زندگی بر روی زمین؛ خداحافظی با آسمان

این روزها خیلی از مردم درگیر این پرسش‌اند که به چه کسی رأی بدهند. بخشی از مردم هم شاید درگیر این باشند که اصلا رأی بدهند یا ندهند. من قصد دارم در انتخابات شرکت کنم. یعنی فعلا درباره پرسش از اصل شرکت کردن یا نکردن، نمی‌خواهم صحبت بکنم. تصمیم‌گیری‌ام برای اصل شرکت در انتخابات، شبیه شیوه تصمیم‌گیری‌ام برای رأی دادن به محمود احمدی‌نژاد در سال ۸۴ است؛ شیوه‌ای که ممکن است روزی از آن پشیمان شوم. به هر حال، الان حال صحبت کردن درباره این قسمت و اینکه چرا نهایتا تصمیم گرفتم در انتخابات شرکت کنم را ندارم.

اما اگر از تصمیم درباره اصل شرکت در انتخابات بگذریم، همچنان پرسش از اینکه باید به چه کسی رأی داد در جای خودش باقی می‌ماند. یک تغییر عمده با دفعات قبل کرده‌ام و آن هم اینکه این بار ملاکم برای تصمیم‌گیری، زندگی پیرامون خودم است، نه آرمان‌های بلندی که پیش‌تر برایم مهم بود؛ آرمانی هم اگر هست، باز در محدوده زندگی خودم تعریف می‌شود.

بله؛ ظلم‌ستیری را آرمانی بلند می‌دانم و به آن معتقدم. ولی اگر داد عدالت‌طلبی رئیس جمهور بالا باشد و همچنان هر روز خودم را در معرض ظلم‌ ببینم، شعار عدالت‌طلبی رئیس جمهور خیلی برایم جذاب نخواهد بود. شاید روزی برسد که تصمیم به فداکاری بگیرم و بگویم اشکالی ندارد، روزی ده‌ بار به من ظلم بشود ولی فدای رشد عدالت و برابری در کشورم. مسئله اینجاست که من فقط وقتی می‌توانم چنین فداکاری‌ای بکنم که یقین کنم مسیر کلی کشورم به سمت عدالت بوده و فقط منم که هر روز مورد ظلم قرار می‌گیرم و این ظلم‌ها هر روز بیشتر از دیروز می‌شود؛ یقینی که فکر نمی‌کنم برای شهروندی معمولی مثل من به این راحتی‌ها به وجود بیاید.

تا پیش از این، چنانکه بسیاری دیگر از بچه‌های انقلابی و متدین فکر می‌کردند، جهت‌گیری‌های کلی مخصوصا میزان پایبندی یک نامزد به «آرمان‌های انقلاب اسلامی» برایم ملاک بود. هنوز هم هست ولی چیزی که ذهنم را مشغول کرده این است که من قرار است بر اساس چه شاخصی، این پایبندی را تشخیص بدهم. تازه این با صرف نظر از پرسش بزرگ‌تر دیگری است که اصلا آرمان‌های انقلاب چه چیزهایی بوده و هست.

اگر بخواهم در مقیاس سیاست خارجی و عملکرد کلی در سطح کشور و عملکرد بین‌المللی تحلیل کنم… خب. من کی هستم که بخواهم در این سطح تحلیل کنم؟ چقدر دسترسی به منابع و اطلاعات مورد نیاز برای چنین بررسی‌ای دارم؟ همان دسترسی محدود به تلویزیون و سایت‌های اینترنتی و… هم حداکثر یک شناخت کاملا کانالیزه و کاریکاتوری به دست من می‌دهد که نتیجه‌اش پس از چند سال، غافل‌گیر شدن در برابر تغییرات به ظاهر ناگهانی مسئولانی است که یک روز خیال می‌کرده‌ای انقلابی و پایبند به اسلام و عدالت و حقوق انسانی‌اند. این غافل‌گیری عجیب نیست؛ چرا که تحلیل‌های قبلی و قضاوت‌هایم مبتنی بر اخبار و خبرگزاری‌ها و تلویزیون و روزنامه‌ها و به بیان بهتر مبتنی بر باد هوا بوده‌ است.

