خشم شب

ساعت بالای تختم را برای بار هزارم اسنوز کرده‌ام و حالا دوباره زنگ می‌زند. همان‌طور که چشم‌هایم بسته است می‌کوبم توی سرش! عین سگی که با سنگ زده باشی توی صورتش خفه می‌شود. نمی‌فهمم چقدر می‌گذرد که ساعت درونم می‌گوید الان است که دوباره وق بزند. سرم را به سختی بلند می‌کنم و با یک چشم نیمه‌باز نگاهی به ساعت می‌اندازم. از یک رد شده است. هم‌زمان صدای اذان هم از بیرون خانه بلند می‌شود. باز هم تا ظهر خوابیده‌ام. بیش از یک هفته است که شب‌ها خوابم نمی‌برد و به جایش صبح‌ها تا ظهر می‌خوابم. هر بار تلاش کرده‌ام درستش کنم ولی نمی‌شود. حتی یک بار ۳۶ ساعت نخوابیدم که درست بشود و باز هم درست نشد.

از تخت می‌آیم بیرون. تمام تنم درد می‌کند. همان طور که می‌روم صورتم را بشورم، سعی می‌کنم به خاطر بیاورم که چه ساعتی به تخت‌خوابم رفته بودم. یادم می‌آید که دیشب به امید چند خمیازه، حوالی یک نصف شب به رخت‌خواب رفته بودم ولی به محض اینکه خوابیده بودم باز خواب از سرم پریده بود و دوباره همان آش شد و همان کاسه. حوالی هفت صبح خوابیده بودم.

کسی روی تلفن پیغام گذاشته است. دکمه چشمک‌زن تلفن را فشار می‌دهم و می‌روم سمت یخچال. کسی ۱۰ ثانیه سکوت کرده و بعد،‌ بدون هیچ پیغامی گوشی را می‌گذارد. از سر شیشه، کمی آب می‌خورم و گلویم از سردی آب، درد می‌گیرد. برمی‌گردم سمت میز تحریرم، از شماره‌ای ناشناس با کد اصفهان تماس ناموفق دارم. هفت هشت مسج تبلیغاتی هم از بودجه‌های سرگردان آمده است. «اگر روزی یک پند اخلاقی می‌خواهید،‌ عدد یک را ارسال کنید.» شماره را به لیست سیاه گوشی‌ام اضافه می‌کنم. مسج بعدی نوشته: «افتتاح بلوار حرم – جمکران، هم‌زمان با تقدیر از فرزند ملت…». زیر لب لعنتی به مخابرات قم می‌فرستم و مسج را پاک می‌کنم.

می‌روم دوش می‌گیرم و برمی‌گردم. سر و کله‌ام را خشک می‌کنم که تلفن خانه و موبایلم هر دو زنگ می‌زنند. تلفن ثابت را جواب می‌دهم. خاله از اصفهان زنگ زده که برای مراسم عقد پسرش دعوتم کند. تبریک‌گویان تشکر می‌کنم و قول می‌دهم که حتما خدمت برسم.

تلفن ثابت را قطع می‌کند. باز موبایلم زنگ می‌خورد. مادر می‌پرسد امروز می‌روم اصفهان یا نه. می‌گویم بله. قرار است با بچه‌ها بروم و سفارش می‌کند زود حرکت کنم که شب را در خانه بخوابم که برای مراسم فردا خسته و کسل نباشم. می‌گویم چشم و خداحافظی می‌کنم.

می‌روم جلوی آینه که موهایم را شانه کنم که باز موبایلم زنگ می‌خورد. برادرم است. زنگ زده احوالی بپرسد. این چند روز که صبح‌ها خواب بودم هر بار زنگ زده بود و حتی چند بار نگران شده بود که چرا چند روز است تلفنم را جواب نمی‌دهم و من هر بار تماس‌گرفتن‌هایم را از سر بی‌حوصلی و شاید درماندگی عقب می‌انداختم و خلاصه، همه نگران شده بودند و مجبور شدم برای تک‌تک آشنایان توضیح بدهم که به خاطر اختلال اخیر در خواب شبم، صبح‌ها بیدار نیستم و متأسفانه نمی‌توانم مثل گذشته پاسخگو باشم.

برادرم می‌پرسد آیا اصفهان می‌روم یا نه. می‌گویم بله؛ با یکی از بچه‌ها. وقتی می‌فهمد تنها نیستم تنها انگیزه‌ باقی‌مانده‌اش برای تعطیل کردن زندگی و آمدن به اصفهان را از دست می‌دهد و خب انگار تصمیم می‌گیرد که عطای این سفر را به لقایش ببخشد.

