سمفونی

همیشه از رانندگی در بلوار امین ابا داشته‌ام. عرض خیابان نه آن قدر کم است که بتوانی بدون عذاب وجدان وسط خیابان برانی، نه آن قدر زیاد که ماشین‌ها بتوانند در دو خط، کنار هم با آسایش حرکت کنند. همیشه باید مراقب آینه‌های چپ و راست باشی و در عین حال، هوای ماشین‌هایی که می‌خواهند از پارک خارج شوند، یا آن‌هایی که دوبله ایستاده‌اند تا همسرشان دودقیقه‌ای برود و آن لباس‌عروس‌جدیده را پشت ویترین یکی از مزون‌ها ببیند و سریع برگردد. گاهی هم پیاده‌ای از لای شمشادهای وسط خیابان می‌پرد بیرون.

وارد روزهای سخت آموزش شده بودیم. دیگر خبری از خیابان‌های خلوت اطراف جمکران و کوچه‌‌های عریض و آرام خیابان گلستان و شهرک قدس نبود و افتاده بودم به خرحمالی برای آقای مربی، تا رانندگی را به خوبی یاد بگیرم. صبح به صبح مثل راننده‌اش می‌رفتم دم آموزشگاه و استارت می‌زدم و آینه‌ها را تنظیم می‌کردم و کمربند را می‌بستم و آرام و با دقت راه می‌افتادیم پی انجام همه کارهای عقب‌مانده مربی. می‌رفتیم سازمان بازنشستگی کل کشور و من می‌ماندم پشت فرمان تا او برود و مهر نمی‌دانم کجای پرونده‌اش را تمدید کند. بعد می‌رفتیم بانک ملی، شعبه سر بیست‌متری امام حسین و او را پیاده می‌کردم و خودم دنبال جای پارک، تا او برود و فیش نمی‌دانم چی پسر چندمش را که ترم آخر دانشگاه بود، واریز کند.

همیشه موقع کنار کشیدن، موقع بیرون کشیدن و حتی موقع چپ و راست کشیدن توی خطوط خیابان راهنما می‌زدم. به مرور تسلطم به لکنته مربی هم بیشتر شده بود و دیگر می‌دانستم با کلاچی که کمی بالا درگیر می‌شود چه باید کرد و با ترمزی که چندان محکم نمی‌گیرد چطور تعامل کنم و دنده دو را چطور جا بزنم که تقّ صدا ندهد و مربی حرص نخورد.

خوشش آمده بود از من. اوایل به خاطر ریش بلند و تیپ و قیافه‌ مذهبی‌ام احتیاط می‌کرد و همه چیز را بدون حاشیه آموزش می‌داد. دور دوفرمانه و پارک دوبل را حتی، چنان دقیق و قانون‌مدار توضیح داد که هنوز بعد از این همه سال، با قوانین او پارک می‌کنم و دور می‌زنم. اما یک بار که از بانک برگشته بود و انگار سر دیرکرد قسط وامش اعصاب نداشت، جمله‌ای گفت با سرآغاز «زمان اون خدا بیامرز…» و من همان‌جا وسط جمله‌اش گفتم: «خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه» و نخندیدم. خنده نداشت. اعصابش خرد بود بنده خدا. شاید نفس کوتاهی کشید و جمله‌اش را ادامه داد و من مابقی مسیر را همان‌طور که حواسم بود همه قوانین رانندگی را موبه‌مو رعایت کنم، «بعله‌»های کش‌دار اصفهانی تحویلش دادم و چند بار خواستم به چهره‌اش هم نگاه کنم، که رفت توی نقش مربی‌گری‌اش که: «آقاجان! شما حواست به جلو باشه!»

روزهای آخر دیگر سیگار هم می‌کشید. دستش از پنجره سمت شاگرد آویزان بود همیشه که مثلا دود سیگار نیاید تو، ولی چند باری که پرسید: «حامدخان! اذیت که نمی‌شی؟» و من پرانده بودم که «راحت باشید. حساس نیستم به دود» و دیگر کم‌کم دستش را چندان آویزان هم نمی‌گرفت. و خاطرات زمان آن خدابیامرز، یکی یکی بازخوانی می‌شد و اینکه چقدر روزگار خوشی بوده و زندگی این قدر پیچیده نبوده است.

