کشف حجاب

آن قدر فاصله گرفته‌ایم که به یاد آوردن حس و حال آن روزها برایم دشوار شده است. ولی امروز یک لحظه به خودم آمدم و دیدم اولین کسی بودم که جو سنگین آن روزها را شکستم و برای اولین بار در مدرسه، پیراهن چهارخانه رنگی پوشیدم. و اولین کسی بودم که برای پوشیدن تیشرت آستین‌کوتاه در خوابگاه جنگیدم و یکی از دو اولین‌نفری که پیراهنمان را می‌زدیم داخل شلوار. بله، می‌جنگیدیم؛ برای چیزهایی که برای دیگران، آن قدر پیش پا افتاده بود که امروز حتی نمی‌توانیم توقع فهمش را از آدم‌های معمولی داشته باشیم. حتی گاهی وقتی از خاطرات آن روز تعریف می‌کنم، تنها واکنشی که می‌‌بینم، خنده و تعجب است که شما مگر کجا زندگی کرده‌اید.

سال‌ ۸۰ بود و ما یک سال مرخصی داشتیم برای حفظ قرآن و خوابگاهمان عوض شده بود. از مدرسه قدیمی زیبا و بزرگی که دو سال اول را به همراه ده‌ها نفر دیگر در آنجا زندگی کرده بودیم، رفته بودیم به خانه کوچک دیگری که در اختیار تنها شش نفر از برگزیده‌های مدرسه بود و چند ماه بعد، دوستی‌مان پررنگ‌تر شده بود و شب‌ها خودمان مدیریت آن خوابگاه را به عهده داشتیم. مسئول شب نداشتیم که قرار باشد شیوه لباس پوشیدنمان را کنترل کند و یا بخواهد به مدیر مدرسه گزارش عصیان ما را بدهد.

و بالاخره شب سرنوشت‌ساز فرا رسید و ما از مرز پررنگ و غیر قابل عبوری گذشتیم. حوالی ۹ شب بود و شام‌مان را خورده بودیم و مدیران مدرسه تا فردا برنمی‌گشتند و ما تا صبح آزاد بودیم. تصمیم‌مان را گرفتیم و پیراهن‌های سفید و آستین‌بلندمان را درآوردیم و برای اولین بار، تیشرت‌های آستین‌نصفه راحت به تن کردیم. البته هر شش نفر حاضر به این کار نشدند، ولی خودم و یک نفر دیگر را به خوبی به یاد دارم که با تیشرت و شلوار ورزشی آمدیم توی حیاط. بچه‌ها داشتند پینگ‌پونگ بازی می‌کردند. وقتی از اتاق‌هایمان آمدیم بیرون،‌ همه ساکت شدند و ما دو تا عرق شرم به پیشانی‌مان نشست و با خجالت و نگرانی به دیگران نگاه کردیم. مدتی گذشت تا بالاخره با خنده‌های زورکی و جوک و خنده و سؤال از امتیاز بازی، فضای سنگین حاکم را شکستیم و رفتیم سراغ ادامه پینگ‌پونگ.

تا پیش از آن، شب‌ها پیراهن‌به‌تن می‌خوابیدیم. حداکثر وقتی به رخت‌خواب می‌رفتیم، قبل از اینکه پتو یا ملحفه را بکشیم رویمان، پیراهنمان را در می‌آوردیم و می‌گذاشتیم کنار بالش و با زیرپیراهنی‌های سفید آستین‌کوتاه می‌خوابیدیم. برخی هم فقط به باز کردن دکمه یقه پیراهن‌شان و تا زدن آستین‌ها اکتفا می‌کردند. ولی به هر حال، تا پیش از آن شب سرنوشت‌ساز، کسی تیشرت نمی‌پوشید و آن شب کذایی، سنگ بنایی شد برای تغییرات گسترده دیگری که انجام شدنشان نزدیک به ده سال طول کشید.

شاید آن سخت‌گیری‌ها مختص مدرسه ما بود. شاید همان زمان هم این دغدغه‌ها برای دیگران، مسخره و پیش پا افتاده محسوب می‌شد. ولی به هر حال برای ما یک جنگ بزرگ بود. بارها از مسئولان مدرسه تذکر شنیدیم که پوشش ما مطابق شأن نیست و ممکن است باعث به گناه افتادن دیگران شود. باور این گزاره‌ها برایم واقعا دشوار است، ولی به وضوح به خاطر دارم که یکی از مسئولان مدرسه با من صحبت کرد و بعد از تعریف و تمجید بسیار از اینکه من محصل خوبی‌ هستم و قطعا در تقوا و ایمان من شکی ندارد، گفت که ای کاش این یک عیب را هم نداشتی و پوششت را رعایت می‌کردی و پیراهنت را روی شلوار می‌انداختی و ای کاش شب‌ها به جای با تیشرت چرخیدن در حیاط خوابگاه، همان پیراهن سفید معمول و آستین‌دار را می‌پوشیدی. و حتی در خاطرم هست که می‌گفتند در پیراهن سفید آستین‌بلند، «زیباتر» هستی و لباس پوشیده، برای تو برازنده‌تر است.