با انگشت شست پا دکمه‌ کامپیوتر را  فشار می‌دهم. هنوز خواندن ایمیل‌های نخوانده، تمام نشده است که زنگ خانه را می‌زنند. منتظر کسی نبوده‌ام. با خودم می‌گویم احتمالا از این فروشنده‌های خانه‌گرد است و تبلیغات‌چی و این‌هاست، اول تصمیم می‌گیرم در را باز نکنم، بعد با خودم می‌گویم شاید کسی کار مهمی دارد. یکی از دوستان قدیمی است. در شرف تصمیم‌گیری بزرگی بوده و حالا آمده با کسی در میان بگذارد؛ حتی اگر نتوانم نظر به درد بخوری بدهم.

چند ساعتی صحبت می‌کنیم و صحبت‌هایش مرا یاد خاطره‌های تلخ زمان سربازی می‌اندازد و خاطرات ۸۸ دوباره در ذهنم زنده می‌شود و تلخی‌های این چهار سال گذشته و استیصالم در تصمیم‌گیری و قضاوت درباره خیلی چیزها و اینکه بارها در این چهال سال، صورت مسئله را پاک کرده‌ام، آن بر بزدل شخصیتم را می‌کوبد توی صورتم.

آفتاب بعد از ظهر یواش یواش پایین می‌رود که موبایلم زنگ می‌زند. پدر می‌پرسد: «کجایی؟ رسیدی؟». با تعجب می‌گویم: «نه! رسیدم؟! من هنوز راه‌ نیفتاده‌ام.» او بیشتر از من تعجب می‌کند: «پس مامان گفت ساعت یک بعد از ظهر راه افتاده‌ای!» حال نداشتم فکر کنم که مامان حرف‌های من را اشتباه شنیده، یا بابا حرف‌های مامان را. خلاصه به پدر قول دادم که حتما وقتی سوار اتوبوس شدم، زنگ بزنم و خبر بدهم.

دوست قدیمی می‌رود. گل‌های باغچه زیر گرمای سوزان قم، هلاک شده‌اند و برگ‌هایشان آویزان شده است. شلنگ آب را می‌گیرم روی باغچه و حتی انگار که عطش کرده باشند، درخت‌ها را هم حسابی خیس می‌کنم و منتظرم که یکی‌شان آخر کار مثل سگی که از آب‌تنی برگشته باشد، خودش را تکان بدهد و به خاطر اینکه زیر این آفتاب داغ، خنکش کرده‌ام از من تشکر کند.

می‌نشینم پای سیستم تا ویرایش‌های عقب‌مانده را انجام بدهم و آماده شوم برای رفتن. دوستی که قرار بود همراهم بیاید، توی چت خبرم می‌کند که آمدنش کنسل شده است. خواستم تماس بگیرم با برادرم که دارم تنها می‌روم و اگر می‌خواهد دوباره انگیزه پیدا کند، پیدا کند ولی گوشه ذهنم به خودم سوء ظن پیدا کردم و از خودم بدم آمد و بی‌خیال شدم.

همان طور که فایل را باز می‌کنم برای ویرایش، توییتر و گوگل‌پلاس و جیمیل هم باز است. ضرب العجل ارتش مصر به مرسی رو به اتمام است و مرسی هم پیشنهاد ارتش را رد کرده و حالا همه، منتظر اقدام ارتش پس از پایان ضرب‌العجل‌اند. دوباره تگ «Egypt» توی صفحه اول توییترم زیاد شده است.

توی پلاس متوجه می‌شوم که امروز سالگرد سقوط هواپیمای جمهوری اسلامی در خلیج فارس توسط ناوهای آمریکایی است و حالا عده‌ای یک متن انگلیسی درباره این ماجرا نوشته‌اند و با بازنشر و مثبت فراوان، رفته توی صفحه داغ گوگل‌پلاس. جمله جورج بوش را از نیوزویک نقل قول کرده که برایش فرقی نمی‌کند واقعیت‌‌ها چیست و به هر حال معذرت‌خواهی نخواهد کرد. یاد وقاحت‌هایش در زمان حمله به عراق می‌افتم و نوشته را ریشر می‌کنم.

