هزار بادهٔ ناخورده در رگ ماشین

علیرضا وادارم کرده همه بازی‌های زمان کودکی‌ام را دوباره به یاد بیاورم. بیشتر برای اینکه بفهمم الان چه می‌خواهد، از چه چیزی ممکن است لذت ببرد و چه چیزهایی سرگرمش می‌کند. جرقه‌اش آن روز خورد که هیچ کدام از اسباب‌بازی‌ها بیشتر از چند ثانیه مشغولش نمی‌کرد و در اوج ناباوری من، زرورق خالی بیسکوییت شکلاتی، نزدیک به ده دقیقه همه حواسش را سمت خودش کشید. اولین بار بود که وقتی چیزی از دستش می‌افتاد، گریه می‌کرد و من… یک‌هو افتادم وسط دنیای جدید اشیاء.

امروز باران می‌بارید و آن یک ساعت انتظار را باید دو نفری در ماشین می‌ماندیم. نگاهی به دور و بر انداختم تا ببینم یک ساعت را در آن فضای محدود، چگونه می‌شود گذراند. سرش را گذاشتم سر شانه خودم، رو به پشت ماشین. دفعه پیش که کوثر رفته بود کارت بانکی‌اش را تمدید کند، با علیرضا دکمه قفل را بررسی کرده بودیم. امروز هم همین شد. دو سه دقیقه با قفل بازی کرد و رفت سراغ کمربند. ناخنش را می‌کشید به نوار کمربند و از صدای قیزقیزش کیف می‌کرد. گاهی موفق می‌شد بگیردش ولی هنوز نمی‌تواند کمربند را بکشد. احتمالا چند هفته دیگر.

بعد متوجه سردی شیشه شد. دستش را می‌کشید به شیشه و سردی و خیسی بخار داخل شیشه را تجربه می‌کرد. و ماشین‌ها و آدم‌هایی که پشت قطره‌های آب تغییر قیافه داده بودند را نگاه می‌کرد. خسته شد و کش و قوس آمد. بدون اینکه حرفی بزنم، یک پشمک لقمه‌ای از داشبورد برداشتم و باز کردم. طبق معمول، پشمکش مال من بود و زرورقش مال او. محو بازتاب شکسته نور روی لایه نقره‌ای داخل زرورق شده بود. یک دقیقه اول، فقط خیره به زرورق که لای انگشت‌هایم تکان می‌دادم، نگاه کرد. بعد خم شد و زرورق را گرفت؛ و انگار اولین بار است در زندگی‌اش چنین چیزی می‌بیند، جرم خش‌خش‌کن برق‌برقی را به دهانش برد. بعد بیرون آورد و نگاه کرد و دوباره به دهان برد. آزمون چند باره دهان که تمام شد، زرورق را چند بار کوبید به شیشه ماشین و لبه پنجره تا صدای بهتری بدهد و با هر ضربه، چشم‌هایش را تنگ می‌کرد.

تا اینجا همه‌اش تکراری بود. دفعه پیش هم همه این کارها را کرده بود. این بار ولی یک قدم جلوتر رفت. زرورق از دستش افتاد و رفت لای دستگیره در. خواستم دوباره بدهم دستش که خودش خم شد و چنگ زد. ولی راحت به دست نمی‌آمد. رفته بود لای دستگیره و نمی‌شد به راحتی گرفتش. دو سه بار دستش را بالا و پایین برد و نشد. روشش را عوض کرد و با انگشت شست و اشاره‌اش زرورق را از لای دستگیره، بیرون کشید. منتظر بودم دوباره ببردش سمت دهان. ولی لذت جدید، جذاب‌تر بود.  زرورق را رها کرد تا دوباره برود لای دستگیره. و دوباره با دو انگشت، بیرونش آورد. و سه‌باره و چهارباره و…

سال‌ها می‌گذشت از روزی که برای اولین بار فهمیده بودم بخار پشت شیشه اتاق، قطره‌های خیلی کوچک آب‌اند و فهمیده بودم قطره‌های کوچک را اگر به همدیگر وصل کنم، دست به دست هم می‌دهند و به قطره‌های بزرگ‌تر تبدیل می‌شوند و قطره‌های بزرگ‌تر را اگر به همدیگر وصل کنم، همدیگر را بغل می‌کنند و آن قدر بزرگ می‌شوند که بالاخره سر می‌خورند و پایین می‌روند و بعد در مسیر پایین آمدنشان روی شیشه، قطره‌های کوچک‌تر را می‌بلعند و هی بزرگ‌تر و سریع‌تر می‌شوند که دیگر نمی‌شود جلو حرکتشان را گرفت و تا پایین شیشه می‌روند. و یادم آمد که آن روز شاید یک ساعت مشغول وصل کردن قطره‌ها به همدیگر بودم.

علیرضا همچنان در عالم خودش، مشغول انداختن و برداشت زرورق بود. به کلی فراموش کرده بود توی بغل من نشسته است. تا اینکه زبانم بی‌اختیار به تحسین باز شد و گفتم: «آفرین». یکهو انگار بی‌خبر در اتاقش را باز کرده باشم، سرش را چرخاند بالا و مرا دید. ولی به ثانیه نکشید که یادش آمد همه این مدت روی پای بابا نشسته است و بچه‌گربه درونش فعال شد و سر و گردن را چنان گرداند بالا که مجبور شدم پیشانی‌اش را ببوسم. و در آن هوای بارانی چه کیفی داد!

حالا که فهمیده بود هستم، دیگر راضی به بازی‌های ریز و اکتشافی‌اش نمی‌شد و می‌خواست با هم بازی کنیم. دست بردم و کتاب کاکلی و موگولی را از صندلی عقب آوردم و روی فرمان ماشین، بازش کردم. شروع کرد بلند بلند خندیدن و ذوق کردن برای لاکپشت‌های سبز توی داستان. یک صدای ریز «هیـــع»‌مانندی دارد که موقع ذوق کردن از گلویش درمی‌آید و با همه صداهای دیگر فرق دارد.

داستان را شروع کردم. کاکلی چشم گذاشته بود و موگولی قایم شده بود و حالا کاکلی دنبال موگولی می‌گشت. علیرضا برای هر تصویر ذوق می‌کرد و کف دستش را در تلاش برای ورق زدن به روی صفحه‌های کتاب می‌کوبید و من آرام در گوشش می‌خواندم و یکی یکی صفحه‌ها را جلو می‌رفتیم…

چند دقیقه بعد، داستان ما تمام شده بود و داشتیم مزه داستان را زیر زبانمان مزمزه می‌کردیم که کوثر برگشت. نگران بود علیرضا حوصله‌اش سر رفته باشد. با خودم فکر کردم با این همه اسباب‌بازی جذاب در گوشه گوشه این دنیای بزرگ و با این هزار باده ناخورده در رگ تاک، مگر کسی حوصله‌اش سر می‌رود. تازه هنوز سرزمین داشبورد و کنسول ضبط و دنده و ملحقاتش را با همدیگر کشف نکرده‌ایم.

بی‌صبرانه منتظر روز باشکوه کشف برف‌پاک‌کنم…

۲ فکر می‌کنند “هزار بادهٔ ناخورده در رگ ماشین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.