خلاصه حرفم اینکه ملاک‌ها هنوز همان ملاک‌ها هستند ولی شاخص‌ها کاملا محلی و تا حدودی در دسترس‌تر شده‌اند. نشسته‌ام مشکلات شخصی خودم (نه مشکلات کشوری به نام ایران) را لیست کرده‌ام؛ چیزهایی که از آن‌ها رنج می‌برم، چیزهایی که دوست دارم در زندگی‌ام اتفاق بیفتد. خیلی هم پیچیده نیست. مشکلات اقتصادی نظیر تورمی که به نظر من شهروند، خیلی بیش از سی چهل درصد می‌آید، نیازهای اقتصادی شخصی‌ام مانند اینکه اجاره مسکن در قم، نزدیک به کل درآمد آدمی مثل من است یا اینکه اگر بخواهم هم درس بخوانم هر کار بکنم، نه می‌توانم درس بخوانم نه می‌توانم کار بکنم. یا اینکه ازدواج، کاری نزدیک به غیر ممکن شده است و قوانین ازدواج در ایران، نسبت به مرد (دست‌کم نسبت به من) رویکردی ظالمه و نامتعادل دارد و فقط با لطف و گذشت خانواده دختر از حقوق قانونی‌شان امکان وقوع دارد.

در تصمیم‌گیری‌ام درباره نامزدهای انتخاباتی، حتی چیزهایی مثل اینکه الان ماه‌هاست اینترنت خانه‌ام درست کار نمی‌کند و نمی‌توانم به هیچ کس شکایت کنم تأثیر دارد و شاخص محسوب می‌شود. اینکه برای پیدا کردن کارت پایان‌خدمتم نزدیک به سی چهل تماس تلفنی گرفتم و دفاتر پستی قم را یکی پس از دیگری جست‌وجو کردم، اینکه تقریبا غیر ممکن است روزی پایم را از خانه بیرون بگذارم و هیچ ظلمی به من نشود؛ حالا راننده تاکسی باشد یا بقال سر کوچه یا کارمندی که بدون رشوه و زیرمیزی، وظیفه‌اش را انجام نمی‌دهد، یا پزشک جراحی که یک ماه پیش به خاطر تأخیر شش‌ساعته‌اش برای حضور در اتاق عمل، جان مادرم را به خطر انداخت. این‌ها همه تأثیر دارد.

اینکه به خاطر تنها بودنم نمی‌توانم به راحتی در قم خانه اجاره کنم، تأثیر دارد؛ اینکه بانک‌هایی که باشان کار می‌کنم، مخابرات، شرکت‌های خدمات اینترنتی، فیلترینگ، فروشگاه بزرگی که همیشه باعث ترافیک یکی از خیابان‌های قم می‌شود، شرکت‌های مسافرتی اصفهان که جمعه‌شب‌ها به من بلیت قم نمی‌فروشند، مدت‌هاست به من و امثال من ظلم می‌کنند تأثیر دارد؛ چون همین‌ها زندگی من را تشکیل داده‌اند.

این نگاه لزوما مادی‌گرایانه نیست. حتی با نگاه آرمان‌گرایانه سابقم، حفظ ایمان و دینداری‌ام در چنین شرایطی دشوار است؛ فضای حاکم بر زندگی اطراف من در محیط کار، دانشگاه، حوزه و خیلی جاهای دیگر، مرا به دروغ‌گویی، قانون‌گریزی، ریاکاری، فرصت‌طلبی و بسیاری رذایل اخلاقی دیگر سوق می‌دهد. حریم خصوصی‌ام هر روز شیشه‌ای‌تر از دیروز می‌شود و فرار از ذره‌بین‌های متعددی که مشغول تجسس در زندگی‌ام هستند تبدیل به یکی از کارهای روزمره‌ام شده است و می‌دانم که به مرور از من آدمی خواهد ساخت که برای بقای خودش در جامعه و نابود نشدن زیر دست و پای قضاوت‌های دیگران، مجبور به نمایش شخصیتی دروغین از خود است. این آینده‌ای نیست که حتی در دینی که به آن معتقدم مورد پسند باشد و نمی‌خواهم بیش از این به آن سمت حرکت کنم.

همه این حرف‌ها یک طرف. این را خودم می‌دانم که همچنان تشخیص اینکه کدام نامزد انتخاباتی باعث بهبود زندگی شخصی من می‌شود،  کار آسانی نیست و در واقع، دغدغه قرار گرفته در پس اینکه نمی‌خواستم مستقیما در انتخاب رئیس جمهور شرکت کنم نیز همین است ولی به هر حال، می‌دانم که این تفاوت نگاه، احتمالا نتایج متفاوتی در تصمیم‌گیری نهایی‌ام درباره تنها برگه رأیی که در اختیار دارم، خواهد گذاشت.

