داستان شگفت‌انگیز موش کور، درخت گردو، خرگوش و خر

گاهی خلاف برنامه پیش می‌رود؛ شبیه موش کوری که اول راه سرش را از زمین بیرون می‌آورد و نگاهی (!) به مقصد می‌اندازد و مثلا تصمیم می‌گیرد از زیر زمین، تونل بکند تا آن درخت گردو که همین الان یک خرگوش زیرش نشسته و سبیل‌هایش را این جوری این جوری می‌کند.

می‌رود زیر زمین و می‌کند و می‌کند و می‌کند. همین طور با سرعت پیش می‌رود که ناگهان سرش، بنگ!، محکم می‌خورد به سطحی که قابل کندن نیست. ناچار رو به بالا می‌آید و سرش را از زمین می‌آورد بیرون که سر و گوشی آب بدهد. خورده به یک دیوار سیمانی که معلوم نیست از کجا پیدایش شده است. درخت گردو کو؟ اثری ازش نیست؛ حتی آن خرگوش خاکستری بزرگ هم که سبیل‌هایش را این جوری این جوری می‌کرد پیدایش نیست. حالا بیا مثبت‌اندیش باشیم. بالاخره یک جا را اشتباه آمده‌ایم دیگر. برمی‌گردیم همانجا که بودیم. دوباره درخت گردو را با همان چشم‌های کورمان نگاه می‌کنیم و دوباره تلاش می‌کنیم.

برمی‌گردد زیر زمین. کورمال کورمال از همان تونلی که خود بدبختش کنده، برمی‌گردد. هنوز راهی نرفته که تونل تمام می‌شود. یک دیوار سیمانی دیگر! باز بالای سرش را خالی می‌:کند و می‌آید به سطح زمین. ای داد! این دیوار لعنتی دیگر از کجا پیدایش شد؟!

برمی‌گردد پایین و مستأصل به سمت چپ و راست و هر طرفی که مغز فندقی‌اش می‌فهمد کند و کاو می‌کند. ولی هر طرف می‌رود دیوار سیمانی است. دیوارها انگار زاییده می‌شوند. یک جا خسته می‌شود و نفس کم می‌آورد. ناامید از اینکه هر طرفی را کنده، به دیوار رسیده است،‌ به طرف بالا شروع به کندن می‌کند که حداقل بیاید بیرون و نفسی تازه کند.

همان طور که می‌آید بالا… بنگ! سرش محکم می‌خورد به سطح سیمانی دیگری که این بار دیوار نیست،‌ انگار سقف است. خر! یعنی زیر لب فحش می‌دهد به… آن کسی که این سقف سیمانی خرکی را روی سرش درست کرده است. سقف کجا بود یک‌هو وسط بیابان! درخت و گردو و خرگوش خاکستری که سبیلش را این جوری این جوری کند پیشکش،‌ حداقل بگذار بیایم بیرون نفس بکشم! عجب الاغیه!

فحش و ناراحتی فایده ندارد. سقف سیمانی، تکان نمی‌خورد. گیر کرده میان دیوارها و سقفی سیمانی که همه طرفش را دوره کرده‌اند. موش بدبخت کور،‌ چشم هم اگر داشت نمی‌توانست از این ماجرا فرار کند؛‌ حالا که چشم هم ندارد.

راهی نمی‌ماند. به سمت پایین شروع می‌کند به کندن. می‌رود پایین. هی می‌رود پایین. گوشش کم‌:کم شروع می‌کند به زنگ زدن. باز هم دست از کندن برنمی‌دارد. یک ندای عاقلانه مزخرفی از درونش می‌گوید: «د الاغ! این قدر می‌ری پایین،‌ خفه می‌شی خب.» موش کور زیر لب می‌گوید:‌ «کور هستم. کچل هم شاید باشم. ولی الاغ،‌ خود خرتی! خر!» این‌ها را البته توی دلش می‌گوید. یک‌جایی آن زیرمیرهای دلش نگران است که این فحش‌ها را به زبان بیاورد،‌ یک‌هو در همین زیرپیمایی هم به یک کف سیمانی دیگر بخورد که دیگر نمی‌داند آن موقع باید چه خاک سیاهی بر سر کچلش بریزد… بنگ! 

– گفتم اگر به زبان بیاورم. نیاوردم که!
– «حرف که زدی!»
– خر!

۱ فکر می‌کنند “داستان شگفت‌انگیز موش کور، درخت گردو، خرگوش و خر

  1. نظرزاده

    واقعا زندگی همین طوری می شه خیلی وقت ها و جز فحش دادن هم کاری از آدم بر نمی آد!
    البته اگر اون کسی که اون بالا -بالاتر از اون سقف سیمانی، بالاتر از اون خرگوش که سبیل هاش رو این جوری این جوری می کنه، بالاتر از اون درخت گردو- است رو در نظر نگیری.
    (می خوام این رو ننویسم ولی گاهی فکر می کنم که تو زندگی حتی از اون بالاییه هم کاری بر نمی آد، یعنی استحکام این دیوار های سیمانی می ترسونه من رو. یا شاید اون می خواد که من تو این خاک و خل ها بمونم و بمیرم؛ شاید نمی خواد برام کاری کنه… نمی دونم کدوم یک از این دو بهتره: این که نمی تونه یا این که نمی خواد؟!)

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.