به نام اشک

مصیبت‌های سنگین، مانند خمپاره، یکهو می‌آیند. هیجان دارند. نزدیک اگر خورده باشند، دستت را با خودشان می‌برند، پایت را شاید قطع کنند ولی نمی‌فهمی. داغی. توی سرت یک صدای سوت ممتد می‌شنوی. تا گرد و خاک هست، تا سر و صدا و هیاهو هست، دردت نیست. بیشتر دنبال اینی که بفهمی چه اتفاقی افتاده. پی اطرافیانت می‌گردی که چه شد، دیگران کجا افتاده‌اند، کسی چیزی‌اش نشده باشد…

مصیبت تا داغ و تازه است، نمی‌فهمی چه خبر است. وقتی که رفت، وقتی دور و برت خلوت شد، تازه درد، آرام‌آرام خودش را میان رگ و خونت تکان می‌دهد و راه می‌افتد طرف قلب. یادم نمی‌رود،‌ بچه همسایه‌مان، چند سال پیش، توی یک روز پدر و مادر و برادرش را در تصادف از دست داد. تا یک هفته، صدای ناله و گریه‌ٔ میهمان‌ها بلند بود؛ اقوام دور و نزدیک. بعد از مراسم هفتم که همه رفتند، کوچه‌مان که آرام شد، شب‌هنگام، تازه شیون اهل خانه بلند شد…

۳ فکر می‌کنند “به نام اشک

  1. مهتاب

    تکه‌ی اول نوشته، مرا یاد اولین یادداشت نیمچه‌بلاگ انداخت…
    به گمانم «عشق» بود.

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      بعد از چند سال، امروز خودم دوباره همین نوشته رو خوندم و دقیقا اول متن، من رو یاد اون یادداشت نیمچه‌بلاگ انداخت. بعد حالا دیدم شما هم این کامنت رو اینجا گذاشتی.

      پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.