۸ فکر می‌کنند “زندگی بر روی زمین؛ خداحافظی با آسمان

  1. علی غبیشاوی

    وقتی کمی در بندهای برنامه های پنج ساله توسعه و لایحه بودجه سالانه و متن گزارشهای چانه زنی های نماینده ها برای تفریغ بودجه تامل می کنم و وقتی در کنار همه اینها به صورت رسمی و غیررسمی کمی از گاوبندی ها و زد و بندها از زیر پرده بیرون می زند، وقتی فهم های معوج و و به اتفاق نرسیده عالی ترین و ریزترین تصمیم گیران نظام را از قانون و دین و دنیا و سیاست می بینم، وقتی در کنار همه اینها در حد اطلاعات ناقصم مساله محدودیت منابع بالفعل و پیچیدگی های وحشتناک هماهنگی شان با ترکیب جمعیتی ایران بررسی می کنم، وقتی مساله شمشیر داموکلس تحریم قوزی بالای همه این قوزها می شود، وقتی همه اینها روی سرم آوار می شود به نتیجه بخش نبودن شعارها و برنامه های چهره های خوش لبخند توی تلویزیون – برای همین زندگی روی زمین نزدیک و دور و برم – بدبین و ناامید می شوم.
    برای همین برای رئیس جمهور شدن با نشدن هیچکدام شان سر و دست نمی شکنم که هیچ، حرص نمی خورم که هیچ، حتی حوصله نمی کنم درباره اش فکر کنم.
    به این ایده رسیده ام که رای آوردن آدم این سر طیف یا آن سر طیف حداکثر موجب ۵درصد تغییر می شود و برای همین تنها انگیزه ام از دنبال کردن اخبار این روزها تفریح کردن با صحبتهای صدمن یک غاز آقایان و وعده وعیدهای غیرقابل اجرای از روی شکم شان است. تنها تفریح سالم این روزهایم گل یا پوچ بازی کردن با اتفاقات متغیر انتخاباتی و پیش بینی های ذهنی ام است و وقتهایی که این پیش بینی ها – متاسفانه اکثرا درست – به واقعیت می پیوندد متاسف و متاسف تر می شوم.

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      خب. نکته‌ش اینه که من یه نسخه به‌روز شده‌تر از این یادداشت هم دارم که امکان انتشار توی پنکسم رو نداره. توی اون یادداشت درباره پاراگراف اول این متن بیشتر صحبت کرده‌م که طبیعتا نتیجه‌ش می‌شه چیزی شبیه کامنتی که تو گذاشتی.

      پاسخ
  2. vahid

    عنوان جذابی است و مطالبی که بیان شد را شاید بتوان در یک جمله آقای جوادی خلاصه کرد: از همه مردم نمی توان توقع داشت که مانند سلمان و ابوذر زندگی کنند.
    ۲ مطلب :
    – گمان نمیکنم انتخاب کاندید با توجه به شرایط موجود چندان هم دشوار باشد
    – در نگاه دینی که مورد قبول من است، آسمان در در دل زمین است و آسمانی که در زمین نباشد، اساسا آسمان نیست.

    پاسخ
  3. فاطمه

    حرفتون کاملا درسته در مورد مشکلات اقتصادی و خیلی از مشکلات دیگه….منتهی مسئله ای که وجود داره اینه که شما در صحبتهاتون کل مشکلات رو به حساب ایران بودن اینجا میگذارید نه دنیا بودن این جهان….
    و این غلطه…..

    کسی مشکلات تو ایران رو منکر نمیشه….حتی بی تدبیری ها رو…..
    اینکه آقایون کاندیدا حرفای خیلی خوبی می زنن ولی تو سال حماسه اقتصادی عملا نگاه و راه حل درستی برای مشکلات اقتصادی ندارن …حتی نیروهای ارزشیمون…!
    اینکه مردم احساساتی رفتار میکنن و اصلا کاری ندارن که چه کسی چه برنامه ای داره….فقط افتادن تو جو رووو کم کنی و لج و لجبازی….
    همه اینا حرفها کاملا درست و مغتنم ….

    منتهی من تصورم اینه که شما نارضایتیتون فراتر از مسئله انتخابات و مشکلات ایرانه….

