انقراض

ساختمان محل کار را طوری ساخته‌اند که نسیم‌ها را گیر می‌اندازد؛ درست شبیه بادگیرهای خانه‌های یزد که حتی ملایم‌ترین نسیم‌ها را از دست آسمان می‌قاپند و می‌بلعند توی حوضخانه‌های خنک و مرطوب زیرزمین‌شان. به خصوص یکی از پنجره‌های کتابخانه هست که اگر حتی کمی باز شود، حالتی می‌رود که محراب به فریاد می‌آید.

بعدازظهر خموده و رخوت‌آلود بهاری، رئیسمان پیانوی ملایمی روی کامپیوترش روشن کرده و قدری ولوم داده که به گوش ما می‌رسد، ولی نه آن قدر که به گوش مسئول کتابخانه هم برسد. کسی شیطنت کرده و لای آن پنجره جادویی را باز کرده و از زیر دست و پای آفتابی که همه ملال هستی را در زردی‌ اغراق‌شده‌اش اندوخته، نسیم محرک بهار، همان که صبح‌ها گنجشک‌ها و فاخته‌ها را به جان هم می‌اندازد، لغزیده لای صندلی‌ها و میزها و کتاب‌ها و یک به یک سرانگشت لغزان می‌کشد کنار گوش و زیر گلو و توی آستین و پر و پاچه ملت و به قول نجمه زارع، می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی، خطکش و نقاله و پرگار، عاشق می‌شوند!

انگشت نسیم را از چشمم بیرون می‌کشم و یک‌چشمی نگاه غضب‌آلود می‌کنم سوی پنجره، سوی آسمان، سوی همان خورشیدی که دیگر نزدیک غروب، چهره‌اش نارنجی شده و غمباد گرفته است و می‌پرسم: جبر اگر این نیست، چیست؟ و ندا می‌آید: «هه! اگر سپرده بودیم دست خودتان، تا کنون منقرض شده بودید!»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.