مرگ پیش‌بینی‌نشده قهرمان داستان

پی عکس می‌گشتیم برای روی جلد شماره مهر. توی جست‌وجوها رسیدیم به گزارش تصویری مراسم ازدواج ۲۵۰ نفر از طلاب استان فارس. یکی از عکس‌ها نگاه عاشقانه یکی از دامادها به عروسش را ثبت کرده بود. عروس که چادر به سر داشت، روی صندلی چرخدار نشسته بود و سر برگردانده بود سوی داماد؛ مردی که با مو و محاسن قهوه‌ای‌اش دست زده بود زیر چانه و چنان که افتد و دانی، محو تماشای همسر آینده‌اش شده بود.

نگاه عاشقانه آن دو و صندلی چرخدار، داستان‌ها به ذهنمان آورد. چطور با هم آشنا شده‌ بودند؟ چطور عاشق همدیگر شده‌ بودند؟ چقدر قدرت داشتند برای چنین تصمیمی! حتی لحظاتی نگرانشان شدم که حالا عاشقانه تصمیم گرفته‌اند ولی بعد که وارد زندگی شدند، نکند زیر بار مشکلات این معلولیت خم شوند و نتوانند عشقشان را تا پایان نگه دارند؟ حتی‌تر اینکه ده پانزده سال بعد را تصور کردم که زندگی به جاهای باریک کشیده شده و مرد که دیگر شور و عشق جوانی از سرش افتاده، به فکر ازدواج دوم افتاده است. بعد دست به دعا شدم که ای بابا، نکند چنین بلایی سرشان بیاید؛ دختر بیچاره، فکرش را می‌کرد که بله گفتن به یک خواستگاری عاشقانه، ممکن است به چنین جاهایی هم ختم شود؟

حدودا یک روز با همین داستان‌ها کلنجار می‌رفتم توی ذهنم. حتی عکس را به خاطر زیبایی نگاه داماد و با دعایی برای خوشبختی‌شان، در یکی از شبکه‌های اجتماعی بازنشر کردم. صبح بعد، یکی از اهالی شیراز که انگار عروس و داماد را می‌شناخت، پاسخ داد که عروس بنده خدا معلول نیست و گویا مشکلی شبیه شکستگی پا بوده و مدت کوتاهی روی صندلی چرخدار می‌نشسته و از اتفاق، دوران شکستگی پایش مصادف شده بوده با جشن ازدواج طلاب و آن‌ها هم با همان شمایل، در جشن شرکت کرده‌ بوده‌اند. ولی حالا دیگر حال عروس و داماد خوب است و از اساس خبری از صندلی چرخدار و معلولیت نیست.

همه چیز دود شد. پایه اولیه داستان عاشقانه و شجاعت مردانه‌ای که برای داماد ساخته بودم از بین رفت. احتمالا آن زن و شوهر هم مانند زن و شوهرهای دیگر داشتند کنار هم در عفیف‌آباد قدم می‌زدند؛ خیلی عادی، خیلی طبیعی. نه خانی آمده بود، نه خانی رفته بود. باید خوشحال می‌شدم از اینکه سالم‌اند و زندگی‌شان مشکلات یک معلولیت را ندارد، ولی یک نارضایتی ناخودآگاه داشتم. انگار کسی زده بود قهرمان داستانم را کشته بود و تبدیلش کرده بود به یک آدم معمولی! حتی نگاه عاشقانه‌ای که در تصویر دیده بودم هم دیگر آن رنگ و جلای اول را نداشت.

کلنجار جدیدی شروع شد. چرا حاضر شده بودم به قیمت لذت بردن از داستان‌ ذهنی خودم، معلولیت یک نفر را به سلامتی‌اش ترجیح بدهم؟ چرا به خاطر میل درونی‌ام به قهرمان‌پروری و داستان‌پردازی، از پذیرش سلامتی همسر آن بنده خدا سر باز می‌زدم؟

کلنجار چند ساعته با این موضوع، ابعاد ناگوار دیگری را هم روشن کرد. در هفته‌ها و ماه‌های گذشته که اخبار و شایعات دیگری درباره چند شخصیت معروف منتشر شده بود، همین مسیر درونی را طی کرده بودم. در هر کدام از ماجراها، ذهنم تمایل اولیه‌ای به باور یک طرف ماجرا پیدا کرده بود و از آن پس با همه اخبار و شواهد بعدی، جهت‌دار برخورد می‌کرد؛ هر جا داستان از قضاوت اولیه ذهنم فاصله می‌گرفت، ایرادی به منبع یا نیت درونی خبر می‌گرفتم و هر جا به سمت تأیید قضاوت درونی‌ام پیش می‌رفت، مته کمتری به خشخاش می‌گذاشتم.

علی‌الحساب در بازی پیچیده‌ای که ذهنم برایم تدارک دیده شکست خوردم و آن قدر در این زد و خورد ناپیدای درونی‌ام انرژی سوزاندم که کاملا فیزیکی خسته شدم. نوشتن این یادداشت هم احتمالا تقلای بی‌ثمری بود برای کشاندن دعوا به زمینی دیگر: از ذهن شلوغ و پرتنش، به واژگان ثابت و محکم و عبارت‌هایی که می‌شود آن‌ها را ثبت کرد و به زنجیر کشید؛ بلکه با گذر زمان و ایجاد فاصله، بشود گره کورشان را باز کرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.