مظنونین همیشگی

پرده اول

ساعت یازده صبح، از حوالی فروشگاه کوثر می‌پیچم توی کنارگذر رودخانه بی‌آب قم و پس از یکی دو پیچ، می‌افتم توی خیابان دوطرفه خلوتی که تا روبه‌روی شهرک قدس ادامه خواهد داشت. از آخرین سرعت‌گیر که می‌گذرم، دیگر گازخور خیابان خوب است و مسیر هم تا آن سوی شهر، طولانی. آدم دلش می‌خواهد پا را روی پدال فشار دهد و سریع برسد به مقصد. اما محدودیت سرعت ۶۰ تاست. دو کیلومتر پایین‌تر، پلی است که فلکه ایران مرینوس را به شاه‌جمال وصل می‌کند؛ زیر پل سایه است و از فاصله دور، زیر آن پیدا نیست. و پلیس نیز به خوبی می‌داند که اینجا شکارگاه خوبی برای جریمه کردن ماشین‌هایی است که در مقابل وسوسه گاز دادن در این مسیر هموار، طاقت نیاورده‌اند و حالا دارند با سرعت غیر مجاز می‌رانند.

از سرعت‌گیر گذشته‌ام و حالا از دو رفته‌ام سه و منتظرم که سرعت ماشین از ۷۵ رد کند تا بروم چهار. ولی هنوز نرفته‌ام چهار که هفت هشت ماشینی که از روبه‌رو می‌آیند، همگی به طور مداوم نوربالا می‌زنند و دست‌ها و صورتشان را تکان می‌دهند. و این یعنی پلیس زیر پل کمین کرده است. پایم را روی پدال شل می‌کنم و اجازه می‌دهم سرعت ماشین برسد به ۶۰. نه فقط من، که همه ماشین‌های قبل و بعد از من هم که به این مسیر آشنایند، سرعتشان را کم می‌کنند و کمتر از یک دقیقه بعد، همگی دست‌به‌سینه و بسیار مؤدب، در حالی که کمربندهایمان را بسته‌ایم و لبخند ملیحی نیز بر لب داریم، از کنار پلیسی که پشت دوربینش نشسته‌، عبور می‌کنیم. گرچه عده‌ای هم که به این مسیر آشنا نیستند، اسیر چشمان تیزبین پلیس می‌شوند و بسته به اینکه چقدر پایشان را از ۶۰ تا فراتر گذاشته‌ باشند، جریمه‌ای را متحمل می‌شوند.

پرده دوم

حوالی هشت صبح از روبه‌روی بوستان علوی به سمت صفائیه می‌رانم. قبل از اینکه از روبه‌روی بوستان بگذرم، نگاهی به پیش می‌اندازم و می‌بینم جلو شهرک مهدیه و بعدتر، دانشگاه قم ترافیک است و تازه ترافیک اصلی  سر صفاشهر است. زود به این نتیجه می‌رسم که بیندازم توی جاده بیمارستان امام رضا و از آن طرف، خودم را برسانم به جاده قدیم اصفهان ــ قم و با سرعت خودم را برسانم به شاه‌جمال و بعد، از همانجا تا خیابان اراک و پل نیروگاه و بعد هم فلکه صفائیه. چند باری امتحان کرده‌ام و می‌دانم با اینکه مسیرم دور می‌شود، زودتر به مقصد می‌رسم.

تصمیمم را می‌گیرم و از دوربرگردان روبه‌روی بوستان علوی، برمی‌گردم سمت پردیسان. به قاعده قانون پلیس و خیابان‌کشی شهر قم باید بروم تا شهرک قدس و از دوربرگردان روبه‌روی سینما وتوس برگردم سمت پردیسان. ولی این همه راه؟ اگر قرار باشد سه چهار کیلومتر تا آنجا بروم و سه چهار کیلومتر هم برگردم که خب… از همان مسیر می‌روم. بنابراین، از همان روبه‌روی بوستان علوی برمی‌گردم سمت پردیسان. قبل از اینکه بیفتم توی سرازیری جاده پردیسان، یک بریدگی کوچک هست به سمت بیمارستان امام رضا. ولی برای رفتن به آنجا لازم است نزدیک به پانصد متر را در لاین کناری اتوبان، از روبه‌روی مکانیکی‌ها و تعویض روغنی‌ها خلاف برگردم تا برسم به کافه شکلات و از آنجا دیگر می‌توانم بپیچم سمت بیمارستان امام رضا و تمام.

آیا من تنها این مسیر را می‌روم؟ نه. هفت هشت ماشین دیگر هم همراه من خلاف می‌آیند. همگی با احتیاط می‌پیچند در لاین کناری که معمولا تردد کمی دارد و خلاف جهت خیابان، با احتیاط می‌روند تا برسند سر کافه شکلات. قطار ما خلاف‌کارها داریم به سمت هدفمان حرکت می‌کنیم. و وقتی اولین ماشین به سر خیابان کذایی می‌رسد، راهنمای چپش را روشن می‌کند و یک‌هو می‌بینم همه این خلاف‌کارهای از خدا بی‌خبر، راهنماهای چپشان را روشن کرده‌اند که به همه نشان دهند قرار است بپیچند به چپ! واقعا همین قدر قانون‌مند، واقعا همین‌قدر محتاط و با شخصیت. همگی می‌پیچیم توی خیابان بیمارستان و دیگر باقی مسیر، نیازی نیست خلاف دیگری مرتکب شویم.

پرده سوم

ساعت سه بعد از ظهر، از جاده کهک می‌آیم سمت قم. از روبه‌روی هزاره نهم و دهم طلاب عبور می‌کنم و میدان کوچک را هم رد می‌کنم و می‌افتم اول جاده پهن، خلوت و بی‌سرعت‌گیر پمپ بنزین فاتحی. از حالا تا دو سه کیلومتر، جاده سه‌لاینه کاملا صافی است که تا بفهمی داری چه می‌کنی، رفته‌ای دنده چهار و ۹۰ و ۱۰۰ را رد کرده‌ای. ولی محدودیت سرعت، ۶۰ کیلومتر در ساعت است. نفس عمیق می‌کشم و روی دنده سه می‌مانم. ضبط را روشن می‌کنم که تا پایان این جاده، حوصله‌ام سر نرود. پراید خسته‌ای، در حالی که راننده‌اش با تلفن همراه صحبت می‌کند، با سرعتی حدود ۶۰ کیلومتر در ساعت، مارپیچ نامنظمی میان لاین وسط و لاین سبقت را طی می‌کند و با هر کس صحبت می‌کند، حال و روز خوشی ندارد. نگرانم که کار دستم بدهد. سرعتم را زیاد می‌کنم و قبل از اینکه در مارپیچ بعدی‌اش گرفتار شوم، با سرعت از کنارش عبور می‌کنم و موقع عبور، سه چهار بوق هشدار برایش می‌زنم که عمو! بزن کنار دست‌کم!

هنوز حواسم به ماشین کناری و رانندگی مارپیچش در خیابان است که خیابان به آخر می‌رسد. نگاهم به دورتر می‌افتد و می‌بینم که افسر پلیس در حالی که تابلو ایست در دست دارد، آمده است وسط خیابان و اشاره می‌کند که بزنم کنار. نگاهی به کیلومتر می‌اندازم. سرعتم روی ۹۰ است. راهنمای راست را می‌زنم و کنار جاده، بعد از ماشین پلیس می‌ایستم. راننده‌ای که با تلفن صحبت می‌کرد، همچنان مشغول صحبت با تلفن، از کنارمان عبور می‌کند.

۲ فکر می‌کنند “مظنونین همیشگی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.