در حال و هوای عشق

کم پیش می‌آید. خیلی کم. یعنی واقعا غیر از این یکی آخری، یادم نمی‌آید آخرین بار کجا و چه زمانی، با کسی که قرار بود برای انجام کاری به او پول بدهم، این قدر رضایت و آرامش داشتم. همیشه باید حواسم را جمع می‌کردم و کلاهم را سفت می‌چسبیدم که کاسب‌ها برش ندارند،‌ چه بر سر قیمت، چه بر سر کیفیت کالا یا خدماتی که قرار بود ارائه کنند. این بار ولی فرق داشت.

جوانی هم‌سن و سال خودم قرار بود بیاید تخت و کمدهای علیرضا را قبل از اسباب‌کشی باز کند و برود. و بعد، وقتی اسباب‌کشی کردیم، دوباره بیاید و همان‌ها را در اتاق علیرضا در خانه جدیدمان سر هم کند. این طوری هم کارگرهایی که قرار بود وسایل را جابه‌جا کنند کمتر اذیت می‌شدند، هم وسایل علیرضا کمتر آسیب می‌دید و خط و خش نمی‌افتاد.

زنگ زدم و قیمت گرفتم و به نظرم معقول آمد. قرار را گذاشتیم. خیلی زود آمد و پیچ و مهره‌‌ها را با مهارت باز کرد و قطعه‌های از هم جدا را چید کنار دیوار اتاق خواب علیرضا در خانه قبلی. و رفت. پرسیدم اگر لازم است، بیعانه‌ای به حسابش بریزم. لبخندی زد که لازم نیست. احتمالا خیال او هم راحت بود که من قرار نیست سر پول دادن، اذیتش کنم.

رفت و اسباب‌کشی کردیم و دوباره با یکی دو تماس و هماهنگی سر ساعتی که هر دو فرصت داشته باشیم، آمد و دوباره با سرعت و مهارت و ظرافت، از همان پازل بهم ریخته و ده‌ها پیچ و مهره، تخت و کمدها را سر هم کرد و بدون هیچ حاشیه اضافی‌ای کارش تمام شد و پول را همانجا ریختم به حسابش و تمام.

در میان استرس و فشارها و خستگی‌های بدنی و اعصاب‌خردی‌هایی که آن چند روز از دست صاحبخانه قبلی و شرکت باربری و خیلی‌های دیگر داشتم، این یکی انگار گوشه دنج و آرامی بود، انگار از دنیایی دیگر؛ جایی که آدم‌ها به هم اعتماد دارند، خوب کار می‌کنند، درست و بدون حاشیه، پول همدیگر را می‌دهند و به هم لبخند می‌زنند و این قدر که ما امروز،‌ نگران نیستند و فشار عصبی ندارند و وه که شب‌ها چه راحت می‌خوابند!

با هم از خانه آمدیم بیرون. در سرسرای بالاترین طبقه، منتظر آسانسوری بودیم که جایی در طبقه‌های پایین‌تر گیر بچه‌ها افتاده بود. در سکوت، بالاخره از نگاه کردن به کفش‌هایم دست برداشتم و سرم را بالا آوردم. دیدم به در و دیوار سرسرا نگاه می‌کند و لبخند می‌زند. نگاهش کردم و ناخودآگاه لبخند زدم که قضیه چیست. گفت از این سرسرا خاطره دارد. چند سال پیش به اصرار خانواده آمده بوده توی همین مجتمع، خواستگاری دختری که نمی‌شناخته؛ در حالی که دلش پیش دختر دیگری بوده، در شهر خودشان. گفت خانواده قبول نمی‌کرده‌اند با دختر محبوبش ازدواج کند. به خاطر دل پدر و مادر، آمده بوده خواستگاری. چند خواستگاری دیگر هم رفته بوده و از هر کدام عیب و ایرادی گرفته بوده تا بالاخره پدر و مادر راضی می‌شوند و می‌روند شهرستان و دست عشقش را می‌گیرد و برمی‌گردد قم و زندگی‌شان را زیر یک سقف شروع می‌کنند.

عاشق بود. هنوز. دو سه سالی از زندگی‌شان گذشته بود و این کاری که برای من و بقیه مردم این شهر می‌کرد را دوست داشت. و پولی که چند دقیقه پیش با رضایت خاطر ریخته‌ بودم به حسابش، همان نان حلالی بود که داشت می‌برد خانه تا چراغ زندگی‌اش را روشن نگه دارد. تازه دوزاری‌ام افتاد که چرا دلم نخواسته بود سر قیمت چانه بزنم، که چرا وقتی پول را می‌ریختم به حسابش، حس نمی‌کردم پولی از حساب خودم کم شده است.

تا در مجتمع بدرقه‌اش کردم. دم رفتن، چند پیم اضافه هم برای کمدها از جعبه‌اش در آورد و گفت این‌ها را به عنوان یدک داشته باشیم شاید بعدها به کار بیاید. گفتم پولش؟ نگرفت. خداحافظی کردیم و رفت. ماشین را که سر و ته می‌کرد و می‌رفت، از اعماق دلم، جایی که این روزها کمتر سراغش می‌روم، گفتم: «خدا پشت و پناهت».

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.