جانشین کدخدا

مهدی، فرزند ارشد کدخدا که از مدت‌ها پیش نگرانی کدخدا را بابت جانشین برطرف کرده بود، یکی از احتمالا همین روزهای پاییزی، شخم پاییزی را نیمه‌کاره رها کرده بود و تراکتور کدخدا را همانجا وسط زمین رها کرده بود و رفته بود مسجد روستا اعتکاف. همه کتاب‌‌ها و جزوه‌های دبیرستان را با خودش برده بود مسجد و در اتاقک کوچک طبقه بالای مسجد، که نامش کتابخانه بود و به جز یک دو صد کتاب مستعمل و موریانه‌خورده و قدیمی، چیز دیگری در قفسه‌هایش نبود، سرش را فرو کرده بود توی کتاب‌ها و مطالعه و جزوه‌نویسی و خلاصه کردن و تست زدن. زن کدخدا در همه این مدت برای مهدی غذا می‌پخت و قابلمه دستمال‌پیچ را می‌سپرد دست برادر کوچک‌تر که همیشه غرغرکنان از خانه کدخدا تا مسجد را رکاب می‌زد و مایحتاج مهدی را می‌گذاشت پایین راه‌پله مسجد.

یک سال بعد، وقتی خبر آمد که رتبه مهدی در کنکور سراسری، دو رقمی شده، مشغول برداشت محصولی بودند که مهدی بر خلاف همیشه، هیچ نقشی در هیچ جای آن نداشت و تازه در همه روستا کدخدا را مسخره می‌کردند که فرزند ارشدش که قرار بوده عصای دست پدر باشد و ستون خانه او، هوای تهران برداشته و باد دانشگاه و تحصیل و این حرف‌ها افتاده توی سرش. گرچه سال‌های قبل هم کنکور داده بود ولی آنچنان که باید، نخوانده بود و درس خواندنش خللی به محصول زمین‌های کدخدا و گله‌ گوسفندانش نزده بود و طبیعتا هیچ وقت قبول نشده بود. ولی یک سال اعتکاف در اتاقک بالای مسجد نتیجه داد و مهدی عازم تهران شد و کدخدا، سپردش دست خدا و مادر، از زیر قرآن ردش کرد و کاسه آبی پاشیدند روی گرد و خاک پشت موتوری که مهدی را برد تا گاراژ وسط روستا.

قرار بود برگردد. می‌خواست مهندس کشاورزی شود و روستا را که چاه‌هایش هر سال عمیق‌تر و کم‌آب‌تر می‌شد نجات دهد. باغ‌های در حال خشکیدن را، مزارعی را که هر سال محصولشان کمتر از سال قبل بود و روستایی که جوان‌هایش یکی یکی به شهرهای مجاور کوچ می‌کردند و به جای کشاورزی و چوپانی، تن به فعلگی و کارگری توی پروژه‌های ساختمانی می‌دادند.

مهندس مهدی، چهار سال بعد، برگشت. ولی قرار نبود بماند. آماده می‌شد برای کارشناسی ارشد. وقتی آمد پیش کدخدا، فقط دور کفش‌های واکس‌خورده‌اش کمی خاک نشسته بود و بقیه لباسش هیچ اثری از گرد و غبار روستا نداشت. موهایش مرتب شانه شده بود و صورتش اصلاح تازه داشت. با لهجه‌ای متفاوت صحبت می‌کرد و خیلی زود کدخدا فهمید مهندس می‌خواهد در همان تهران بماند و برای خودش کاری هم دست و پا کرده و دیگر در خوابگاه دانشگاه زندگی نمی‌کند.

کدخدا که خودش زیاد تهران رفته بود، نالید که تهران جای کثیفی است. هوایش آلوده است و خیابان‌هایش شلوغ و پرترافیک و مردمانش متکبر و بی‌رحم‌اند. کدخدا می‌گفت کاسب‌های تهران زود کلاه از سر آدم برمی‌دارند و مردم هوای همدیگر را ندارند. مهدی را نصیحت کرد که برگردد و آقای خودش در روستا باشد با کلی زمین و موقعیت کار و این همه آدم آشنا که برایش احترام قائلند. هشدار داد که تهران، مهدی را یک جوانک روستایی می‌داند و خواهد دانست و همیشه آدم فرودست خواهد ماند.

مهدی ولی تصمیمش را گرفته بود. دم رفتن یک کلمه گفته بود: «آقا. تهران فقط ترمینال جنوب نیست.»