    اگر بخوام از جایی شروع کنم حرفمو که احتمالا در موردش با هم اتفاق نظر داریم . قرانه…
    تو منطق قرآنی خداوند می فرمایند: لقد خلقنا الانسان فی کبد…ما انسان را در رنج و سختی آفریدیم.
    پس طبق همون سنت آدمی که داره توی واشنگتن دی سی هم زندگی میکنه مشکلات خاص خودش رو داره. ولی ما اونو نمی بینیم و جای اون نیستیم که بخوایم مشکلاتش رو درک کنیم. فکر میکنیم اون راحته…. هرچند که شاید واقعا به لحاظ امکاناتی از ما راحت تر باشه ولی ممکنه همین آدم تو درونش به جایی برسه که خودکشی کنه!
    به نظرم فرافکنی مشکلات فقط به یه محدوده جغرافیایی خاص کار غلطیه….

    یه فیلم داره تهمینه میلانی به اسم ” افسانه آه” خیلی جالبه….توش یک زن وجود داره که به خاطر مشکلی که با شوهرش داره آرزو میکنه جای فلان زن دیگه باشه و آه می کشه بعد در قالب اون زن هلول میکنه و بعد مشکلات اون رو با تمام وجود درک میکنه … همین طور مدام این حسرتش وجود داره و هی زندگی های زنهای مختلف رو تجربه میکنه و تهش می بینه هر کسی مشکلات مختص به خودش رو داره و چون دیگران ازش بی اطلاع هستن فکر میکنن که دیگری خوشبخت تر از خودشونه.
    در نهایت اون آدم به این نتیجه میرسه که مشکل خودش خیلی هم بزرگ نیست و با کمی مدیریت قابل حل شدنه.
    حالا البته ایشون بر مبنای دیدگاه فمینیستی خودشون فیلم رو ساختن….ولی کل حرف حرف ِ درستیه…..

    به اضافه اینکه…
    عمده ترین مشکل همه مردم چه تو ایران و چه تو کل جهان نداشتن بینش درست و صحیحه تو زندگیه….نداشتن ایمانه …..
    ماها خیلی چیزا رو میدونیم ولی بهشون ایمان نداریم.
    مثلا خوندیم تو قرآن که اگه در مسیر خداوند مجاهده کنید پیروزید…ولی فقط میدونیم….یقین نداریم…!!!
    یقین نداریم که روزی دهنده همه عالم اونه….یقین نداریم که اگه ازدواج کنیم خداوند خودش از فضلش ما رو بی نیاز میکنه…یقین نداریم که اگه پولمون رو قرض بدیم برکتش بیشتر میشه عملا سودبانکی برامون تعریف شده س … با قوانین دودوتا چارتایی مادی همه چیز رو درک و تفسیر میکنیم.
    خب وقتی ما مبناهامون رو اشتباه تعریف کردیم … وقتی قواعد عالم رو جور دیگه ای تعریف و تفسیر کردیم و بهش اونجوری ایمان داشتیم حالا چطوری می تونیم تو کل زندگیمون نگاه دیگه ای داشته باشیم؟
    چطور میتونیم صبر کنیم و امید داشته باشیم به گشایش و رحمت الهی؟

    دور از جون شما خودم رو عرض میکنم….ماها تو این عالم شدیم. کمثل الحمار….بیخود بار اضافی یه سری اطلاعات رو روی دوش خودمون داریم ولی باور شون نداریم….این دانسته هامون عملا به دردمون نمی خورن! که اتفاقا خیلی جاها به خاطر همون زیاد دونستن و ایمان نداشتن زمین خوردیم.

    شاید بد نباشه همه ما یه بازنگری تو اصول کلی و مبناهامون داشته باشیم و مبناها رو درست کنیم.چون اساسا از آثار به مبنا رسیدن خیلی کار غلطیه و حتی ممکنه تو این مسیر مبناها رو تغییر بدیم به خاطر آثار…. چون با آثار تطابق ندارن! در حالیکه متوجه نیستیم که همین آثاری که الان وجود دارن کاملا متاثر از یه مبنا هستن….
    به نظرم اون مبناهاست که قابل تامل و بازنگریه

    ببخشید که وقتتون رو گرفتم با پرحرفی هام…

    ان شاء الله که در پناه حق سربلند و پیرور باشید.

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      خب. علت اینکه من چند بار اسم از ایران آوردم این بود که صحبتم درباره ایران بوده وگرنه در مقایسه با جاهای دیگه دنیا نبوده. دیدگاهم این نیست که فقط ایران مشکلات داره و حتی تصورم این نیست که جاهای دیگه لزوما بهتر از ایرانن. دست‌کم درباره این موضوع، هنوز به نظر قطعی نرسیده‌م.

