مکانیزم‌های دفاعی

اولین بار کجا شنیدمش؟ یادم نیست. ولی یک‌جایی میان یکی از دوران‌های پیچیده گذشته، خبردار شدم که گویا ناخودآگاه من قادر است به کمک یک سری مکانیزم‌های دفاعی، میان من و واقعیت فاصله بیندازد تا کمی از رنجی که می‌برم کاسته شود؛ بدون اینکه از من اجازه بگیرد، آنچه رخ داده را انکار می‌کند، تغییر می‌دهد، یا می‌اندازد تقصیر دیگران، یا معنای جدیدی به آن‌ها می‌دهد، یا حتی به شکل پیچیده‌تری، احساسات من در گذشته را نسبت به آنچه اتفاق افتاده تغییر می‌دهد. اتفاقی را که هنگام هیجان عواطف من رخ داده، می‌گذارد در پس‌زمینه عصبانیت، یا حرفی را که دقیقا در زمان احساس حقارت شنیده‌ام، می‌گذارد در بستری از قدرت و اعتماد به نفس. همه این‌ها برای اینکه من احساس بهتری پیدا کنم و دردهایم کمتر شود. اگر نخواهم چه؟ هیچ. به حرف من گوش نمی‌دهند.

فقط خودت نیستی؛ دیگران هم در همین داستان گرفتارند. حرفی را به من زده که معنای دلنشینی داشته، ولی شرایط تغییر می‌کند و همان حرف دلنشین را طوری بازتفسیر می‌کند که تبدیل می‌شود به سوزنی که در قلب آدم فرو می‌رود و احساس حقارت، از نوک پا تا گلوی آدم را پر می‌کند. و توپ می‌افتد در زمین تو. چه باید بکنی؟ هیچ. لازم نیست کاری بکنی. مکانیزم‌های دفاعی‌ات به کار می‌افتند و بر اساس الگوهایی که درباره نقشه تأثیرپذیری و نقاط ضعف او ترسیم کرده‌اند، واکنش مقتضی را نشان می‌دهند و واقعیت را برای تو بازسازی می‌کنند و حقارتت را تبدیل می‌کنند به خشم، خشمت را تبدیل می‌کنند به نفرت و ضعف‌هایت را قدرت می‌کنند و از نو بلند می‌شوی. و خشم و نفرت، فیزیک بدن و مغزت را تغییر می‌دهند و رگ حیاتت را، میلت به بقاء را چنان به جنبیدن می‌اندازند که تو هم از نهان‌خانه مغزت، تیرهای زهرآگین پیدا می‌کنی و می‌زنی به آسیب‌پذیرترین نقطه‌ای که از طرفت می‌شناسی و خودت را از زیر دست و پایش می‌کشی بیرون.

و این جدال و تقلا تمامی ندارد. تا زنده‌ای ادامه دارد. غریزه لعنتی‌ات نمی‌گذارد جدال‌ها به آخر برسد. آن قدر وادارت می‌کنند به جنگیدن، آن قدر بازی‌ات می‌دهند تا بالاخره وقتت تمام شود و سوت پایان را بزنند یا اینکه بتوانی از خط پایان عبور کنی. و گویا… نمی‌دانم، این طور که می‌گویند، تازه وقتی بازی تمام می‌شود، این قدرت را پیدا می‌کنی که گذشته را ببینی و همه مسیری را که بلاهت‌بار دویده‌ای و همه پیچ و خم‌هایی که قاطروار پشت سر گذاشته‌ای و همه شلاق‌هایی که خورده‌ای و همه هویج‌هایی که فکر می‌کرده‌ای تا رسیدن به‌شان قدمی بیشتر فاصله نداشته‌ای ولی در واقع هویج‌ها هم همراه تو حرکت می‌کرده‌اند و از اساس قرار نبوده هیچ وقت به آن‌ها برسی.

بعد از خط پایان تازه بیدار می‌شوی، تازه می‌فهمی چه بلایی سر خودت آورده‌ای، چه بلایی سرت آورده‌اند، تازه می‌فهمی چه مرگت بود در این همه دویدن و نرسیدن؛ در واقع در همه مسیر، دست و پا می‌زده‌ای برای بیدار شدن، برای فهمیدن، برای خروج از تاریکی و ابهام. ولی آن وقت چه فایده؟ هیچ. می‌خواهی برگردی، نمی‌گذارند. می‌خواهی به بقیه که هنوز در راه‌اند خبر بدهی، نمی‌گذارند، می‌خواهی اعتراض کنی، نمی‌گذارند، می‌خواهی سکوت کنی، نمی‌گذارند. کمک می‌خواهی، می‌گویند همه چیز را خودت خواسته‌ بودی. انکار می‌کنی، خودت را، خودِ گذشته‌ات را، ولی همان خودِ گذشته‌ات را که به یاد نمی‌آوری حاضر می‌کنند و خودت علیه خودت شهادت می‌دهی، دست و پایت به سخن می‌آیند، زبانت به فرمان دیگری سخن می‌گوید و همه و همه و همه، علیه تو شهادت می‌دهند؛ حتی خودت! و باز حس می‌کنی، یک چیزی جور در نمی‌آید. اگر خودت علیه خودت شهادت بدهی، حتما یک دوگانگی مخفی میان خودت و خودت هست. وگرنه، چرا این همه رنج؟ یکی از این خودها بالاخره یک‌جا خفه می‌شود؛ یک جا که جهنم فریاد می‌کشد: «هل من مزید؟»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.