بلی و لکن…

بعد از سال‌ها که از شروع زندگی‌شان مشترکشان می‌گذرد، حالا بچه‌دار شده‌اند. همه چیز گل و بلبل، فقط نوزاد بیچاره، پستان مادر را نمی‌گرفته‌ است. یعنی گویا آن ساعت‌های آغازین تولد چند باری تلاش کرده ولی چون شیری نیامده، ناامید شده و بنا را گذاشته بر گریه اعتراضی. ساعت‌های طولانی، صبر و تلاش کرده‌اند بلکه بالاخره کودک گرسنه جریان شیر مادر را راه بیندازد، ولی تلاش کودک و مادر و اطرافیان و پرستاران نتیجه نداده و نهایتا برای آرام کردنش دست به دامان شیر خشک و شیشه شیر شده‌اند و دخترک که دیده می‌تواند با فشار و تلاش کمتری به شیر برسد، دیگر زیر بار سختی اول کار شیر مادر نرفته است.

دیروز می‌گفت روش جدیدی را به کار گرفته‌اند تا کودک را برای تلاش بیشتر مجاب کنند. بدین ترتیب که دهان کودک را چسبانده‌اند به پستان مادر و وقتی شروع به مکیدن کرده، بلافاصله با سرنگ کوچکی از گوشه لبش به او شیر خورانده‌اند و نوزاد بنده خدا که خیال کرده با لب‌رنج خودش به شیر رسیده، مکیدنش را قوی‌تر کرده و بیشتر تلاش کرده و خلاصه که بعد از چند روز،‌ بالاخره چشمه شیر مادر به جوشش افتاده است و چند روز بعد، دیگر نیازی به سرنگ شیر هم نبوده و همه چیز سر جای خودش قرار گرفته است.

گولش زدند. بله. نوزاد بیچاره را فریب دادند و آن وقتی که از مادرش شیر نمی‌آمد، او را به این توهم انداختند که مکیدن او باعث جوشش شیر مادر شده و او هم با ولع، شیر خشک را می‌خورد و خدا رو به خاطر این نعمت الهی شکر می‌گفت و سیر می‌شد و در آرامش کودکی که تازه از مادرش شیر خورده، به خواب می‌رفت. ولی در واقع، همه این‌ها دروغی بیش نبود. کودک داشت از سرنگ شیر می‌خورد و مادرش شیر نداشت. پدر و مادر و اطرافیان و پرستاران، کودک را فریب دادند و به او شیر دروغین خوراندند.

چرا این کار را کردند؟ واضح است. چون به صلاح کودک بود و خودش این را نمی‌دانست. چون در آستانه خطر بود و اگر به همان صورت پیش می‌رفت، شیر مادرش برای همیشه می‌خشکید و کودک باید تا آخر با شیر خشک تغذیه می‌شد و برای همیشه، بهترین  غذایش را از دست می‌داد. فریبش دادند چون می‌دانستند که به احتمال زیاد، این فریب را قرار نیست تا آخر ادامه دهند و به محض اینکه با این فریب، به نتیجه مطلوب برسند دیگر لازم نیست آن را ادامه دهند و کودک به شیر واقعی می‌رسد و خیری که در انتظارش بوده را دریافت می‌کند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود.

