روشن‌شدگی

از آن شب‌هاست که قدرت انکارم کم شده است و واقعیت‌ها رژه می‌روند جلو چشم‌هایم. شبیه شبح‌های ناشناسی که گه‌گداری از پیش رویم عبور می‌کنند و دوباره محو می‌شوند، امشب دوباره آن واقعیت قدیمی و شکننده را روبه‌رویم زنده و سرکش می‌بینم. درست مانند ابر سیاه و متراکمی که از دوردست به پیش می‌آید و می‌دانی برای غریدن و باریدن، نیازی به اجازه تو ندارد.

شاید یک سال پیش بود که یکی از دوستان خیلی دور و نزدیکم در میان حرف‌های معمولی‌اش گفت: «حامد! این قدر در تنهایی‌هات فرو نرو! بعدا یه روز شاید نتونی دیگه کسی رو توی تنهاییت راه بدی‌ها!». حالا ولی می‌بینم ربطی ندارد که من به عمق‌های تاریک‌تر این اقیانوس بی‌پایان شنا کنم یا نه. به هر حال، تاریکی و بی‌کسی از یک جا به بعد،‌ پیرامون آدم را فرا می‌گیرد و چیرگی جنگ‌ناپذیرش را بر ذره ذره زندگی‌ات  می‌گستراند.

از یک جا به بعد، محاسبات و سنجه‌هایت به روشنی گواهی می‌دهند که اکسیژن همراهت برای بازگشت به سطح آب کافی نیست. می‌مانی بین پیش‌تر رفتن و بازگشتن. می‌مانی که آیا اعتیاد بیمارگونه‌ات به پیشروی، آن قدر ارزش دارد که به خاطرش تمام زندگی‌ات را به قمار بگذاری که دیگر خبری از تو به دنیا بازنگردد‌،‌ که کسی نفهمد چرا و چطور، که خاطره و جسدی از تو نماند.

نشئگی دیدن و تجربه کردن، کاری می‌:کند که همه آن فکرها رنگ ببازند. دیگر نمی‌فهمی چرا تا پیش از این، این قدر برایت مهم بوده‌اند. مگر نه این بود که در پس ذهنت همیشه در پی همین بوده‌ای؛ پس این شک‌ها برای چه؟ این ترس‌ها از کجاست؟

عجله‌ای نیست. آرام، بی‌وزن و غوطه‌ور در سرمای اعماق تاریک اقیانوس پا می‌زنی و دست‌هایت در میان تاریکی، ناشناختگی آن اعماق را نوازش می‌کند. نمی‌بینی ولی می‌توانی حس کنی، می‌توانی سختی و نرمی‌اش را لمس کنی؛ انگار که واقعیت بالاخره برای اولین بار، از هزارتوی استدلالی‌ ذهنت بیرون آمده و خودش را در میان انگشتانت لوس می‌کند. که انگار با همه تغییرناپذیری و قطعیتش، همین که با سرانگشت‌هایت مهربان شده است، کافی است.

که دیگر انگیزه‌ای نیست برای چک کردن فشار کپسول اکسیژن،‌ که می‌شود ساعت مچی‌ را باز کرد، که عینک را برداشت، که کپسول را از تن جدا کرد،‌ که رها، که سکوت، که سکون و آرامش،‌ که تنهایی‌ سرانجام پس از یک عمر دلتنگی، به پایان رسیده برسد… که مرگ، که بی‌بودی در نهایت خوش‌بختی.

۱۹ فکر می‌کنند “روشن‌شدگی

  1. sondia

    تا انتها رفتن را دوست دارم ولی دوست دارم تا ته آسمون برم تا ته اقیانوس…
    راستی پستتون هم مرموز است هم ترسناک به نظرم زیاده تنها موندید…

    پاسخ
  2. ehsan

    اتفاقی به این مطلب بر خوردم، انگار گزارشی از خودم بود، و این که با این همه تفاوت مشغله یکسانی این گزارش بس جالب و عجیب هست.
    ما بیش تر از یکبار فرصت بودن در این دنیا نداریم و بنا بر این چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. قمار بر سر جاودانگی و ماندن و گذر از پرتگاه تباهی و نبودن فارق از هر نتیجه ای وظیفه من و شما هست.

    پاسخ
  3. علی

    این “روشن‌شدگی” هم شد حکایت “زندگی بی‌چون و چرا”. دفعهٔ قبل شب مرغ‌ترش بخت این وبلاگ باز شد اما این‌بار چون امیدوارم که داری رمان می‌نویسی و چون می‌دانم یکی از ریاضت‌های شهسواری منع بچه‌هایش از هر نوع نوشتن و تخلیه عاطفی جایی غیر از رمان است آرزو میکنم در این دکان حالا حالاها بسته بماند. البته خود شهسواری و همه اعوان و انصارش هم جمع بشوند نمی‌توانند حامد و رفقا را از بازیگوشی‌های شبکه‌های اجتماعی منع کنند.

    پاسخ
  4. زهره

    پس رمان می نویسید… چه خوب!
    خب چرا زودتر نگفتید؟!
    اخیرا من هم یک جور حس روشن شدگی دارم. دقیقا مثل این کارتون ها که طرف یک لامپ توی سرش روشن می شود. البته به نظرم هنوز این روشن شدگی، منجر به انسجام درونی و نیروانه نشده. کاش می شد…
    یعنی اگر من هم رمان بنویسم، می توانم به نیروانه کامل برسم؟

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      به تعداد انفاس خلایق، راه برای رسیدن به خدا وجود دارد. یکیش هم رمان نوشتنه. بنویسید. خیلی خوبه.

      پاسخ
  5. زهره

    نیروانه هدف بودایی ها در زندگی است. یعنی رسیدن به مرحله یا مقام قطع تعلقات و دلبستگی های مادی و حتا تاحدی معنوی. (شبیه عرفان ماست اما نه دقیقا)
    البته تفسیر نیروانه در بین خود بودایی ها و مستشرقین معنی های مختلفی داره.
    تفسیر من از نیروانه و روشن شدگی، ناظر به معنی قطع تعلقات دنیاییه. اگر مطمئن باشم با رمان نوشتن، این اتفاق رخ میده، و طبق گفته برادرتون یکی از راه های رسیدن به خداست، حتما تا آخر عمر رمان و داستان خواهم نوشت…
    ترسیدم از لحنت مادرانه جان!

    پاسخ
  6. علیرضا آرام

    سلام
    ایشالا کار خوبی در بیاد و تجربه‌هایی که تا حالا به دست آوردی رو در رمانت ببینیم.
    راستی حامد یه امانتی به علی سپردم که بهت برسونه، هر موقع رسید خبرم ک 🙂

    پاسخ
  7. madaraneh

    ممنون زهره خانم. گرچه هنوز خیلی برام ابهام داره.

    راستی, اینقدر لحنم ترسناکه؟ خدا منو بخشه!لابد باید گفت بیچاره همسرم!

    راستش فقط خطاب ت کردم. واقعا به صورت سوالی نوشتم.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.