هزارتو

اگر بفهمی اشتباه کرده‌ای، احتمالا همه چیز راحت‌تر می‌شود. نه که از همان اول راحت باشد، نه که هر کسی بتواند اشتباهاتش را بپذیرد و از آن‌ها عبور کند، ولی همین که بفهمی اشتباه کرده‌ای، باز جای امید هست. نه امید به تغییر، بلکه امید به اینکه احتمالش بود همه چیز بهتر باشد، که شاید در جهانی موازی، آنچه دوست داشته‌ای، دارد اتفاق می‌افتد؛ دست‌کم می‌شود داستانی تخیلی نوشت و هر چیزی را گذاشت جای خودش؛ چون تنها چیزی که باید تغییر داد، همان اشتباهی است که فهمیده‌ای اشتباه بوده؛ همان تصمیمی که باید جور دیگری می‌گرفتی و نگرفتی. فهمیدن اشتباه یعنی اینکه بدانی با تغییر همان یک متغیر، درست می‌شود و همه چیز برمی‌گردد روی ریل خودش. بله، گذشته را نمی‌شود تغییر داد. ولی همین که بدانی، اگر ماشین زمانی بود،‌ می‌شد، خودش تسلی‌بخش است. هست. می‌دانم که می‌گویم.

اما، یک وقت‌هایی، یعنی خیلی وقت‌ها، جهنم و ضرر، اکثر وقت‌ها این طور نیست. ناگزیریِ تصمیم‌های نادرست، به گونه‌ای است که بهترین تصمیمت را می‌گیری و برای محقق کردنش هزینه می‌دهی و فشارهایش را با جان و دل می‌پذیری، ولی نمی‌شود. بهترین کار را با همه سختی‌ها و پیامدهایش انجام می‌دهی و امیدواری که چون درست‌ترین کار را انجام داده‌ای، حتما ماجرا عاقبت‌بخیر می‌شود. ولی نمی‌شود که نمی‌شود. و این به مراتب آزاردهنده‌تر است؛ چون تو را حتی از خیال کردن جهانی موازی و نوشتن داستانی خیالی که در آن همه چیز آن طور که می‌خواهی پیش می‌رود هم عاجز می‌کند. هزارتوی بن‌بستی که کوچه‌پس‌کوچه‌هایش را نفس نفس می‌زنی و راه خروج ندارد و هر بار به بن‌بست می‌خوری. هر کار می‌کنی، پیرنگ داستانت شکل نمی‌گیرد و سر و ته سلسله عواملی که قرار است مسیر منطقی داستانت را پیش ببرد، هم نمی‌آید. خط می‌کشند روی طرح داستانت که نه، قهرمان داستان شما توان غلبه بر نیروهای شر داستانتان را ندارد. نه که قهرمانتان به اندازه کافی قهرمان نباشد، اما شُروری که به وجود آورده‌اید قوی‌تر از این قهرمان‌اند.

سال ۸۵ بود. یک داستانی را شروع کرده بودم که قرار بود شخصیت اولش تا پایان داستان، بر پرسش‌هایی که ابتدای داستان برایش پیش آمده بود، غلبه کند. ولی هر بار، یک بار در صفحه ۱۵، یک بار صفحه ۳۰ و آخرین بار، صفحه ۴۵ داستان، خودش را از جرثقیلی توی دروازه‌دولت اصفهان انداخت پایین؛ آن موقع هنوز برج جهان‌نما تمام نشده بود انگار.

به هر حال، بخش زیادی از دعوا درباره اکنون نیست، درباره آینده نیست، بلکه درباره تفسیری است که سیستم دفاعی مغزم می‌خواهد درباره گذشته بدهد و نمی‌تواند. شبیه یک پازل هزار تکه که هر بار، تکه هزارمش نمی‌خورد و مجبوری همه چیده‌های قبلی را برداری و بریزی به هم؛ بلکه در چینش و ترکیب جدید، تصویری که باید، ایجاد شود و معنایی که باید، خودش را از دل خاطرات مبهم و پرسش‌های تودرتو آشکار کند.

۴ فکر می‌کنند “هزارتو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.