آیا این حق را داشتند؟ می‌گویند بله. چون نوزادِ چند روزه توان تشخیص خیر و صلاح خودش را ندارد. می‌گویند چون پدر و مادر قیّم بچه‌اند و این ولایت و قیمومیت به آن‌ها اجازه می‌دهد به خاطر خیر و صلاح او، حتی اگر لازم است، در برخی موارد او را فریب دهند و خیر و صلاحش را محقق کنند. احتمالا کسی اصلا شک نکند در اینکه کار پدر و مادر او که منجر به اصلاح مشکل شیر خوردن او شد، کار درست و هوشمندانه‌ای بوده است. صلاح کودک در این بود که هر چه بیشتر تلاش کند. اما خودش قبول نمی‌کرد. آیا می‌شد برای آن نوزادی که احتمالا در شبانه‌روز کمتر از دو سه ساعت چشمانش را باز می‌کرد، توضیح داد که صلاحش در چیست و باید چه کند؟ مگر می‌فهمید؟ مگر می‌توانست به حرف بزرگ‌ترها گوش بدهد؟ او در دنیای محدود خودش فقط همین را می‌فهمید که وقتی گرسنه است باید گریه کند. می‌فهمید که با مکیدن می‌تواند به غذا برسد؛ از هر کجا که شد. او چه می‌فهمید که میان شیر خشک و شیر مادر کدام بهتر است؟ بنابراین، بزرگ‌ها این حق را و در واقع، این وظیفه را داشتند که او را به سمت خیر و صلاحش سوق دهند؛ حتی اگر خودش نخواهد و مقاومت کند.

این ادبیات، دقیقا همان ادبیاتی است که در گفتمان تعبد رخ می‌دهد. از انسان خواسته می‌شود کارهایی را انجام دهد که گاهی دلیل آن‌ها را نمی‌فهمد. زیر بار نمی‌رود. تشویقش می‌کنند که اگر انجام دهی، پاداش می‌گیری، به بهشت می‌روی. زیر بار نمی‌رود، تهدیدش می‌کنند که اگر انجام ندهی، عذاب می‌شوی، به جهنم می‌روی. می‌گوید دلیلش را نمی‌فهمم. می‌گویند دقیقا مسئله همینجاست؛ توان فهمش را نداری؛ خودت حتی نمی‌توانی بفهمی که نمی‌فهمی. ولی ما که بالا ایستاده‌ایم، ما که تو را خلق کرده‌ایم، ما که به سراسر تاریخ، اشراف برون‌زمانی داریم، می‌فهمیم.

می‌گوید دست‌کم قانعم کنید که گوش کردن به حرف شما خلاف عقل محدود خودم نیست. می‌گویند همین‌قدر که می‌فهمی ما تو را آفریده‌ایم و همین قدر که می‌فهمی ما تو را دوست داریم، کفایت نمی‌کند که به ما اعتماد کنی؟ اگر شدنی بود، توضیح می‌دادیم تا بفهمی. ولی توان فهمش را نداری. تو اعتماد کن، انجام بده، وقتی به نتیجه رسیدی، مطمئن باش خواهی فهمی که حق با ما بود و ما به جز خیر و صلاحت، چیز دیگری نمی‌خواستیم. یک روز خواهد رسید که پرده‌ها کنار خواهد رفت و خواهی دید که همه مدت، ما از مادر نیز مهربان‌تر بودیم و از تو هیچ نخواستیم، مگر آنکه برای تو بهترین بود.

ولی قلب آدم، مطمئن نمی‌شود. پرنده‌ای بفرست لطفا.

۷ فکر می‌کنند “بلی و لکن…

  1. علی

    همین‌قدر که می‌فهمی ما تو را آفریده‌ایم و همین قدر که می‌فهمی ما تو را دوست داریم…

    هذا اول الکلام. ثبت العرش ثم انقش

    پاسخ
  2. *

    واقعا!
    حدودا یک سالی است با این موضوع دست و پنجه نرم می کنم
    منتها در ذهن خودم! راستش را بخواهید جرءت گفتنش را نداشتم و ندارم!
    می ترسم از اینکه نکند هر آنچه ۳۰ سال برای خودم رشته ام ناگهان به کلی پنبه شود و من بمانم و حوض خالی ام!!!
    خسته آن از این ندانستن صلاحم!!!!
    راستی چرا اکثرا صلاح ما با صلاح خدا هم سو و هم جهت نیست؟
    چرا همیشه زاویه ای منفرجه کار را اینقدر سخت می کند گاهی فراتر از طاقت بشر(البته به زعم من)

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      اینکه آدم با خودش روراست باشه. جرئت گفتن حرفش رو اگه به دیگران نداره، به خودش بتونه حرف واقعی خودش رو بزنه؛ هر اتفاقی که می‌خواد، بیفته.

      پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.