هوا تاریک شده است و من هنوز درگیر کارهای خودمم. فکر کوه ظرفی که همه آشپزخانه را پر کرده است هم ذهنم را رها نمی‌کند. حتما باید قبل از رفتن به اصفهان، ظرف‌ها را بشورم؛ نه اینکه کثیف ماندن‌شان تا دو سه روز دیگر خیلی مهم باشد. بیشتر نگران اینم که شاید از اصفهان کسی همراهم بیاید و می‌دانم که تحمل خجالت آن لحظه اول که قرار است مهمان، وارد خانه‌ام شود را ندارم. ظرف‌ها می‌آید جلوی چشمم!

سیستم را همان طور رها می‌کنم و می‌آیم توی آشپزخانه. سر راهم لیوان‌های رها را از میان اتاق برمی‌دارم و می‌چینم توی سینی و با خودم می‌آورم. سینی را که می‌خواهم روی میز بگذارم، لبه سینی گیر می‌کند به لبه میز و لیوان‌ها و یک بشقاب چینی، رها می‌شوند وسط سرامیک‌های آشپزخانه و یکی پس از دیگری می‌شکنند.  چشم‌هایم را می‌بندم تا صدای چرخش‌ آخرین تکه ظرف روی زمین تمام شود. سپس با احتیاط می‌روم سمت سینک ظرف‌شویی. همان طور بدون اینکه ذهنم را درگیر منظم کردن آشپزخانه کنم، اولین ظرف توی سینک را برمی‌دارم و با اسفنج می‌افتم به جانش. جایی برای همان یک ظرف کف‌مال هم نیست. آبش می‌کشم و می‌گذارم توی آبچکان. آبچکان هم جا ندارد! همه کابینت‌ها را باز می‌کنم که ظرف‌ها را بچینم سرجایشان. نگران خرده‌شیشه‌ها و چینی‌های کف آشپزخانه‌ام!

در کابینت‌ها می‌:کوبم و جارو و خاک‌انداز را از زیر ظرف‌شویی در می‌آورم و سعی می‌کنم بدون اینکه فحش بدهم، شکسته‌خرده‌های ظرف‌ها را جمع کنم. شیشه‌ها و چینی‌های شکسته را جمع کرده‌ام و حالا کف آشپزخانه خیس است و باقی‌مانده‌های غذای دیشب هم پخش سرامیک‌ها شده و همه جا را چرب و سرخ کرده است!

چند تا حوله کاغذی برمی‌دارم و خیسی روی سرامیک‌ها را می‌گیرم. ولی هنوز چربی و قرمزی سر جایش مانده. اسپری سرامیک را از زیر سینک می‌کشم بیرون و می‌پاشم روی همه نقطه‌های چرب و قرمز آشپزخانه. و دوباره با حوله، خشکش می‌کنم. چند بار اسپری می‌زنم تا بالاخره سرامیک‌ها دوباره به حالت اولیه‌شان برمی‌گردند. می‌روم سراغ ظرف‌ها… تلفن خانه زنگ می‌خورد.

مادر است. می‌خواهد بداند که آیا راه افتاده‌ام یا نه. می‌گویم نه؛ هنوز خانه‌ام! می‌ترسد گله کند و عصبانی شوم. همان‌طور دست‌پاچه می‌گوید: «خب، باشه. فقط خواستم ببینم راه افتادی یا نه.» با آرامشی که احتمالا حمل بر عصبانیت شدید من کرده باشد گفتم: «هر موقع سوار اتوبوس شدم، حتما زنگ می‌زنم. شما نگران نباشید.»

و قطع می‌کند. یادم نمی‌آید قرار بود چه کار کنم. برمی‌گردم پشت کامپیوترم. ضرب العجل ارتش مصر تمام شده است و نفربرهای ارتش به سمت محل استقرار مرسی حرکت می‌کنند. عده‌ای مدام توییت می‌کنند که «تانک‌های ارتش مصر در حال حرکت‌اند» و عده‌ای دیگر در میان این شلوغی گیر داده‌اند که این‌ها تانک نیست و نفربر است!

