نسیم صبح

the-ring-of-happiness

به این فکر می‌کنم که بیشتر چیزهایی که تلاش و فکر روزانه‌ام صرفشان می‌شود، موضوعیت ندارند. یعنی بخشی از مفهوم زندگی‌ام نیستند؛ دست‌کم نباید باشند، چون اگر باشند،‌ زندگی‌ام به یک اتفاق ساده بند خواهد بود. از دست دادن موفقیت‌های تحصیلی، اتفاق عجیبی نیست. با دو تا مریضی و مشکل جدی مالی، می‌شود از درس عقب افتاد و مشروط شد و سنوات خورد و تمام. چهره آدم به راحتی خراب می‌شود. یه قول قدیمی‌ها به تبی بند است. نمی‌دانم. ممکن است آدم تصادف رانندگی برایش اتفاق بیفتد و مسیر زندگی‌اش تغییر کند؛ مگر حسین، پسر همسایه‌مان نبود؟‌ جاده‌ زندگی‌اش کلا با آن تصادف ناجور شب عروسی خواهرش، تغییر کرد و ماه‌ها در کما بود و از ریخت و قیافه افتاد، از درسش ماند، از کار و شغلش ماند و همه چیز به هم ریخت.

غبار گذشته و آینده، نشسته روی زندگی‌ام. گیر کرده‌ام در خیلی از گذشته‌هایم و از طرفی همه همّ و غمم شده رسیدن به آینده‌ای که وقتی دقیق نگاهش می‌کنم، معنای زندگی‌ام نباید به آن گره خورده باشد. یک جای کار می‌لنگد. نباید این قدر بند آن آینده باشم. شاید نیاید. شاید نشود. شاید اصلا یک روز بفهمم که اشتباه می‌آمده‌ام؛ مگر خیلی از کارهای گذشته‌ام نبوده که بعدها نسبت بهشان احساس حماقت کرده‌ام؟ چه ضمانتی هست که کارهای امروز هم، فردا تبدیل به گذشته‌ای مضحک نشوند؟

حالا که برمی‌گردم به چهار پنج سال پیش، می‌بینم آینده‌ام که امروز در آن زندگی می‌کنم، خیلی زیباتر و جلوتر از آن چیزی است که پیش‌بینی‌اش می‌کردم و سعی می‌کردم به‌اش برسم. جایی که امروز ایستاده‌ام، از سقف آرزوها و ایده‌آل‌های پنج سال پیشم بالاتر است. به خیلی از آرزوهایم هم نرسیدم ولی حالا می‌بینم آن قدرها که فکر می‌کردم، مهم نبودند.

در میان پیچیدگی دنیایی که برای خودم ساخته‌ام، گاهی رشته‌ای از سادگی و بساطت را می‌بینم که میان همه آن شلوغی‌های زوال‌پذیر، ثابت و بی‌تحرک نشسته است. سادگی دوست داشتن، سادگی صداقت، سادگی بودن آدم‌ها در کنار همدیگر، سادگی یک چای تازه‌دم، یک نسیم خنک صبح توی پارک روبه‌روی خانه‌ام… این‌ها در همه این سال‌ها بوده‌اند و از سنگلاخ برنامه‌ها و تلاش‌هایم برای رسیدن به اهداف کوتاه و بلند زندگی‌ام به سلامت عبور کرده‌اند. آن نسیم خنک صبح که این روزها به یمن رمضان، بیشتر تجربه‌اش می‌کنم، کاری به حساب بانکی‌ام ندارد، کاری به مدرک تحصیلی‌ام ندارد، اصلا کاری به گذشته و آینده‌ام ندارد؛ از ناکجا می‌آید و بی‌دریغ، دست محبتش را به روی صورتم می‌کشد و رد می‌شود.

بیشتر رویکردهایم را دوست دارم. نگهشان می‌دارم. ولی برنامه‌هایم را اصراری ندارم. البته تلاش برای انجام برنامه‌هایم یکی از همان رویکردهاست ولی رسیدن به نتایج و اهداف،‌ جزءش نیست. نظم، جزء آن رویکردهاست. سلامتی‌، مهربانی، صداقت، سرزندگی، شادی و… جزء‌ آن رویکردهاست؛ ولی جزء اهدافم نیست که در آینده‌ام باشد. مال همین حالاست؛ درست مثل همین چای تازه‌دم، درست مثل همان نسیم صبح.

فردا روز که به گواهی بزرگ‌ترها خیلی دور نیست و تا چشم به هم بزنم، سر و کله‌اش پیدا می‌شود و خودم را می‌بینم که بر سر دست دوستان و آشنایانم به طرف قبر حرکت می‌کنم، کسی کاری به پول و مقام و جایگاه و املاکم ندارد؛ مثل مثل همه آدم‌های دیگر، با همان یک پارچه سفید می‌روم توی قبر. نگران اینم که همین نسیم صبح که هر روز از جلو خانه‌ام عبور می‌کند، آن روز هم بیاید از رخنه تابوتم عبور کند و گله کند که چرا قدرش را ندانستم. نمی‌خواهم تازه آن روز بفهمم که معنای زندگی‌ام همان نسیم صبح بود و من همه عمر، گرد جهان می‌گشتم. نمی‌خواهم دچار آن خسران شوم.

زندگی می‌کنم. نمی‌خواهم چیزی را عوض کنم. درسم را می‌خوانم، تلاش می‌کنم برای ثروتمند شدن، تلاش می‌کنم برای موفقیت، برای پیشرفت، برای رفاه بیشتر. ولی نمی‌خواهم این چیزها تبدیل شوند به معنای زندگی‌ام. می‌خواهم تا آخر، همان عطر چای و نرمی نسیم صبح را نگه دارم. این‌ها باشند، بقیه چیزها اگر نبود هم نبود. منم و این تن امانتی که آن هم تا پای گور، بیشتر همراهش نیستم… و خاطره‌هایی که از من می‌ماند و آنها که دوست‌شان داشته‌ام و آن‌ها که رنجشان داده‌ام.

چقدر ماه رمضان امسال شیرین است. چقدر شب‌های رمضان امسال، دارند خاطره می‌کارند توی دلم. حواست هست؟ می‌دانی چند ساعت است دارم موسیقی این وبلاگ را گوش می‌کنم؟ نمی‌دانی که!

۵ فکر می‌کنند “نسیم صبح

  1. Vahid

    متن حس خوبی داشت .. حس رهایی و راحتی ..
    البته نمی تونم این رو نگم که مدرک رو بیخیال نشو .. 🙂
    آهنگ وبلاگ هم متاسفانه شنیده نشد ..

    پاسخ
  2. آمنه سادات

    هرچند متنتون مال خیلی وقته پیشه ولی بسیار زیباست و دلچسب با اجازتون کپی میکنم

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.