های نهفته در پسِ هر زشتی. برعکس، لذت بردن از خود رنج، از خود درد. یک جور رقابت بیمارگونه با ایده‌آل‌ ذهنی‌ام از آدم‌های قدرتمند، خوب یا دوست‌داشتنی‌ای که همه‌شان یک وجه مشترک داشتند: رنج‌دیدگی.

هجده سال پیش، درس‌خوان‌ترین شاگرد مدرسه، یتیم بود و فقیر و از همه ما به خانه‌اش دورتر؛ طوری که آخر هفته‌ها نمی‌توانست به خانه برود؛ چند ماهی یک بار شاید. یا آن استادی که در دوره‌ای (به اشتباه) تبدیل به الگویم شده بود؛ چند ده عمل جراحی، داغ همسر، فقر و هزار بدبختی دیگر. و سال‌ها بعد… احتمالا از ۸۵ به این طرف و حال و هوای سیاه و تاریک و غم‌آلود داستان و ادبیات و سینما و ادیان و کافه و دود و ۸۸ هم، قوز بالای قوز. لای همه ناله‌ها و غرها و گرفتگی‌ها، یک لذت پنهان بود؛ لذت تمارض، لذت لعنت فرستادن به کائنات و انداختن تقصیر همه چیز به گردن دیگران.

فایده‌اش چه بود؟ احساس ابلهانه «مهم بودن»، سری میان سرها داشتن. لذت هم داشت دیگر؛ بگو مازوخیسم، ولی داشت به هر حال. ولی غیر از لذت و تخدیر، سرمایه هم بود؛ برای نوشتن، برای خواندن، برای فهمیدن نوشته‌های دیگران و تماشای بهتر فیلم‌ها و هم‌ذات‌پنداری با قهرمان‌های رنجور تراژدی‌ها و آثار تاریک و رخوت‌آلود دیگر. سرمایه بود برای اینکه بگویی از محنت دیگران بی‌غم نیستی، که آدمی، که می‌فهمی دنیا چه کثیف و چندش و پلید است و چرا همه فیلسوف‌های بزرگ دنیا موها و ریش‌های ژولیده دارند و در همه پرتره‌ها اخم‌آلودند.

خیال باطل. به بازی کردن نبود. به تمارض نمی‌شد فهمید مریض واقعی چه می‌کشد. رنج واقعی، رنج ماندگار، رنجی که دکمه خاموش ندارد، رنجی که دود و مخدر درمانش نمی‌کند، رنجی که وقتی می‌خواهی بنویسی‌اش، تن به کلمات نمی‌دهد، به کلی ماجرای دیگری است. رنجی که برای اولین بار نگرانت می‌کند که چطور تا پایان عمر تحملش کنی، به کلی داستان متفاوتی است. رنجی که افتخار ندارد، که با گفتنش که با نالیدن برایش نمی‌توانی سری میان سرهای رنج‌دیدگان در آوری، که واقعا برای اولین بار نمی‌دانی کجای دلت بگذاری‌اش؛ یکهو از صحنه تیر خوردن زیبا و باشکوه سرباز ترگل‌ورگل و دیالوگ «[اوا] حاجی سیدت رو کشتند»، پرت می‌شوی به ساحل نرماندی و فشنگ واقعی و مردن بی‌شکوه و توده دل و روده‌‌ای که از شکم سرباز فلک‌زده بیرون ریخته‌ و از درد نمی‌داند چه خاکی به سرش بریزد.

این یکی سرمایه‌ نیست. نه برایت پول کافی می‌گذارد که سر از کافه‌های تاریک و دودآلود سر در بیاوری و ساعت‌ها وقت تلف کنی، نه آرامشی برای مطالعه و تفکر، نه شور و غلیانی برای نوشتن. لهت می‌کند؛ بی‌تعارف، بی‌ملاحظه. به جای صیقل دادن و نرم کردن، خراش می‌اندازد، روحت را زبر و زمخت می‌کند. به جای هول دادنت به سمت والایی و رستگاری، جلو چشم خودت و دیگران خواری‌ و پستی‌ات را به رخت می‌کشد. هیچ چیز باشکوهی ندارد.

برمی‌گردی، دوباره می‌خوانی، می‌بینی گفته‌ بودند، نالیده بودند، حتی نفرین نثار کائنات کرده بودند، ولی پیچیده لای رنگ و لعابی دلنشین و خواستنی که هر ابله دیگری هم ممکن بود خام شود. احتمالا همه این‌ها که به شعر درآمده، یا با رنگ و روغن نقش بسته روی بوم، چه می‌دانم یا ملودی شده و نواخته شده و از سال‌ها و قرن‌ها پیش مانده و از بین نرفته، متعلق به درصد بسیار ناچیزی از رنجورهای عالم‌ بوده که تلف نشده‌اند؛ سخت‌جان‌ترین‌ها و بدپیله‌ترین‌ها.  هزاران هزار زیر رنج‌ تلف شده‌اند و واداده‌اند تا بالاخره یکی در رفته و عبور کرده و نوشته و ماندگارش کرده؛ حتی شاید نوشته و بعد تلف شده. کسی چه می‌داند؛ آن همه خودکشی، آن همه تبعید و شکنجه و طرد و مرگ. این همه بافتم که بگویم… چه می‌خواستم بگویم؟

