آن‌ها که اسم‌شان را نمی‌آوریم

دهکده

فیلم دهکده، ساختهٔ ام‌.نایت.شیامالان، ۲۰۰۴

دهکده، داستان دهکده‌ای است که در میان یک جنگل، محصور شده است و مردمی که در این دهکده زندگی می‌کنند (زمان: ۱۸۹۷ میلادی)، از موجودات بی‌نامی (آن‌ها که اسمشان را نمی‌آوریم) می‌ترسند و به هیچ قیمتی پایشان را درون جنگل نمی‌گذارند. در اطراف دهکده هم برج‌های دیده‌بانی ساخته‌اند و همیشه افرادی مسئول دیده‌بانی هستند که اگر آن‌ها که اسمشان را نمی‌آوریم، وارد دهکده شدند، دیده‌بان‌ها زنگ‌های خطر را به صدا در بیاورند و مردم در پناهگاه‌هایشان قایم شوند.

به جز خطر آن‌ موجوداتی که اسم‌شان را نمی‌آوریم، مشکل دیگری برای ۶۰ نفر ساکن این دهکدهٔ زیبا وجود ندارد. آن‌ها با صلح و صفا و متفاوت با همهٔ دنیا، با هم زندگی می‌کنند. در این دهکده، هیچ پولی رایج نیست. مردم به همدیگر خدمات می‌دهند و مایحتاج همدیگر را تأمین می‌کنند و مانند یک خانوادهٔ بزرگ، همدیگر را دوست دارند و از همدیگر محافظت می‌کنند. تنها مشکل این دهکدهٔ زیبا،‌ همان هیولاهای خطرناک‌ است که البته اگر مردم، پایشان را به داخل جنگل نگذارند، آن‌ها هم به مردم کاری نخواهند داشت.

گویا میان مردم دهکده و آن‌ها که اسمشان را نمی‌آوریم، معاهده‌ٔ آتش‌بسی وجود دارد که تا وقتی مردم وارد جنگل نشوند، خطری آن‌ها را تهدید نمی‌کند و هیولاها وارد دهکده نمی‌شوند ولی اگر این قرار نقض شود، هیولاها هم به دهکده حمله می‌کنند و جان مردم به خطر می‌افتد. اما اخیرا، در اطراف دهکده، آثاری از حضور آن‌ها که اسمشان را نمی‌آوریم، دیده می‌شود. حیوان‌های مرده، این طرف و آن طرف دهکده افتاده‌اند و پوست‌شان طوری کنده شده است که معلوم است کار حیوان‌های درندهٔ دیگر نیست.

بچه‌های دهکده که همگی همین‌جا متولد شده‌اند، از جنگل می‌ترسند و حرف بزرگ‌ترها را قبول کرده‌اند و وارد محدودهٔ جنگل نمی‌شوند. ترس بچه‌ها از جنگل، طوری است که یکی از مسابقه‌های بین پسرهای دهکده این است که شب، در کنار مرزهای دهکده، پشت به جنگل بایستند تا شجاعت‌شان را اثبات کنند. یکی از پسرها به نام «لوشس»، از جنگل نمی‌ترسد و رکورددار پشت به جنگل‌ ایستادن است. لوشس پسری آرام،‌ کم‌حرف و درون‌گراست و به آنچه که پدر و مادرها دربارهٔ دهکده و جنگل گفته‌اند، اطمینان ندارد و سؤال‌های بی‌جوابی دارد که فکر می‌کند پاسخ‌ همهٔ آن‌ها در این جنگل مخوف است.

لوشس هانت (ژواکین پونیکس)

لوشس هانت (ژواکین پونیکس)

او به دختر نابینایی به نام آیوی علاقه‌مند است و این علاقه، بالاخره به زبان می‌آید و تصمیم می‌گیرند با هم ازدواج کنند ولی لوشس در حادثه‌ای مجروح می‌شود. آیوی از پدرش اجازه می‌خواهد تا از جنگل عبور کند و به نزدیک‌ترین شهر برود و از آنجا برای لوشس دارو بیاورد. جان لوشس در خطر است. پدر آیوی، بزرگ‌ترهای دیگر را راضی می‌کند تا دختر نابینایش وارد جنگل شود. اینجاست که راز جنگل، برای ما بیننده‌ها برملا می‌شود.

