مردان قانون‌گریز، بزدلان قانون‌مدار

شب اول استقرارمان در روستا، رفتیم مدرسه شبانه‌روزی و با مدیر مدرسه و معلم‌ها و بعضی از دانش‌آموزهای آنجا حرف زدیم. خیلی از حرف‌ها و مشکلاتشان را حتی نمی‌توانم اینجا بنویسم ولی یکی از حرف‌هایی که همان زمان هم برایم سنگین بود، همیشه گوشه ذهنم ماند.

یکی از معلم‌های مدرسه شبانه‌روزی که خودش اصالتا از شهرهای همان حوالی بود،‌ موقع رفتن خودش را به من رساند و گفت: «ببین حاجی‌جون! نری بالای منبر براشون از احکام شک سه و چهار و ثواب نماز شب بگی‌ها. بهشون بگو از همدیگه دزدی نکنن، از دیوار مردم بالا نرن، همدیگه رو نکشن با قمه، شب‌ها برای انتقام دعواهای روز توی مدرسه…».

تیپ و قیافه‌اش شبیه دانش‌آموزانش شکسته و فقیرانه بود ولی حرف‌هایش پخته بود و با لهجه محلی اما درست و دقیق صحبت می‌کرد. گویا از روحانی‌های قبلی که برای تبلیغ به آن منطقه رفته بودند راضی نبود و حرف‌های کلی و شعائرگرای  آن‌ها را مناسب این فضا نمی‌دانست.

روزهای بعد که توی مدرسه‌ روستا کلاس داشتم و با بچه‌های راهنمایی و دبیرستانی روستا صحبت می‌کردم، کم‌کم متوجه شدم که قوانین عرفی حاکم بر آنجا زمین تا آسمان با جایی که من از آن آمده بودم فرق دارد. شاید همین هم باعث شد که بعدها مدافع این نظریه شدم که مبلغان روستا باید خودشان روستایی باشند یا دست‌کم دورانی از زندگی‌شان را در روستا گذرانده باشند.

پسرهای دبیرستانی برای ورودشان به دنیای مردان و به دست آوردن حداقل‌های لازم برای ازدواج، باید روز روشن از خانه‌ای که صاحبش در آن حضور داشت، دزدی می‌کردند؛ مثلا یکی از گوسفندهای خانه را با خودشان بیرون می‌آوردند. کسی که تا به حال دزدی نکرده بود،‌ هنوز مرد نشده بود و جربزه لازم برای شروع زندگی و داشتن خانواده را نداشت. و این دزدی نباید چندان مخفیانه یا از خانه خالی انجام می‌شد و اگر جوانی گوسفندی را از خانه‌ای خالی می‌دزدید، همچنان به عنوان فردی بزدل شناخته می‌شد.

چاقو زدن به دیگران و قمه کشیدن، نه‌تنها یک ناهنجاری اخلاقی و اجتماعی محسوب نمی‌شد، بلکه نشانه‌ای بود از قدرت مردانه و آمادگی لازم برای آغاز زندگی و مثلا خواستگاری کردن از دختر مورد علاقه. دخترها هم ترجیح می‌دادند همسر کسی شوند که اگر فرداروز کسی به حریم خانه‌شان حمله کرد، شوهرش بتواند حتی به قیمت کشتن آن‌ها با قمه، از همسر و فرزندانش دفاع کند؛ این طور نبود که تلفن خانه را بردارند و شماره ۱۱۰ را بگیرند.

نمی‌دانستم چطور با بچه‌های روستا صحبت کنم؛ دنیای متروکی که بیش از نیمی از سال را در محاصره‌ توده‌‌های سه‌چهار متری برف می‌گذراند و حتی بعضی از مردمش تا به حال پایشان به هیچ شهری نرسیده بود، در برابر منی قرار گرفته بود که تمام زندگی‌ام را به گمان خودم در مسیری معکوس حرکت کرده بودم.

به هر حال، آن ده روز به تعریف کردن قصه‌هایی از قرآن و داستان‌ها و حکایت‌هایی از شاهنامه و گلستان گذشت و بچه‌های کلاس مشتاقانه به داستان‌های من گوش می‌کردند ولی پس از گذشت آن ده روز، بار سنگینی از پرسش‌های بی‌پاسخ بچه‌ها با من به شهر برگشت؛ پرسش‌هایی که گاهی در اهمیت و بزرگی‌ تنه به تنه پرسش‌های فیلسوفانه می‌زدند.

دختری که با گالش‌های پاره، هر روز توسط پدرش مجبور می‌شد بیش از دو کیلومتر را در میان برف‌ها راه برود تا از چشمه‌ آب بیاورد و مادرش گوسفندها را می‌چراند و همه کارهای خانه را می‌کرد و پدر خانه تمام ساعات روزش را به تریاک کشیدن می‌گذراند و حالا این دختر که بارها از پدرش کتک خورده بود، داستان من درباره احترام به پدر و مادر را می‌شنید و نمی‌فهمید «خدا چرا او را خلق کرده است.» نمی‌فهمید حالای زندگی‌اش که به کتک خوردن و سرما خوردن و سختی می‌گذشت و آینده‌ای که احتمالا چیزی شبیه مادرش می‌شد،‌ چه ارزشی برای ادامه دادن دارد.