      اما در مورد «مبناها» و «آثار» خیلی وقته که دیدگاهم تغییر کرده. رویکرد فلسفی‌ کلامی که برای درک هستی، از اثبات «واجب الوجود» شروع می‌کرد، من رو تا سال‌ها تبدیل به آدمی کرده بود که از مبانی به سمت آثار می‌اومد ولی مواجه شدنم با خیلی از آثاری که با اون مبناها سازگار نبود، مجبورم کرد که یک بار دیگه همه مبناها رو بازبینی کنم و اتفاقا این بار، مبانی به دست اومده‌م، متکی بر آثاره. شاید این مبنام هم در آینده تغییر کنه ولی فعلا این طوری فکر می‌کنم و معنای بیشتری رو وارد زندگی من می‌کنه.

      رابطه «دانستن» و «ایمان» هم برای من یک رابطه عقلی فلسفیه باز. یعنی بر خلاف خیلی‌ها که ایمان رو مرحله‌ای بعد از دانستن می‌دونند، من همچنان ایمان را مرحله اوج دانستن می‌دونم. برای همین اگه به چیزی ایمان ندارم، یعنی که هنوز شناخت درستی ازش ندارم. برای همین خودم رو مقصر نمی‌دونم که به خیلی چیزها ایمان ندارم. و سعی می‌کنم بیشتر بشناسم‌شون. ممکنه یه روزی بهشون ایمان بیارم، ممکنه نیارم.

      و حرف آخر اینکه من هر روز دارم توی مبناهام بازنگری می‌کنم؛ به طور خیلی شدید! به عنوان کسی که چند سال اخیر زندگیش رو مشغول این کار بوده،‌ اتفاقا خیلی دیگران رو به بازنگری در مبانی‌شون توصیه نمی‌کنم؛ هزینه‌ش خیلی زیاده.

      پاسخ
  4. فاطمه

    آخه تو آثار هزار و یک دلیل دخیل هستش…برای همینم وقتی از آثار میخوای برسی به مبنا عملا دچار سردرگمی میشی!

    من از ترش شدن شیر هیچ وقت نمی تونم به گرم بودن هوا پی ببرم… چون این فقط یکی از دلایلش می تونه باشه…ولی از گرم بودن هوا حتما میتونم نتیجه بگیرم که شیری که تو اون فضاست ترش میشه! نمیدونم مثالم چقدر گویا بود ….ولی میخوام بگم که سیر معکوسش منطقی نیست.

    در مورد قسمت دوم صحبتتون هم باید بگم
    من احساس میکنم چیزی که این وسط شما دارید حذفش میکنید. عمله……
    یعنی شما کلیت ایمان رو فقط در دانستن صرف تعریف میکنید در حالیکه ایمان در کنار عمله که به اوج میرسه و تثیبت میشه….نه صرف به ما هو دانستن..!
    دانستن فقط بخشی از ایمانه و نه همش….

    به هم ریختن مبنا هم چیز بدی نیست….و اتفاقا لازمه….حتی اگه آدم رو دچار عدم تعادل کنه…! ولی به شرط اینکه بعدش مبناهامون رو درست بچینیم….وگرنه مدام خراب کردن و ساختن به غیر از تزلزل چیزی رو عاید آدم نمیکنه مضاف بر اینکه احتمال سقوطش رو هم زیادتر میکنه.

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      ایمان رو از عمل جدا نمی‌کنم؛ چون معتقدم که عمل نتیجه ایمانه و حتی مهم‌ترین محک برای ایمان، همون عمله. و با این هم موافقم که عمل می‌تونه در تکمیل ایمان تأثیر داشته باشه و در مثال‌های مختلف، ایمان رو به مراحل جدیدتر برسونه.

      اما در مورد اون حرکت از کلی به جزئی، همچنان یه مشکل دیگه باقی می‌مونه؛ اون هم تناقضیه که آدم باید باهاش درگیر بشه. شاید برای کوتاه‌مدت‌ قابل تحمل باشه ولی وقتی طولانی می‌شه تحملش غیر ممکن می‌شه. خیلی وقت‌ها تلاش برای حفظ یک کلی، آدم رو مجبور به چشم‌پوشی از یک دنیا جزئی متضاد با اون کلی می‌شه.

      پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.