ولی دست‌بردار نبودیم. آیا به کاری که می‌کردیم، ایمان داشتیم؟ نه. قطعا نه. از تردید داشتیم می‌مردیم. احساس گناه رهایمان نمی‌کرد. ولی همچنان دست و پا می‌زدیم که بفهمیم چه کاری درست است. آن شب کذایی که برای اولین بار تیشرت پوشیدیم و آمدیم توی حیاط، احتمالا حسی شبیه خانم محجبه‌ای را داشتیم که برای اولین بار می‌خواهد بدون چادر پا به خیابان بگذارد. نگران و مضطرب راه می‌رفتیم و مدام دکمه بالای تیشرت‌مان را چک می‌کردیم که مبادا باز شده باشد و یا ناخودآگاه پایین تیشرتمان را هی مرتب می‌کردیم و مطمئن می‌شدیم که صاف ایستاده است. آن اوایل حتی وقتی با پیراهن داخل شلوار به خیابان می‌رفتیم،‌حس می‌کردیم هزاران چشم مشغول تماشای ماست. و در واقع، جنگ اصلی با مسئولان مدرسه نبود، داشتیم بیش از هر کسی با خودمان می‌جنگیدیم.

درست در خاطرم هست که برای اطمینان، از دوستان بزرگ‌تری که آن زمان متأهل بودند خواستیم درباره این شیوه پوشش، از همسرانشان سؤال کنند. مدیر داخلی مدرسه گفته بود اینکه پیراهنمان را داخل شلوار می‌زنیم، باعث می‌شود زنان شهر به ما نگاه کنند و ممکن است به گناه بیفتند و ما مسئول گناه آن‌ها خواهیم بود و چنین چیزی قطعا موجب سلب توفیقات ما خواهد شد. خطر کمی نبود. ما بودیم و توفیقاتمان. نماز شبی اگر قضا می‌شد، باید روز قبل را جست‌وجو می‌کردی و آن گناهی را که باعث سلب توفیق شده بود، پیدا می‌کردی و آن گناه ممکن بود پوشش ناصواب و به گناه انداختن زنان خیابان باشد.

اما همسران دوستان بزرگ‌ترمان بالاتفاق به جای پاسخ دادن به سؤالمان، تعجب کردند. بعضی حتی شک کرده بودند که آیا سؤال ما را درست فهمیده‌اند یا نه. بعضی‌شان به طور ضمنی مسخره‌مان کرده بودند که «واقعا فکر می‌کنید اگر شما چهار تا فسقل‌جوان نارس پیراهنتان را بزنید توی شلوار، ما توی کوچه و خیابان به شما خیره می‌شویم و ایمانمان به خطر می‌افتد؟» و ما حتی گاهی در ذهنمان قضاوتشان کرده بودیم که دین و ایمان برایشان مهم نیست حتما.

حالا نزدیک به چند قرن از سال ۸۰ گذشته و این روزها وقتی دیالوگ‌های دوست و آشنا درباره گشت ارشاد را می‌شنوم، حس می‌کنم به طور خنده‌دار و دور از انتظاری، متوجه دغدغه‌های هر دو طرف و حساسیت‌ها و استدلال‌هایشان می‌شوم و باز، انگار به این نتیجه می‌رسم که هیچ مصالحه و اتفاق نظری به دست نخواهد آمد و فقط زورآزمایی کشداری خواهد بود که بالاخره منجر به پیروزی یک گروه و شکست دیگری ختم خواهد شد و احتمالا هیچ وقت، مسئله ذهنی هیچ کدام برای همیشه از میان نخواهد رفت؛ بس که جهان‌بینی‌ها دور از هم و بس که خدا و پیغمبر و دین و آخرت آدم‌ها با هم متفاوت‌ است.

۹ فکر می‌کنند “کشف حجاب

    1. حامد نویسنده

      احتمالا از اختصاصات مدرسه ما بود. خیلی از این سخت‌گیری‌ها البته طبیعتا با قوانین نانوشته و از طریق توصیه‌های مؤکد و تکرار مواعظ و نصیحت‌ها اتفاق می‌افتاد. ولی نتیجتا آره. جو حاکم همین بود.

      پاسخ
  1. ندا

    سلام
    دقیقا همینطوره. چقدر خوب این مساله رو مطرح کردید. بحث کاملا ذهنیست. و ابعاد آن به اندازه چارچوب ذهنها متفاوت است.

    پاسخ
  2. شغاد

    تلخ تلخ تلخ…
    نه دنیای آنان، دنیای ما دوزیست‌ها… هرچند هم که من همه چیز را ول کرده باشم به امان خدا، اما جاهایی هست که می‌آید و یقه‌ام را می‌گیرد… حالم به هم می‌خورد از این فضای بی گفت و گو.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.