توجه: خطر لوث شدن و لو رفتن انتهای داستان

وقتی آیوی از جنگل عبور می‌کند و به دیوار شهر می‌رسد، ماشین پلیسی را می‌بینیم و بعد از رفتن آیوی به مقر پلیس، متوجه می‌شویم که زمان داستان، ۱۸۹۷ نیست؛ بلکه داستان در سال ۲۰۰۴ (زمان اکران فیلم) اتفاق می‌افتد. جریان از این قرار است که بزرگ‌ترهای دهکده، سال‌ها پیش تصمیم می‌گیرند از وضعیت کثیف و سیاه شهر جدا شوند و برای خودشان، زندگی مستقلی را با قوانین خوب قدیم بنا کنند.

برای همین، منطقه‌ای میان جنگل را انتخاب می‌کنند و با مدیران شهر، این قرارداد را امضاء می‌کنند که کاری به کار آن‌ها نداشته باشند و آن‌ها هم هیچ وقت با شهر کاری نخواهند داشت. حتی محدودهٔ هوایی این دهکده نیز، از مسیر عبور و مرور هواپیماها حذف شد که هیچ انسانی از این دهکده خبردار نشود و بچه‌های دهکده نیز، هیچ وقت نفهمند زندگی بیرون از دهکده، چه شکلی است. تقویم هم برای همین به گذشته برگشت؛ به زمانی که بزرگ‌ترهای دهکده معتقدند، آن‌ زمان خیلی بهتر از زمان فعلی بود.

همه چیز در دهکده به خوبی و خوشی پیش می‌رود و تنها چالش بزرگ‌ترها این است که بچه‌هایشان بخواهند به شهر بروند و از زندگی دیگران، باخبر شوند. برای همین، داستان هیولاها را می‌سازند. در حقیقت، هیچ هیولایی در جنگل وجود ندارد و این خود بزرگ‌ترها هستند که گاهی در لباس‌های ساختگی وحشتناکی به روستا می‌آیند؛‌ تا بچه‌ها به وجود هیولاها ایمان پیدا کنند و هیچ وقت به فکرشان هم خطور نکند از جنگل عبور کنند. موفق‌ هم بودند؛ تا اینکه حادثهٔ زخمی شدن لوشس پیش آمد و دختر عاشقی آنجا بود که نمی‌توانست به مرگ لوشس رضایت دهد.

فیلم دهکده، از آن فیلم‌هایی نیست که در میان منتقدان سینما، جایگاه چشمگیری داشته باشد. ولی به این دلیل برای من جذاب بود که احساس کردم دغدغهٔ نویسندهٔ فیلم را درک می‌کنم. پدر و مادرهایی که به فرزندان‌شان اجازهٔ انتخاب جهان‌بینی نداده‌اند و آن‌ها را از ورود به این چالش، ترسانده‌اند. قصدشان خیر است. معتقدند، زندگی شهری امروز، پر از فساد و تباهی و گناه است و وارد شدن فرزندان‌شان به آن زندگی، چیزی به جز خسارت و بیچارگی و بدبختی به دنبال نخواهد داشت. و این هدف خیر، به آن‌ها این مجوز را داده است که فرزندان‌شان را در جهل نگه دارند و آن‌ها را در این دهکده محصور کنند.

آیوی واکر (برایس دالاس هاوارد)

آیوی واکر (برایس دالاس هاوارد)

زندگی در این دهکدهٔ زیبا واقعا زندگی دوست‌داشتنی‌ای شده است. خبری از جرم و جنایت نیست، خبری از دروغ و دغل‌بازی و گناه نیست. همه خوب‌اند، همه به همدیگر علاقه دارند و به هم کمک می‌کنند. مهم‌تر از همه، پولی در کار نیست. تنها مشکل، همین است که بچه‌ها،‌ این را خودشان انتخاب نکرده‌اند؛ بلکه برایشان انتخاب شده است. خوبی و رستگاری بدون انتخاب.

