سقوط ناگزیر

صحبتم که تمام شد، یک نفر را معرفی کرد که اگر به فکر ازدواجم، بروم خواستگاری‌اش. گفت: «با توجه به شناختی که از تو دارم، با هم تناسب دارید.» شش هفت سالی هست که با هم دوستیم، ولی باز هم ذهنم درگیر شد. چه شناختی از من داشت؟ یعنی برای دیگران این قدر مشخص و واضح‌ام؟ پس چرا برای خودم واضح نیستم؟

قدیم‌ها واضح بود البته. به مرور از دستش دادم. آنهایی که از خط قرمزهایم عبور کردند، بیشترین لطف را کردند که بفهمم فقط ظاهر آن خط‌ها قرمز است. توی سربازی فهمیدم آن قدرها که فکرش را می‌کردم غرور و عزت نفس ندارم. سال ۸۸ فهمیدم یک سری چیزهای دیگر را ندارم که باعث می‌شود همین حرفم را هم نتوانم واضح و روشن بزنم! و خیلی اتفاقات دیگر افتاد که یکی یکی همه آن چیزهایی که فکر می‌کردم هستم را از من گرفت.

شناختی که از من دارد؟ بقیه هم شناختی از من دارند؟ می‌دانند من کی‌ام؟ بروم سؤال کنم. یک پرسش‌نامه بلندبالا بنویسم و بدهم دست همه آن‌هایی که از من شناختی دارند، ببینم شاید جواب خیلی از سؤال‌های درونی‌ام را پیدا کنم.

سه‌نفری رفته بودیم یکی از قهوه‌خانه‌های جاده لواسان. شب تا صبح حرف زدیم و یک جا رسیدیم به یک بازی خودساخته که باید هر کدام‌مان یکی از صفت‌های دیگری را چشم در چشم و کاملا لیسیده و بی‌حاشیه بگوید. اولش سخت بود که بگوییم: «تو خودخواهی چون…»، «تو ترسویی چون…»، «تو خیلی…» و تازه باید برای حرفمان مثال و دلیل هم می‌آوردیم که مشخص باشد چرا چنین فکری می‌کنیم.

آدمی که آن شب توی حرف‌های آن دو نفر دیدم و شنیدم، شاید نزدیک‌ترین آدمی بود که از خودم می‌شناختم و… واقعیت این است که به‌اش افتخار نمی‌کنم. ولی برایم لذت‌بخش بود که عده‌ای هم، درونی‌ترین عیب و ایرادهایم را می‌دانند و قرار نیست خودم را خوب و شیک و مجلسی نشان دهم. انگار یک عمر گلدانی مرغی به دست گرفته باشی و از همه ناهمواری‌ها و ناملایمات عبورش داده باشی و حالا یک‌هو افتاده و شکسته باشد و همه ترسی که در این مدت داشتی، یک‌هو منفجر شود و برود هوا و به جایش یک بی‌خیالی و آرامش توصیف‌ناپذیر بنشیند توی دلت. گور پدرش! همان بهتر که شکست.

۶ فکر می‌کنند “سقوط ناگزیر

  1. وحید

    زمان حجره نشینی، یه رسمی در مدرسه علمیه مون داشتیم (که البته بعدا دیگه اجرا نشد) و اون اینکه سالی یک بار، در یک ساعت مشخص همه در نمازخانه جمع می شدیم. به هر کس یک برگ سفید میدادند و هرکسی نظرش رو در مورد بقیه (درمورد هر کسی که مایل بود) می نوشت. بدون نوشتن اسم نظر دهنده. تمام این برگه ها بعدا توسط یه فرد مطمئن جمع آوری می شد و فردا به هر فرد یک عدد پاکت داده می شد که در اون مجموع نظرات طلبه ها در مورد اون فرد خاص، جمع آوری شده بود. با این روش، به شناخت خوبی از خودمون و وضعیت خودمون در مدرسه می رسیدیم.

    گاهی افرادی که از فاصله ما رو می بینن، چیزایی رو می بنین که ما ممکنه نبینیم.

    پاسخ
  2. محمد

    چه خوب که بعد از اینهمه وقت که روشن شدگی می دیدیم اینجا یک بار دیگه با ناامیدی اومدم و سر زدم و دیدم برای خوندن نوشته های جدید، کار به ” نوشته های کهنه تر” می کشه…فیدبک گرفتن و بودن با دوستان یه وقتایی واقعا کمک کننده و یاری رسونه، ولی حیف که فرصتش کم پیش میاد

    پاسخ
  3. م

    ولی باید یک حدی برای این درک کردن قائل شد. این نوع نگاه در جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی و اون هم فقط در حد تحلیل جواب میده ولی از یک زاویه دید شخصی و انسانی و اخلاقی, تاکید زیاد روی چنین تحلیلهایی به جبرگرایی روانی ختم میشه؛ تلویحا این معنا رو میرسونه که انسان دربرابر روانش محکوم به انفعال و پذیرش. بالاخره چیزی به اسم مسئولیت اخلاقی وجود داره و اینکه ما به دیگران ستم کنیم چون افرادی شبیه اونها به ما ستم کرده اند بی مسئولیتی اخلاقی است.
    حالا یک بار آدم از انگیزه خودش و محرک خودش در ستمی که داره میکنه آگاه نیست, باز اون جای اغماض داره. ولی کسانی هستند که دقیقا میدونن چرا دارن ستم میکنن و کدام زخم قبلی رو دارند سعی میکنند به این روش تسکین بدن و به زبان هم میارند و توجیهاتی از این دست هم ارائه میکنند که “اینا همه شون فلان” این خیلی زننده است. و یکی از نفرت انگیزترین مواردی که دیدم اینهایی بودند که نسبت به قضایایی از قبیل غزه سکوت میکنند (یا از اون بدتر اسرائیل رو تایید صریح یا تلویحی میکنند) و توجیه شون هم زشتی هایی است که از حامیت دیدند. و به این انفعال اخلاقی افتخار هم میکنند.

    پاسخ
  4. قاصدک بارون

    بازی خوبی بود. …
    شما نمیخواهید در بازی وبلاگی جدیدی که راه افتاده شرکت کنید؟ رو در روی وبلاگتان، تاریخ نگاری اش کنید. از همان بازی های من درآوردی برایش اجرا کنید.
    من از طریق دعوتنامه ای که یکی از وبلاگها از چندنفر کرده بود و شما هم یکیش بودید، اینجا آمدم. بنویسید.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.