بچه‌های روستا از من قبول نکردند که دزدی نکردن و قمه کشیدن برای دیگران،‌ نشان مردانگی نیست؛ حتی خود من هم روزهای آخر دیگر نمی‌توانستم از آن‌ها بخواهم که دزدی نکنند؛ عملا برایشان امکان نداشت. دزدی نکردن برای بچه‌های دبیرستانی، به معنای آینده‌ای تاریک بود که منجر به طرد اجتماعی و اعمال محرومیت‌های بیشتر می‌شد و هیچ کدام از آن‌ها چنین چیزی را نمی‌خواستند. من هم نمی‌خواستم. خیلی چیزها باید درست می‌شد تا بتوان چنین باور نادرستی را درست کرد.

برگشتم به شهر. حالا چند سال از آن روزها گذشته و من بارها مجبور به کارهای خلاف قانون یا مقررات شده‌ام. قانون، همه جا برای گرفتن حقم به من کمک نمی‌کند؛ یا دست‌کم پیگیری قانونی آن قدر هزینه‌دار است که عملا پیگیری قانونی برای رسیدن به یک حق، به‌صرفه نیست. شاید در لایه‌هایی از ذهنم دارم خودم را توجیه می‌کنم ولی دست‌کم تا امروز اعتقادم این است که اکثر وقت‌هایی که قانونی را نقض کرده‌ام، در تصمیم خودم آزاد نبوده‌ام. آن‌ها که در قم رانندگی می‌کنند می‌دانند که نمی‌شود قانون‌مدارانه رانندگی کرد؛ کسی که مثلا قانون سرعت در خیابان‌های قم را رعایت کند، منجر به تصادف دیگران خواهد شد.

سربازی که به خاطر قدرت غیر قابل درگیری مافوقش،‌ مجبور به انجام هر کاری می‌شود را نمی‌شود به آسانی مؤاخذه کرد. من شاهد کتک خوردن سرباز صفری در پادگان بودم که هیچ گناهی نداشت. یکی از مسئولان پادگان که خودش هیچ گاه حاضر به پوشیدن پوتین نبود، چند نفر از سربازهای پادگان را کتک می‌زد که بالاخره یکی از آن‌ها به دزدی گوشی تلفن همراهی که روز قبل در پادگان گم شده بود اعتراف کند. شاید یکی از آن شش سرباز واقعا دزدی کرده بود ولی آن‌ پنج نفر دیگر که گناهی مرتکب نشده بودند، بی‌جرم کتک می‌خوردند.

قدرت آن مسئول، به خاطر قانونی نبود که او را حمایت می‌:کرد؛ چون طبق همان قانون، آن شخص باید از ارشد پادگان که با این کار او مخالف بود، تبعیت کند. ولی ارشد پادگان جرئت نمی‌کرد با او درگیر شود. قدرت این شخص به لگدهایش با پوتین بود، به این بود که می‌توانست یک شب با ماشین نظامی و همراهی چند نفر از سربازهای زیردستش برود توی قم و یکی از آدم‌هایی که از قدیم با او خصومت شخصی داشته است را دستگیر کند، کتک بزند و بعد همان طور بدون ترس از عواقب چنین جرمی، آن شخص را رها کند؛ یک سرباز هیچ گاه نمی‌خواست با قدرت چنین شخصی مواجه شود و ترجیح می‌داد تحمل کند تا دوران سربازی‌اش بدون اضافه‌خدمت تمام شود؛ چون می‌دانست حتی بعدها هم به تنهایی توانایی مقابله با چنین مقامی را نخواهد داشت.

زیاد در اطرافم دیده‌ام که اگر آدمی از قانون تبعیت کند و مثلا کمربند ا یمنی ماشینش را همیشه ببندد در نگاه اطرافیانش تبدیل به موجودی بزدل و ترسو می‌شود که جرئت قانون‌شکنی ندارد؛ و همین تصویر موجود در ذهن اطرافیانش، به مرور منافع او را به خطر خواهد انداخت؛ چرا که اطرافیانش از او حساب نمی‌برند و می‌دانند که اگر بدترین ظلم‌ها را هم در حق او مرتکب شوند، او به فکر تلافی غیر قانونی نخواهد افتاد و صرفا مسیر خود را از کانال‌های قانونی دنبال خواهد کرد.

هنوز مناسبات امنیتی بسیاری از محله‌های شهر را نه قانون و کلانتری و پاسگاه، که قلدری و مرزناشناسی مسئول نیروی انتظامی آن منطقه تعیین می‌کند و هنوز خیلی جاهای شهر، مسئولی که صدردصد تابع قانون باشد،‌ به راحتی قدرت خود را از دست داده و توسط قانون‌شکنان و مافیاهای قدرت، از مسئولیت خود پایین می‌افتد.

نزدیک به هفت سال از تبلیغ من در روستایی که جوان‌هایش برای اجازه خواستگاری، گوسفند همسایه را در روز روشن می‌دزدیدند گذشته است و حالا دیگر تفاوت چندانی بین خودم و آن جوان روستایی نمی‌بینم. حتی حرف‌های آن دخترک دبستانی را دیگر به دیده ترحم نگاه نمی‌کنم. استیصال و پرسش دقیقی که او همان روزها فهمیده بود، برای من ایده‌آل‌گرای آن زمان قابل درک نبود. حرف‌های او را تازه امروز درک می‌کنم و منتظرم یک آدم بزرگ‌تر بیاید که بشود از او پرسید، با این همه، معنای زندگی چیست؟ آیا اصلا ارزشش را دارد؟

۳ فکر می‌کنند “مردان قانون‌گریز، بزدلان قانون‌مدار

  1. فائزه

    واقعی بود اون روستائه؟ واقعا قوانینشون اینا بود؟ اغراق نکرده بودی؟ یا داستان نساخته بودی؟

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.