تابوت

تا قبل از سی‌سالگی، با ماشین شخصی توی جاده‌ها می‌راندم. به کجا؟ مهم نبود. با چه سرعتی؟ مهم نبود. هر جا علفی سبزه‌ای می‌دیدم می‌کشیدم کنار، می‌نشستم. اگر خوش می‌گذشت، اتراق می‌کردم، شب را می‌ماندم، مصّب ماجرا را می‌کشیدم و خسته که می‌شدم دوباره می‌زدم به جاده و ادامه راه. به کجا؟ مهم نبود. با چه سرعتی؟ مهم نبود. گاهی خیالی، توهمی، ایده خامی برای مقصد داشتم؛ ولی نزدیک که می‌شدی می‌فهمیدی مقصدت آنجا نبوده و فقط خیالی کودکانه درباره‌اش داشته‌ای. و عبور. و جاده‌های بعدی و آبادی‌ها و شهرهای بعدی.

و در سی‌سالگی، ماشین بیچاره فرسوده شد، از کار افتاد و جایی میان همان جاده‌ها و آبادی‌ها و شهرهای پرخاطره، رهایش کردم و نشستیم توی قطار و افتادیم روی ریل. و بی‌ترمز می‌رود و می‌رود. برای هیچ سبزه‌زاری توقف نمی‌کند، توی هیچ شهری ایستگاه ندارد و فقط گهگداری در ایستگاه متروک و خشک و بی‌آب و علفی، توقفی کوتاه، به اندازه یک تنفس و نماز و دوباره روی ریل، بی‌حاشیه، بی‌چپ و راست، مستقیم و ثابت و بی‌امان. تاق‌تاتالاق، تاق‌تاتالاق، تاق‌تاتالاق.

گاهی گله گوسفندی را می‌بینی که لای سبزه‌ها می‌چرند، گاهی زن و مرد جوانی را که زیر درختی نشسته‌اند، گاهی سگ تنهایی را که زبان‌آویزان در پی قطار می‌دود. گاهی رودخانه زیبایی را که می‌دانی اگر با ماشین خودت آمده بودی، حتما توقف می‌کردی، حتما می‌نشستی کنار آب، حتی شاید پاچه‌ها را می‌زدی بالا و روی سنگ‌های لیز و تمیز و رنگارنگ کف آب راه می‌رفتی، شاید وسوسه می‌شدی تنی به آب بزنی. ولی حالا همه سهمت از آن رودخانه زیبا، چند ثانیه تماشا و حسرت و عبور. باید رفت. یعنی حتی اگر نخواهی، قطار از تو نمی‌پرسد، می‌رود، می‌راند، حتی سرعتش را به خاطر صحنه‌های این چنین کم نمی‌کند.

وسط نک و ناله‌هایم توی قطار، پیرمرد درونم می‌زند سر شانه که جوون! قدر قطار رو بدون. می‌رسی به سن ما و کیلومترها مسیر را، همان مسیری که در آن، رودخانه‌ها و درخت‌ها و گله‌های گوسفند را می‌بینی، در یک دو ساعت پرواز می‌کنی و دیگر نه درختی پیداست، نه آب جاری رودخانه‌ای، نه جانوری. از رودخانه،‌ خطی می‌بینی و از کوه‌ها، برآمدگی ناچیزی و اصلا گله‌ای نمی‌بینی، سگی نمی‌بینی که زبانش آویزان باشد. از یک جا به بعد حتی دخترکانی که پشت کانتر نشسته‌اند هم کارت پروازت را طوری صادر می‌کنند که صندلی‌ات کنار پنجره نباشد و تو می‌مانی و اتفاقاتی که می‌دانی آن بیرون در حال رخ دادن‌ است و نمی‌بینی.

جنازه درون، بر سر پیرمرد فریاد می‌کشد: «پاتال! قدر بدون! تابوت اصلا پنجره نداره! قبر اصلا حرکت نمی‌کنه! هی هر چی می‌خوام شب اول قبری فحش ندم!»

