زندگی دوگانه و گزارش‌های ناهمخوان اقلیت و اکثریت

بعضی چیزها وقتی می‌آیند، آن قدر ریشه می‌دوانند توی جامعه و تأثیرگذار می‌شوند که پس از مدتی آدم از خود می‌پرسد واقعا قبل از اینکه فلان چیز بیاید، چطور زندگی می‌کردیم. من واقعا قبل از گوگل‌ را و قبل از راه افتادن کارت‌های بانکی را و قبل از اینترنت را و قبل از تلفن‌ همراه را، نه که یادم نباشد، ولی نمی‌توانم درست به خاطر بیاورم. نمی‌فهمم چطور زندگی می‌کردیم.

حالا ولی قبل از اینستا برایم مهم شده است. قبلش چقدر چیزها که از زندگی آدم‌های اطرافمان ندیده بودیم و نمی‌دیدیم و انگار تجربه تصویری‌مان از مردم کشورمان محدود بود به تلویزیون، یا شاید گالری‌های محدود عکاسی، شاید فتوبلاگ‌ها و جسته گریخته، شبکه‌های اجتماعی مثل فیس‌بوک و توییتر. به این گستردگی نبود، این قدر در لایه‌های مخفی زندگی آدم‌ها نفوذ نمی‌کرد. عکس‌ها اتوکشیده‌تر بود. ولی الان عکس‌هایی که مردم از زندگی‌شان منتشر می‌کنند، خیلی اندرونی‌تر و خصوصی‌تر شده است.

خوب است یا بد؟ نمی‌دانم. الان به این فکر نمی‌کنم. بیشتر ذهنم مشغول  آدم‌هایی است که در اینستاگرام جلوه دیگری از زندگی‌شان را منتشر می‌کنند؛ آن جلوه‌ای که قانونا اجازه نمایشش در خیابان، تلویزیون و روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها را ندارند. خیلی بیشتر از یکی دو تاست، وگرنه نمی‌توانستم این طور تعمیم بدهم. اکانت‌های زیادی در اینستا می‌شناسم از دختران و زنانی که حجاب را به کلی از زندگی‌شان حذف کرده‌اند و یا پسرانی که مدل زندگی کردنشان با حیوانات خانگی، تفریح‌های مگو، شب‌نشینی‌های متفاوت و روابط دوستانه‌ای با ساختاری بسیاری متفاوت را به اشتراک می‌گذارند.

آزادی‌های یواشکی؟ نه. این‌هایی که می‌گویم یواشکی نیست. حتی شاید دیگر طغیان‌گرانه و سرکشانه هم نباشد. با پیگیری درازمدت‌شان کم‌کم آدم حس می‌کند زندگی جدیدی را در دنیای موازی شروع کرده‌اند و دیگر دغدغه خیلی جدی برای شکستن ساختارهای قانونی و هنجارهای حاکم بر ایران کنونی را ندارند. چیزی شبیه یک پذیرش واقع‌گرایانه که انگار، قانون این کشور به هر حال مطابق با آنچه ما می‌خواهیم نیست، ولی در ظاهر رعایتش می‌کنیم. در خانه و محیط خصوصی‌مان ولی زندگی خودمان را آن طور که دوست داریم پیش می‌بریم.

بسیاری از این تصاویر که لحظه به لحظه از زندگی جوانان هم‌سن و سال خودم منتشر می‌شود، برای من بازنمای واقعیتی است که احتمالا مدیران و تصمیم‌گیران و آن‌ها که بالا نشسته‌اند، نمی‌خواهند درباره‌اش حرف بزنند. صدا و سیما تمایلی به نمایش این دسته از مردم ندارد و خلاصه، تعامل سرد و ساکتی میان حاکمیت و این دسته از آدم‌ها شکل گرفته. هر کدام کار خودشان را می‌کنند و فعلا کاری به کار هم ندارند؛ تا شاید روزی بالاخره به بهانه اعتراضی، تحولی سیاسی و یا یک بحران اجتماعی، تنشی میان این دو گروه به وجود بیاید و شاید در خیابان، روبه‌روی هم قرار گیرند و پا به رسانه‌های جریان اصلی بگذارند.

ذهنم درگیر این است که صرف نظر از درستی و نادرستی این شیوه زندگی، این همه تفاوت و دوگانگی میان شیوه زندگی مردم و گزارش رسانه‌های ملی و رسمی، اتفاق خوبی نیست. اینکه طبق برخی آمارها بالای هفتاد درصد مردم جامعه‌مان ماهواره داشته باشند ولی همچنان داشتن و تماشایش غیر قانونی باشد، اینکه حجاب اجباری باشد ولی اکثریت جامعه‌مان موافق با چنین قانونی نباشد (بر فرض اثبات چنین اکثریتی) و یا هر قرائت دیگری که حاکمیت داشته باشد و با واقعیت جامعه نخواند، اتفاق خوبی نیست. و حالا خوب یا بدش هیچ، مطمئنا دوام نخواهد داشت. مگر چقدر می‌شود کج‌دار و مریز رفت؟ تفکری که نتواند نظر اکثریت را با خود همراه کند، گیرم که بر سر قدرت باشد و پول و رسانه و اطلاعات و امنیت را در اختیار داشته باشد، چقدر مگر دوام می‌آورد؟

تصورم این است که به هر حال اکثریت می‌آید رو. دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد. یعنی اگر گروهی معتقد است نگاه بهتر و درست‌تری به جهان دارد و تبیین بهتری برای آغاز و انجام جهان ارائه می‌دهد، اگر بتواند اکثریت را قانع کند، دوام خواهد داشت؛ وگرنه که بالاخره یک روز قدرت را از دست داده و رو به افول خواهد گذاشت. اینکه اکثریت مردم ما چه فکر می‌کنند و جهان را چطور می‌بینند را واقعا نمی‌دانم. مرور زمان همه چیز را روشن خواهد کرد. ولی نشانه‌هایی از این دست را می‌توان جدی‌تر گرفت و درباره‌اش بیشتر فکر کرد.

۱ فکر می‌کنند “زندگی دوگانه و گزارش‌های ناهمخوان اقلیت و اکثریت

  1. *

    سلام
    دید جالبی بود.
    چند وقتی است که من هم درگیر همین تحلیلم.
    قلمتان هم خوب بی تاثیر نیست
    رمضانتان پر رونق!

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.