تابوت

تا قبل از سی‌سالگی، با ماشین شخصی توی جاده‌ها می‌راندم. به کجا؟ مهم نبود. با چه سرعتی؟ مهم نبود. هر جا علفی سبزه‌ای می‌دیدم می‌کشیدم کنار، می‌نشستم. اگر خوش می‌گذشت، اتراق می‌کردم، شب را می‌ماندم، مصّب ماجرا را می‌کشیدم و خسته که می‌شدم دوباره می‌زدم به جاده و ادامه راه. به کجا؟ مهم نبود. با چه سرعتی؟ مهم نبود. گاهی خیالی، توهمی، ایده خامی برای مقصد داشتم؛ ولی نزدیک که می‌شدی می‌فهمیدی مقصدت آنجا نبوده و فقط خیالی کودکانه درباره‌اش داشته‌ای. و عبور. و جاده‌های بعدی و آبادی‌ها و شهرهای بعدی.

و در سی‌سالگی، ماشین بیچاره فرسوده شد، از کار افتاد و جایی میان همان جاده‌ها و آبادی‌ها و شهرهای پرخاطره، رهایش کردم و نشستیم توی قطار و افتادیم روی ریل. و بی‌ترمز می‌رود و می‌رود. برای هیچ سبزه‌زاری توقف نمی‌کند، توی هیچ شهری ایستگاه ندارد و فقط گهگداری در ایستگاه متروک و خشک و بی‌آب و علفی، توقفی کوتاه، به اندازه یک تنفس و نماز و دوباره روی ریل، بی‌حاشیه، بی‌چپ و راست، مستقیم و ثابت و بی‌امان. تاق‌تاتالاق، تاق‌تاتالاق، تاق‌تاتالاق.

گاهی گله گوسفندی را می‌بینی که لای سبزه‌ها می‌چرند، گاهی زن و مرد جوانی را که زیر درختی نشسته‌اند، گاهی سگ تنهایی را که زبان‌آویزان در پی قطار می‌دود. گاهی رودخانه زیبایی را که می‌دانی اگر با ماشین خودت آمده بودی، حتما توقف می‌کردی، حتما می‌نشستی کنار آب، حتی شاید پاچه‌ها را می‌زدی بالا و روی سنگ‌های لیز و تمیز و رنگارنگ کف آب راه می‌رفتی، شاید وسوسه می‌شدی تنی به آب بزنی. ولی حالا همه سهمت از آن رودخانه زیبا، چند ثانیه تماشا و حسرت و عبور. باید رفت. یعنی حتی اگر نخواهی، قطار از تو نمی‌پرسد، می‌رود، می‌راند، حتی سرعتش را به خاطر صحنه‌های این چنین کم نمی‌کند.

وسط نک و ناله‌هایم توی قطار، پیرمرد درونم می‌زند سر شانه که جوون! قدر قطار رو بدون. می‌رسی به سن ما و کیلومترها مسیر را، همان مسیری که در آن، رودخانه‌ها و درخت‌ها و گله‌های گوسفند را می‌بینی، در یک دو ساعت پرواز می‌کنی و دیگر نه درختی پیداست، نه آب جاری رودخانه‌ای، نه جانوری. از رودخانه،‌ خطی می‌بینی و از کوه‌ها، برآمدگی ناچیزی و اصلا گله‌ای نمی‌بینی، سگی نمی‌بینی که زبانش آویزان باشد. از یک جا به بعد حتی دخترکانی که پشت کانتر نشسته‌اند هم کارت پروازت را طوری صادر می‌کنند که صندلی‌ات کنار پنجره نباشد و تو می‌مانی و اتفاقاتی که می‌دانی آن بیرون در حال رخ دادن‌ است و نمی‌بینی.

جنازه درون، بر سر پیرمرد فریاد می‌کشد: «پاتال! قدر بدون! تابوت اصلا پنجره نداره! قبر اصلا حرکت نمی‌کنه! هی هر چی می‌خوام شب اول قبری فحش ندم!»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.