ترس‌هایش به مرور ریخته بود. جاهایی را پیدا کرده بود که نه ترافیک داشت، نه هوایش آن قدر که پایین شهر،‌ آلوده. آدم‌های خوب پیدا کرده بود که کلاه کسی را برنمی‌داشتند و اتفاقا نگران مردم بودند؛ نه فقط تهران، که نگران همان روستایی که مهدی از آنجا آمده بود. فهمیده بود اگر قرار باشد کسی سرنوشت آن روستا را از نابودی و خشکسالی نجات دهد، احتمالا همین تهران و تهرانی‌ها خواهند بود. تازه فهمیده بود روستایشان تنها روستایی نیست که نیازمند نجات است و هزاران روستای دیگر هم به دردهای مشابهی دچارند و مهدی حالا برای اولین بار احساس می‌کرد بیش از اینکه اهل روستای خودش باشد، اهل ایران است و ایرانی است. حالا با لهجه‌ای که دیگر به راحتی نمی‌شد فهمید ریشه‌اش کجاست و با لباس‌هایی مثل بقیه مردم و اصلاح جدید سر و صورتش، خودش را آزادتر و ایرانی‌تر و محکم‌تر و مفیدتر می‌دید. حس می‌کرد چیزهایی را می‌بیند که پیش‌تر نمی‌دیده است و چیزهایی را می‌فهمد که حتی کدخدا با همه سن و سال تجربه‌اش نمی‌فهمد.

چشمی بر هم زده شد و پله‌های ترقی درنوردیده شدند و ارشد با نمره ممتاز به پایان رسید و مقاله‌اش را وقتی در یکی از دانشگاه‌های بلاد کفر ارائه کرد، پیشنهادهایی دریافت کرد. برگشت و این بار پیش برخی از دوستان و آشنایان و دلسوزانی که دوست داشتند مهدی همینجا بماند، همینجا درس بخواند و برای همین مملکت کار کند و اگر قرار است جایی را اصلاح کند، همین مملکت خودش را آباد کند، سودای رفتنش را بازگو کرد.

استادی که دستی بر آتش داشت گفت آمریکا جای خطرناکی است. فرهنگش آلوده است، هیاهو و هیجانش آدم را می‌گیرد و با خودش چنان می‌برد که هر آنچه در گذشته داشته‌ای از خاطرت می‌رود. زبانت را، دینت را، فرهنگت را از تو می‌گیرد و به جز نوستالوژی شکسته و دوری، چیزی باقی نمی‌گذارد. استاد دست و پا می‌زد که آمریکا یعنی همین جنایتکاری‌هایی که در عراق و افغانستان و فلسطین و صد جای دیگر دنیا می‌بیند. آمریکا اگر جای خوبی بود، نتیجه‌اش نمی‌شد این جنایت‌ها. استاد دلسوز نهایتا همه حرف‌ها را گذاشته بود به کنار، یک کلمه را صریح آورده بود جلو چشم مهدی: «مهدی‌جان. می‌ری و برنمی‌گردی!».

مهدی استاد را و احتمالا خودش را دلداری داده بود که می‌رود و می‌آموزد و برمی‌گردد و هر آنچه یاد گرفته را همینجا، روی همین خاک استفاده می‌کند. برمی‌گردد که زمین‌های بی‌آب کدخدا را آباد کند. که از همان آب، دو و نیم برابر محصول برداشت کند که هزاران تغییر خوب و اصلا نجات روستا، گیر همین است که مهدی برود آمریکا و این پیشنهاد را بپذیرد و نهایتا دم رفتن به استاد گفته بود، آمریکا فقط جنگ افغانستان و جنگ عراق نیست.

چند ماه بعد، ویزای آمریکا به دست، از ترکیه برگشت و رفت روستا تا از کدخدا و مادرش خداحافظی کند. دست کدخدای پیر را که دیگر این بار حتی تلاش نکرد منصرفش کند، بوسید و رفت…

و حالا، چند سال بعد، مادر که چشم‌هایش درست نمی‌بیند، آخرین دختر خانه را که می‌گویند دبیرستانش را تمام کرده و کار کردن با کامپیوتر را بلد است، نشانده کنار خودش تا برای مهدی، ایمیل بنویسد. دختر همچنان فین فین می‌کند و یک دست به صفحه کلید و یک دست به دستمال کاغذی.

نوشتی؟ خب. تهش بنویس: «فردا مراسم چهلم آقاته. اگه نیومدی، دیگه هیچ وقت برنگرد.»

۱ فکر می‌کنند “جانشین کدخدا

  1. شغاد

    تا حالا تهران و امریکا رو هیچ وقت اینجوری در یک سطح ندیده بودم!

    نمی‌دونم عاقبت این نوشته سر از امریکا درمیاره یا از روستای خودمون، خلاصه هرچی باشه تهران موندن کار احمقانه‌ای به نظر می‌رسه

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.