روز آخر آموزش، بلوار امین بودیم. دیگر پاهایش روی کلاچ و ترمز و گاز خودش نبود و لکنته را بالکل سپرده بود دست من. پک‌های عمیق می‌زد به بهمن‌کوچک و توصیه‌های پدربزرگانه‌اش را برای «حامدخان» چند روز پیش و «حامدجان» روز آخر خرج می‌کرد. اتوبوسی که جلویم می‌رفت، توقف کرد توی ایستگاه. راهنما زدم و کشیدم سمت چپ تا از باریکه‌راه باقیمانده توی بلوار امین عبور کنم. پشت سرم ترافیک بود. کمی عجله کردم و بیش از آنچه همیشه، گاز دادم تا کسی پشت سرم بوق نزند. هنوز از اتوبوس عبور نکرده بودم که مردی از جلو اتوبوس دوید توی خیابان. کوفتم روی ترمز و ماشین‌های پشت سر، همگی مانند ارکستری که به حرکت من واکنش هماهنگ نشان می‌دهند، ترمز و بوق ممتد کشیدند. صدای جیغ ترمزها تمام شد ولی نوت بوق‌ها همچنان ادامه داشت. مردی که دویده بود جلو من، به احترام سمفونی باشکوهی که در حال نواختن بود، جلو صف ماشین‌ها میخکوب شد و نگاه ابتداترسیده و سپس‌ غضب‌آلودش را دوخت به چهره رهبر ارکستر که من باشم. محو اثر هنری‌ام شده بودم و همه چیز با حرکت آهسته پیش می‌رفت که یک‌هو مربی، بهمن‌کوچیک نیمه‌کار را پرت کرد بیرون و با غیض از شیشه سمت شاگرد، خود را کشید بیرون و فریاد کشید: گوساله… چرا عین گاو می‌پری توی خیابون!

ماشین‌ها همچنان نوت سیاه کشیده را ادامه را می‌دادند. گاهی میان جمعیت، کسی خارج می‌زد. مربی پیاده شد و دستانش را به سمت ماشین‌های پشت سر تکان داد که زهر هلاهل! مگه کورید؟ تابلو تحت تعلیم رو نمی‌بینید؟ سمفونی متوقف شد. گوساله‌ای که نمی‌دانست چرا مثل گاو پریده وسط خیابان، سر تأسف تکان داد و به راهش ادامه داد. همه منتظر رهبر ارکستر بودند که چوبش را تکان دهد، ولی من همچنان قفل بودم.

راننده اتوبوس، که بزرگ‌ترین و درازترین و دایورت‌ترین فرد جمع بود، دست‌ سیگاردارش را با حرکت پارو در آب، به نشانه «حرکت کن آقا! حرکت کن آقا!» از پنجره‌اش تکان داد و مربی بالاخره کوتاه آمد و برگشت توی لکنته. می‌دانست که هنوز دنده دوئم و هنوز پایم روی کلاچ! مربی بود بالاخره. گفت: «خب! حالا خلاص کن. یه نفس بکش. بزن دنده یک و آروم حرکت کن». لکنته را با احتیاط به حرکت در آوردم. از اتوبوس عبور کردم و مربی، بهمن دیگری از پاکت در آورد و گوشه لبش گذاشت و فندک زد و فندک زد و فندک زد. فندک کهنه، به لکنت افتاده بود. انداختیم توی الغدیر و مسیر پردیسان و جاده نیزار و آن روز حسابی دنده چهار رفتم و بنزین سوزاندیم. پاکت بهمن‌ مربی که تمام شد، برگشتیم سمت آموزشگاه! و فردای آن روز، امتحان آیین‌نامه و شهر را یک‌ضرب قبول شدم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.