بستار

می‌دانستم که می‌شود. می‌دانستم که در امتحان ورودی مؤسسه قبول می‌شوم و تنها راه بود برای رفتن، برای کندن و رها شدن. و با این همه، مهم نبود. شاید برای همین بود که می‌دانستم می‌شود. می‌دانستم که اگر برایم مهم نباشد، همه چیز درست می‌شود و برعکس اگر تقلا می‌کردم برای شدنش، همه کائنات جمع می‌شدند که بگویند: «نه! چون تو می‌خواهی، نه». و جَستم و تمام شد. آن وقت خودم نمی‌دانستم تمام شده است. سال‌ها بعد فهمیدم. وقتی هیچ برگشتی در کار نبود.

و صبح یکی از همان روزها که مهم نبود، قبل از اینکه دیگران از خواب بیدار شوند، دو سه کارتن مختصری را که همه وسایلم را در خود جای داده بودند، گذاشتم صندلی عقب تاکسی و رفتم و باز، خنکی هوای صبح جمعه و خلوتی خیابان‌ها و موسیقی رادیوی ماشین و کلاغ‌های نگران و پلیس‌ خواب‌آلود سر چهارراه بیمارستان، همگی نشان از همان حس شیرین قدیمی داشتند؛ حس بسته شدن پرونده‌ای که باز بودنش، رنج و عذابی بود و بس.

و آن غروب شیرین که پیچ‌گوشتی قرمز چهارسو را برداشتم و مغزی قفل را عوض کردم و در را بستم و کلید را از داخل در قفل چرخاندم و طاقباز خوابیدم کف آن سالن بزرگ و بی‌وسیله و نیمه‌تاریک و همان نسیم پیچیده بود توی درخت‌های زیتون حیاط و سکوتش آن قدر شیرین بود که رغبت نداشتم به بلند شدن، به ادامه زندگی، که انگار دلم می‌خواست به قول آنکه یادم نیست، فرمان را بچرخانم توی خاکی و در اوج، تمام.

و آن شب تاریک که تمام یازده دقیقه را رو توی خاکی‌های پشت خانه راه می‌رفتم و در سکوت، گوش می‌کردم. که تلخی از حد گذشت و گذشته‌ها فرو ریخت و دستی مرا از میانه میدان کشید بیرون و به ساعتی، خاک سر زانوها را تکاندم و زخم‌ها را بستم و بار سفر بستم برای ادامه راه؛ سبک‌بارتر، خسته‌تر و بی‌خیال‌تر و پذیراتر؛ که هر چه پیش آمد خوش آمد؛ هر چه باداباد. قاب کردم، زدم به دیوار؛ گیرم با میخی که به اندازه کافی سفت نبود.

و آن یکی روز دیگر، ظهر بی‌پولی، که وقتی هدست کوچک و دوستی‌داشتنی‌ام را با تقریبا همه باقیمانده حسابم خریدم و با گام‌های مطمئن برگشتم کتابخانه و فرو رفتم در دنیایی که از آن پس، دیوارهایش بلندتر بود و کلید ورودش را کسی نداشت و بدون اینکه ماشین گرفته باشم، مهاجرت کرده باشم، یا طغیانی بپا، تمام شده بود. بسته بودمش. و همان بستن بود که به چند ماه نخورد، بساط فروش تیر و تخته قدیمی و جایگزینی با لپ‌تاپ دست‌دو دوست‌داشتنی‌ام فراهم شد و میخ آخر را به تابوت ماجرا کوبیدم و نفس‌های راحت روزهای بعد و شیرینی همه موسیقی‌های بعدی و همه چای‌ها و ماته‌ها و لحظه‌های خواستنی بعدش.

میخ آخر تابوت، هر بار قسمت کسی می‌شود. برای یک لحظه هم که شده، دست کائنات، اختیار را سلب می‌کند و چکش و میخ را می‌گذارد توی دستت. قلم از عقلت برمی‌دارد و احساس، زبانه می‌کشد و هیجان می‌نشیند روی تک‌تک سلول‌های تنت و ندایی که نمی‌شنوی ولی به فرمانش گوش می‌کنی و می‌کوبی. چنان محکم که خودت از صدایش بیدار می‌شوی؛ دستانت آغشته به خون هابیل و هنوز بوی گندم و نان از قربانی او و بوی تعفن و گندیدگی از قربانی تو بلند. و فرشته‌ای که هیچ خصومت شخصی با تو ندارد، شمشیر به دست، تو را، پیش‌پا‌افتاده‌ترین آدم تمام هستی را تا دروازه خروجی بهشت، هدایت می‌کند. هرم نسیم تابستانی زمین به صورتت می‌خورد و گریان، متولد می‌شوی…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.