گزارش نفرت

از عشق زیاد گفته‌اند؛ از نفرت، نه. دیوان شاعران گذشته و کتاب‌های شعر امروزی‌ها پر از شعرهای عاشقانه است. فیلم‌های سینمایی‌ و داستان‌های پرفروش و اسطوره‌های کهن حتی پر از درون‌مایه‌های عاشقانه‌اند. یادمان داده‌اند که در عشق، چه باید کرد. هزار فانتزی عاشقانه برایمان پرورش داده‌اند و اینکه در قدم اول، در قدم دوم و در قدم آخر عشق، چه باید کرد. از ابراز عشق گفته‌اند، از کتمانش، از شیرینی و رنج، از عاقبتش، از اینکه در سفر عشق، چه رهتوشه‌ای باید به همراه داشت. و هر روز هزاران جمله عاشقانه، در کتاب‌ها و رسانه‌ها و وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی و… دست به دست می‌چرخد. مردم برای ورود به عشق، صبر در هجران، لذت وصل و حتی پشیمانی بعد از شکست، برنامه دارند! چون دیده‌اند، شنیده‌اند. اما نفرت چه؟

آن قدرها سخن از این نیست که سرازیری نفرت هم مانند سرازیری عشق، لغزنده است. کسی درست برای آدم توضیح نمی‌دهد که چطور ترمز آدم در مسیر نفرت، از کار می‌افتد و چطور ممکن است آدم با سر به باتلاق نفرت بیفتد. آن طور که باید، توضیح نمی‌دهند که غلبه بر نفرت چه دشوار است و اینکه حتی بیان نفرت، ساده نیست. آن قدر که باید، خبر نمی‌دهند که قلب و روح آدم چطور در نفرت می‌سوزد، چطور همه گذشته و آینده آدم در خطر سقوط و نابودی قرار می‌گیرد. نمی‌گویند که زندگی آدم به پیش و پس از نفرت تقسیم می‌شوند و نمی‌گویند که رد یک نفرت چه بسا تا گور، دست از روح و روان انسان برنمی‌دارد. آدم کمتر به گوشش می‌خورد که نفرت چگونه اراده انسان را فلج و عقلش را زمین‌گیر می‌کند.

اگر آدم‌ها تجربه نفرتشان را در کتاب‌ها و فیلم‌ها و وبلاگ‌ها و جاهای دیگر، به اشتراک می‌گذاشتند، آدم زودتر خبردار می‌شد و نمی‌گذاشت نفرت به سراغش بیاید. دست‌کم، نفرت را ندید نمی‌گرفت و آمدنش را در سکوت و تحمل، تماشا نمی‌کرد. آدم اگر بیشتر می‌دانست، یک‌هو سرش را بلند نمی‌کرد و ببینید که تا گردن در نفرت احمقانه‌ای فرو رفته و هر چه دست و پا می‌زند، فروتر می‌رود.

تا همین پنج سال، تجربه‌اش را نداشتم و درست مانند نوجوانی که هنوز نمی‌داند عشق چیست و از عشق نمی‌ترسد، نه‌تنها از نفرت نمی‌ترسیدم که به راحتی در و پنجره‌های روح و روانم را باز گذاشتم تا نفرت بیاید. اجازه دادم؛ چون به قدرتش نیاز داشتم؛ چون خشمم را توجیه می‌کرد؛ چون به من توان مقابله می‌داد؛ انرژی برای جنگیدن و بقاء. ولی حالا که چند سال گذشته، در اینکه آیا آن روز برای بقاء به آن نفرت نیاز داشتم، تردید کرده‌ام. احتمالا بدون نفرت هم می‌شد عبور کرد. شاید سخت‌تر و به ظاهر پرهزینه‌تر، ولی ناممکن نبود.

و آن نفرت، آخرین تجربه نبود. باز هم به سراغم آمد؛ بسیار ساده‌تر از آن سال و به بهانه‌هایی سست‌تر و بی‌ارزش‌تر. به همین سادگی؛ درست مانند انسانی که معصومیتش از دست رفته و به گناهان بعدی، ساده‌تر تن می‌دهد. و حالا که می‌بینم آن خاربن کوچک چه تنومند شده و کندنش چه دشوار، شروع کرده‌ام به پشیمانی بی‌ثمر که ای کاش، همان روزهای اول فرار می‌کردم؛ که ای کاش به جای هر ثانیه نفرتی که تجربه می‌کردم، شعر عاشقانه‌ای می‌خواندم، به کسی محبتم را نشان می‌دادم و به جای هر عبارت نفرت‌آلودی که به زبانم می‌آمد، با دوستی، عزیزی، خانواده‌ای، غریبه‌ای تماس می‌گرفتم و می‌گفتم که دوستشان دارم؛ یا به تصویر زیبایی خیره می‌شدم، برای کسی هدیه می‌خریدم، موسیقی عاشقانه‌ای می‌شنیدم، برای کودک گریانی شکلک در می‌آوردم تا بخندد یا هر کار دیگری که سیاهی آن لحظه نفرت را بشوید و ببرد.

و اینکه گزارش از نفرت را، نه باعث گسترشش که باعث روشن شدن دیگران و هشدارشان می‌دانم. گزارش نفرت و بیان تجربه‌های نفرت‌ورزی و انزجار از نفرت، با نفرت‌پراکنی و سیاه کردن زیبایی زندگی فرق دارد. باید از نفرت هم گفت، همان طور که از عشق، و شامه آدم‌ها را به تعفن نفرت تیز کرد؛ همان‌طور که به بوی خوش عشق.

۱ فکر می‌کنند “گزارش نفرت

  1. علی

    گاهی می‌نشینم و با خودم فکر می‌کنم الآن و در این لحظه از چه کسی/ چیزی متنفرم. می‌بینم هیچ! چون بعد از چند سال و طی یک مکانیسم دفاعی عادت گرفته‌ام ناخودآگاه از همه کسانی/ چیزهایی که برایم نفرت‌انگیزند دوری کنم و از پیرانونم حذف‌شان کنم. البته که هزینه‌های بسیاری هم داده‌ام اما تحمل این هزینه‌ها از اندوختن نفرت‌ها راحت‌تر بوده

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.