آقای رئیس جمهور گفت‌وگوی تلویزیونی دارد و همان طور که پیش‌بینی کرده بودم، تأکید می‌کند که دولت را در سخت‌ترین شرایط تحویل گرفته است. مجری از او می‌پرسد که شعار دولت شما عدالت‌ بوده است و شما در این دوران برای عدالت، چه کرده‌اید و آقای رئیس جمهور در ابتدا کلیات مفصلی درباره اینکه عدالت، چیز مهم و خوبی است بیان می‌کند و بعد هم توضیح می‌دهد که وقتی ما آمدیم کلا اوضاع اقتصادی دنیا خراب بود و تحریم هم شدیم و خلاصه خیلی اتفاق‌های بدی افتاد و آخر کار توضیح مختصری درباره عملکرد دولت نهم و دهم درباره عدالت می‌دهد و اینکه ۱۳۸۴ میلیارد تومان سود سهام عدالت در این مدت به مردم پرداخت شده است و من ناخودآگاه جمع و تقسیم می‌کنم و می‌بینم همه سودی که از سهام عدالت پرداخت شده است به نصف آن دزدی ۳۰۰۰ میلیارد تومانی هم نمی‌رسد. خبر هنوز در حال تکمیل است ولی منتظر به‌روزرسانی‌های بعدی نمی‌شوم و صفحه را می‌بندم.

خبرگزاری فارس و توییتر بی‌بی‌سی و چند جای دیگر را پیگیری می‌کنم که ببینم چه بلایی سر مصر می‌آید. توی خبرگزاری فارس می‌چرخم چشمم می‌افتد به یک خبر دیگر درباره زن و مردی سوری که در شهر حلب توسط ارتش آزاد سوریه مورد تعدی و آزار قرار می‌گیرند.

می‌روم آن طرف در خبرهای گوگل عبارت Tahrir Square را سرچ می‌کنم و وسط خبرها چشمم به اپیدمی خشونت جنسی در میدان التحریر می‌افتد؛ گزارشی که ادعا می‌کند دست‌کم ۹۱ زن در سه روز گذشته در میدان التحریر مورد تعرض جنسی قرار گرفته‌اند و بعضی از این تعرض‌ها به حدی بوده که قربانی را با آمبولانس از میدان خارج کرده‌اند و بعضی از تعرض‌ها با اشیاء تیز و برّنده بوده است. گزارش را نیمه‌تمام می‌بندم و برمی‌گردم به آشپزخانه.

ذهنم درگیر گزارش شده است. با خودم می‌گویم شاید راست نیست. به هر حال هر کسی در این شلوغی حرفی می‌زند. بعد دوباره فهمیدم که این هم مانند خیلی دیگر از اتفاقات ۸۸ خودمان، از آن‌هاست که هر چقدر فسفر بسوزانم نمی‌توانم درباره‌اش به یقین برسم.

شروع می‌کنم به شستن بقیه ظرف‌ها. نیمی از ظرف‌ها را شسته‌ام که ساعت یازده و نیم می‌شود. قرار است سر یازده و نیم، بیانیه ارتش مصر پخش شود. ظرف‌ها را همان‌طور کف‌مال رها می‌کنم توی سینک و می‌آیم پای پخش زنده الجزیزه. مرسی را از ریاست جمهوری برکنار می‌کنند و قانون اساسی به حالت تعلیق درمی‌آید و قرار است به زودی انتخابات دیگری برگزار شود و قرار است تا آن موقع هر کس از قانون ارتش تخطی کند، حالش را بگیرند!

بعد از پایان صحبت‌های السیسی، الجزیره تصویر شادی مردم در میدان التحریر را پخش می‌کند و پرچم‌هایی را که به چپ و راست حرکت می‌:کنند. چشمم که به التحریر می‌افتد، یاد آن گزارش چند دقیقه پیش می‌افتم و حالم بد می‌شود. با خودم می‌گویم آیا آن‌ها که آن ۹۱ زن را آزار داده‌اند، میان همین‌ها هستند که پرچم‌ها را تکان می‌دهند؟ یا عده‌ای دیگر بوده‌اند؟ یا شاید عده‌ای که از این شلوغی‌ها سوء استفاده می‌کرده‌اند.

برمی‌گردم فارس. خبرهای قبلی را چک می‌کنم و بین خبرها یک جا بشار اسد پیغام داده است که مرسی باید به خواست مردم کشورش احترام بگذارد و قبول کند که مردم مصر، او را نمی‌خواهند! و البته بعد فارس توضیح می‌دهد که میزان وفاداری به بشار اسد، ۹۰۰ برابر وفاداری به مرسی بوده است!

