زاویه‌ها و فاصله‌ها

برخی اختلاف‌ نظرها تا زمانی که منجر به تصمیم‌های بزرگ نشده‌اند، به چشم نمی‌آیند و آدم از کنارشان عبور می‌کند. ولی همین اختلاف‌ها که در ظاهر، شبیه اختلاف سلیقه و تفاوت خُلق بوده‌اند، وقتی به موقعیت‌های بزرگ‌تر و تصمیم‌های حساس‌تر می‌رسند، به راحتی منجر به جنگ‌های بزرگ و درگیری‌های خانمان‌برانداز می‌شوند.

دوستی‌ها و روابط مختلفی را تجربه کرده‌ام که برخی همچنان موفق و ادامه‌دارند و برخی شکست خورده‌ و در نقطه‌ای به پایان عمرشان رسیده‌اند. و حالا وقتی دوستی‌های پایان‌یافته را مرور می‌کنم، می‌بینم چیزهایی که باعث تمام شدن آن دوستی‌ها شد، از همان روزهای اول آشنایی پیدا بود ولی من نمی‌دیدم؛ یعنی می‌دیدم ولی اهمیت نداشت، ناچیز بود و قابل چشم‌پوشی. شاید در حد یک خاطره محو از اینکه تو حاضر نشده‌ای چرخ ماشینی را که جلو در خانه‌تان پارک کرده پنجر کنی و دوستت حاضر شده به روش خودش، حقش را از دیگری بگیرد. یا اینکه تو حاضر نشده‌ای در یک مورد خاص، دروغ مصلحتی بگویی و او حاضر شده و یا چه نمی‌دانم، او حاضر به انجام یک ریسک شده و تو حاضر نشده‌ای.

حالا سال‌ها گذشته و دوست سابق، پله‌های ترقی را دو تا یکی طی می‌کند. کارش هیچ وقت گیر نمی‌کند. می‌رود جلو، عبور می‌کند، رد می‌شود. چک‌هایی که از مردم می‌گیرد را بسیار ساده‌تر وصول می‌کند، خیلی ساده‌تر بر صندلی‌های مدیریت می‌نشیند و بسیار راحت‌تر می‌تواند برای پروژه‌های پیشنهادی‌اش،‌ از محل بودجه‌های دولتی پول بگیرد و من برای تک‌تک این کارها موانع ذهنی و اخلاقی دارم و حتی گاهی در درستی و اصالت این موانع، شک دارم. اصلا همین که تو زیاد شک داری و او هیچ وقت شک ندارد، اختلاف کمی نیست، ولی سال‌ها می‌شود با همین اختلاف زندگی کرد و به دیوار نخورد. اما یک روز سخت می‌رسد که باید تصمیم‌های سخت گرفت و او به راحتی تصمیم می‌گیرد و تو نمی‌گیری. او می‌رود و تو می‌مانی.

حالا دیگر بیشتر احتیاط می‌کنم. معاشرت می‌کنم، از بودن با آدم‌ها لذت می‌برم، از آن‌ها یاد می‌گیرم، به همدیگر کمک می‌کنیم. ولی دیگر خودم را گول نمی‌زنم. اختلاف‌های مبنایی کوچک را، آن زاویه‌های پنج‌‌درجه‌ای و به ظاهر بی‌اهمیت را می‌بینم. چشم‌هایم برای دیدن این زاویه‌ها تیزتر شده. حالا دیگر به خوبی می‌دانم که ممکن است ده سال بعد، بیست سال دیگر، در جایگاه متهم نشسته باشم و پای برگه محکومیتم را یکی از همین دوستانی امضا کند که امروز، دوستانه با هم معاشرت می‌کنیم و از بودن با همدیگر لذت می‌بریم.

ممکن است چرخ روزگار، همین ما را پشت دو خاکریز روبه‌روی هم بنشاند و دست هر کدام‌مان یک تفنگ بدهد و توی گوشمان فریاد بکشد که «بچکان! دوستش داری که داری، بین‌تان گذشته‌ای هست که باشد؛ او باید بمیرد»؛ چون درست‌ترین کار ممکن در شرایط و زمان کنونی، همین است که او را بکشی، که تو بمانی و او بمیرد؛ با اینکه نه تو تغییر کرده‌ای، نه او. هر دو، همان آدم‌های ۱۵ سال پیش و همان دوستان صمیمی هستید، ولی اختلاف‌هایتان مجال تأثیر نداشت.

روزگار وادارت می‌کند حریم خصوصی کسی را که زمانی با تو دوست بوده، نقض کنی، که اسرار شخصی‌اش را فاش کنی، یا از نقطه‌ضعف‌هایی که در دوران دوستی با او فهمیده‌ای، بر ضد او استفاده کنی، که علیه او در روزنامه‌ات بنویسی و همه خوبی‌هایش را نادیده بگیری و بدی‌هایش را پررنگ‌ کنی، که آبرویش را جلو مردم ببری… و همه این‌ها برای این که ذهنت تو را قانع خواهد کرد که این کار، درست‌ترین کار ممکن در شرایط کنونی است.

حقیقت، به همین اندازه وحشی، به همین اندازه بی‌رحم و به همین اندازه ناگزیر است؛ مگر اینکه بخواهی خلاف مسیر شنا کنی، که آن وقت حتی همان که چرخ روزگار می‌گفت باید جانش را بگیری، تو را تخطئه خواهد کرد و تو را به خاطر اینکه در مقابلش مردانه نجنگیده‌ای، نخواهد بخشید. شعار آزادگی دادن، در بهار سخت نیست. باید برای زمستان آماده بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.