مکانیزم‌های دفاعی

اولین بار کجا شنیدمش؟ یادم نیست. ولی یک‌جایی میان یکی از دوران‌های پیچیده گذشته، خبردار شدم که گویا ناخودآگاه من قادر است به کمک یک سری مکانیزم‌های دفاعی، میان من و واقعیت فاصله بیندازد تا کمی از رنجی که می‌برم کاسته شود؛ بدون اینکه از من اجازه بگیرد، آنچه رخ داده را انکار می‌کند، تغییر می‌دهد، یا می‌اندازد تقصیر دیگران، یا معنای جدیدی به آن‌ها می‌دهد، یا حتی به شکل پیچیده‌تری، احساسات من در گذشته را نسبت به آنچه اتفاق افتاده تغییر می‌دهد. اتفاقی را که هنگام هیجان عواطف من رخ داده، می‌گذارد در پس‌زمینه عصبانیت، یا حرفی را که دقیقا در زمان احساس حقارت شنیده‌ام، می‌گذارد در بستری از قدرت و اعتماد به نفس. همه این‌ها برای اینکه من احساس بهتری پیدا کنم و دردهایم کمتر شود. اگر نخواهم چه؟ هیچ. به حرف من گوش نمی‌دهند.

فقط خودت نیستی؛ دیگران هم در همین داستان گرفتارند. حرفی را به من زده که معنای دلنشینی داشته، ولی شرایط تغییر می‌کند و همان حرف دلنشین را طوری بازتفسیر می‌کند که تبدیل می‌شود به سوزنی که در قلب آدم فرو می‌رود و احساس حقارت، از نوک پا تا گلوی آدم را پر می‌کند. و توپ می‌افتد در زمین تو. چه باید بکنی؟ هیچ. لازم نیست کاری بکنی. مکانیزم‌های دفاعی‌ات به کار می‌افتند و بر اساس الگوهایی که درباره نقشه تأثیرپذیری و نقاط ضعف او ترسیم کرده‌اند، واکنش مقتضی را نشان می‌دهند و واقعیت را برای تو بازسازی می‌کنند و حقارتت را تبدیل می‌کنند به خشم، خشمت را تبدیل می‌کنند به نفرت و ضعف‌هایت را قدرت می‌کنند و از نو بلند می‌شوی. و خشم و نفرت، فیزیک بدن و مغزت را تغییر می‌دهند و رگ حیاتت را، میلت به بقاء را چنان به جنبیدن می‌اندازند که تو هم از نهان‌خانه مغزت، تیرهای زهرآگین پیدا می‌کنی و می‌زنی به آسیب‌پذیرترین نقطه‌ای که از طرفت می‌شناسی و خودت را از زیر دست و پایش می‌کشی بیرون.

و این جدال و تقلا تمامی ندارد. تا زنده‌ای ادامه دارد. غریزه لعنتی‌ات نمی‌گذارد جدال‌ها به آخر برسد. آن قدر وادارت می‌کنند به جنگیدن، آن قدر بازی‌ات می‌دهند تا بالاخره وقتت تمام شود و سوت پایان را بزنند یا اینکه بتوانی از خط پایان عبور کنی. و گویا… نمی‌دانم، این طور که می‌گویند، تازه وقتی بازی تمام می‌شود، این قدرت را پیدا می‌کنی که گذشته را ببینی و همه مسیری را که بلاهت‌بار دویده‌ای و همه پیچ و خم‌هایی که قاطروار پشت سر گذاشته‌ای و همه شلاق‌هایی که خورده‌ای و همه هویج‌هایی که فکر می‌کرده‌ای تا رسیدن به‌شان قدمی بیشتر فاصله نداشته‌ای ولی در واقع هویج‌ها هم همراه تو حرکت می‌کرده‌اند و از اساس قرار نبوده هیچ وقت به آن‌ها برسی.

بعد از خط پایان تازه بیدار می‌شوی، تازه می‌فهمی چه بلایی سر خودت آورده‌ای، چه بلایی سرت آورده‌اند، تازه می‌فهمی چه مرگت بود در این همه دویدن و نرسیدن؛ در واقع در همه مسیر، دست و پا می‌زده‌ای برای بیدار شدن، برای فهمیدن، برای خروج از تاریکی و ابهام. ولی آن وقت چه فایده؟ هیچ. می‌خواهی برگردی، نمی‌گذارند. می‌خواهی به بقیه که هنوز در راه‌اند خبر بدهی، نمی‌گذارند، می‌خواهی اعتراض کنی، نمی‌گذارند، می‌خواهی سکوت کنی، نمی‌گذارند. کمک می‌خواهی، می‌گویند همه چیز را خودت خواسته‌ بودی. انکار می‌کنی، خودت را، خودِ گذشته‌ات را، ولی همان خودِ گذشته‌ات را که به یاد نمی‌آوری حاضر می‌کنند و خودت علیه خودت شهادت می‌دهی، دست و پایت به سخن می‌آیند، زبانت به فرمان دیگری سخن می‌گوید و همه و همه و همه، علیه تو شهادت می‌دهند؛ حتی خودت! و باز حس می‌کنی، یک چیزی جور در نمی‌آید. اگر خودت علیه خودت شهادت بدهی، حتما یک دوگانگی مخفی میان خودت و خودت هست. وگرنه، چرا این همه رنج؟ یکی از این خودها بالاخره یک‌جا خفه می‌شود؛ یک جا که جهنم فریاد می‌کشد: «هل من مزید؟»