زنگ مسج گوشی لعنتی‌ام بلند می‌شود. دختر برادرم می‌پرسد کجا هستم. می‌گویم خانه‌ام. می‌پرسد که آیا اصفهان نمی‌روم؟ و من همه تلاشم را می‌کنم که حس و حالم با پیامی که می‌فرستم منتقل نشود: «بله عموجان. می‌رم.» و از پاسخ‌های کوتاه من متوجه می‌شود که باید «شب‌ به خیر» بگوید و خداحافظی کند.

از پای کامپیوتر فرار می‌کنم سمت آشپزخانه. سرامیک‌ها لیز است و سر می‌خورم. به سختی خودم را میان دیوار و میز، جمع و جور می‌کنم و دوباره می‌ایستم و به جای فحش دادن، چند نفس عمیق می‌کشم و با قدم‌های آهسته و محتاط، می‌روم سمت سینک ظرف‌شویی و مابقی ظرف‌ها را کف می‌زنم. گلدان شیشه‌ای که چند دقیقه پیش گذاشته‌ بودمش توی آبچکان، میان ظرف‌ها می‌لولد. دوباره جایش را درست می‌کنم و ولی هر کار می‌کنم قرار نمی‌گیرد. با عصبانیت، همان‌طور خیس می‌گذارمش روی میز چوبی آشپزخانه!

ماهیتابه، آخرین تکه از ظرف‌های باقیمانده است. جای خالی نمانده است. می‌چپانمش میان ظرف‌های خیس. و اسکاچ را دوباره کف می‌زنم که سینک را بشویم که ماهیتابه از بالای سرم رها می‌شود و با سر و صدا می‌افتد توی ظرفشویی. این بار دیگر یک فحش رکیک می‌دهم و با مشت می‌کوبم توی دیوار روبه‌رویم و درد، عین برق می‌دود توی مچ و ساعد و بازوهایم. از فشار درد فریاد می‌کشم و ناخودآگاه سرم برمی‌گردد سمت پنجره که نکند صدایم را همسایه بالایی شنیده باشد. با احتیاط انگشت‌هایم را تکان می‌دهم. اتفاقی نیفتاده و همه‌شان سالم‌اند.

همان‌جا جلوی ظرف‌شویی قفل شده‌ام. می‌ترسم دست به ماهیتابه بزنم، می‌ترسم راه بروم لیز بخورم، می‌ترسم بروم سمت کامپیوتر دوباره خبر بدی بشنوم. با ملایمت و سکوت برمی‌گردم توی هال و می‌نشینم روی اولین صندلی. دسته‌های صندلی را می‌گیرم و پاهایم را جمع می‌کنم توی سینه‌ام و منتظر می‌شوم تا دوباره گوشی همراهم زنگ بخورد…

۶ فکر می‌کنند “خشم شب

    1. حامد نویسنده

      عالی. عالی. حس داستان تو خیلی بیشتر از نوشته من شده. بعد اینکه من اصلا حواسم به معجزه سیگار نبود وگرنه دیشب اون قدر سخت نمی‌گذشت.

      پاسخ
  1. علیرضا آرام

    اتفاق خوب این پست این بود که تاریخ( ۸۸ ) رو درست نوشته بودی و از این جهت علی غبیشاوی نمی تونه بیاد و ازت غلط بگیره :))
    ولی راه خنثی کردن این خشم شب، نگاه دوباره به پست قبلی همین وبلاگه؛ بنا نیست رفتار غیردموکراتیک مردم مصر، یا کری خواندن بشار برای اخوان المسلمین، یا توجیهات یک نفر در دفاع از اشتباهات هشت ساله‌اش، ما رو از اعتدال و دگرگونی منصرف کنه.از من می‌شنوی از ماهی تابه دلجویی کن.
    ضمنا یادت نره که قرار گذاشتیم تا اطلاع ثانوی از فحشای خاص استفاده نکنیم.

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      اولین بار بود که ۸۸ رو درست می‌نوشتم. 🙂 و این رو مدیون علی‌ام که هیچ وقت از من ناامید نشد و هر بار بهم تذکر داد و من اصلاحش کردم.

      پاسخ
  2. نظرزاده

    «در جریان» بودن اعتیادیه که گاهی واقعا به آدم آسیب می زنه.
    شاید باید قدر این که گاهی وقت و بی وقت اینترنت قطع می شه رو بدونیم!

    پاسخ
  3. امین

    فوق العاده بود حامد جان…انتقال حس زندگی از نوع تجربه های شخصی و خصوصی به خوبی منتقل می شد…به جز مواردی مث سربازی که اگرکمی باز می شد بهتر بود.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.