توجه: پایان خطر لوث‌شدن و لو رفتن داستان

اول بیشتر رساله‌های احکام (شاید همه‌اش) توی فصل «تقلید» نوشته است: «تقلید در اعتقادات جایز نیست». ولی کمتر کسی این حرف را جدی می‌گیرد؛ و شاید کمتر کسی اجازه پیدا می‌کند این را جدی بگیرد؛ چون هر کودکی از وقتی دست چپ و راستش را از همدیگر تشخیص داده است، به یک سری از اعتقادات اعتراف کرده است و آن‌قدر بر آن‌ها تأکید کرده که دیگر هیچ جای فکر و شکی برای آن‌ها باقی نمانده است. بزرگ‌ترها به خاطر این که این اعتقادات،‌ حق‌اند و بهترین انتخاب برای یک انسان‌اند، به خودشان این اجازه را می‌دهند که کودکان‌شان را از نه‌تنها انتخاب یک عقیدهٔ دیگر، که حتی آشنایی با آن‌ها منع کنند.

برای پدر و مادرهای ما این روند، به خوبی حرکت می‌کرد. همه چیز خوب بود. تا این که مرزهای ارتباطات، به سرعت کمرنگ شد و ماهواره‌ و اینتنرنت و فیلم‌ها و داستان‌ها از راه‌های مختلف به خانه‌های ما سرازیر شدند. مادری که فرزندش را با عشق حسین علیه‌السلام شیر داده بود، بچه‌اش را می‌بیند که توی سایت‌های فارسی‌زبان غیر ایرانی می‌چرخد و چند روز بعد در اصل وجود علی‌اصغر سلام‌الله‌علیه، شک می‌کند؛ یا قیام عاشورا را جنگی میان دو قبیلهٔ عرب و ناشی از یک کینهٔ قدیمی قلمداد می‌کند یا هزار اشکال و ایراد دیگر که از حد شبهه خارج می‌شود و کم‌کم، زیربناهای اعتقادی‌اش را نابود می‌کند و سرانجام، آن کودک معتقد و متدین، تبدیل می‌شود به یک جوان سردرگم که پایش بر هیچ سنگی، استوار نیست.

نمی‌دانم چه باید کرد. درست است ما هنوز خودمان جوان‌ایم. ولی کم‌کم سر و کلهٔ بچه‌هایمان پیدا می‌شود؛ بچه‌هایی که نمی‌شود به آسانی زمان کودکی ما،‌ راضی‌شان کرد. بچه‌هایی که بیشتر سؤال می‌پرسند و به پدر و مادرهای مطلع‌تر و آگاه‌تری نیازمندند و سرمان اگر به شغل و خانه و پول و ماشین گرم شود، یکهو می‌روند و دیگر هیچ وقت برنمی‌گردند.

۵ فکر می‌کنند “آن‌ها که اسم‌شان را نمی‌آوریم

  1. محدثه

    سلام،دیشب رفتیم یه جا صفا سیتی،خانوادگی بودیم، اما از دیدن افراد خاص (واقعاً خاص!) اینقدر ترسیدم که مرتباً پاراگراف آخر این نوشته میومد جلوی چشمم!
    من پس فردا چه جوری به بچه م یاد بدم حجاب چیز خوبیه، وفتی خودم هم گاهی احساس بیگانگی میکنم با ادمهای دور و برم!!!! و خیلی چیزهای دیگه ….
    راه حل چیه؟
    این که دانش و معلومات دینی مون رو ببریم بالا، ماجرا حل میشه؟
    من اینطوری فکر نمیکنم!

    پاسخ
  2. فاطمه

    زیبا بوود پیشتر از آن که فکر میکردم سه بار حداقل نوشته را خوندم اگه فیلمش رو دارید برام بزارید تا بیام ببرم عمو جوونم.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.