یک دروغگوی خوب

یک بار در یکی از تست‌های روان‌شناسی، از همین‌ها که هزار تایش توی اینترنت پیدا می‌شود شرکت کردم. یکی از سؤال‌هایش این بود که آیا خودم را دروغ‌گوی خوبی می‌دانم. الان نمی‌خواهم اینجا جار بزنم که چه جوابی به آن سؤال دادم ولی این قدر را می‌توانم بگویم که مهم‌ترین سؤال آن پرسش‌نامه بود؛ انگار داشتم بین مرگ و زندگی‌ام یکی را انتخاب می‌:کردم.

لحظه‌ای که قرار بود بین «آری» و «نه» یکی را انتخاب کنم، خودم را در حضور جمعی از آشنایان و دوستان و خانواده‌ و همکارانم دیدم و خواستم بگویم «نه»؛ انگار که انتخاب پاسخ منفی، به نوعی قبول صادقانه دروغ‌های قبلی‌ام بود و با این کار می‌توانستم تا حدودی دامانم را از دورویی‌ها و بی‌صداقتی‌های گذشته پاک کنم. انگار که نگران بودم کسی میان جمع بلند شود و یکی از دروغ‌هایم را فاش کند و آبرویم را ببرد. واقعا با خودم چه خیال می‌کردم؟ یعنی اگر می‌گفتم آری دروغ‌گوی خوبی هستم، جمعیت به افتخارم از جا بلند می‌شدند و تشویقم می‌کردند؟ یا مثلا آیا کسی می‌توانست از میان جمعیت بلند شود و با افتخار حرفم را تأیید کند که: «بله. من تأیید می‌کنم که حامد، دروغگوی خوبی است.»

ولی یک لحظه به خودم آمدم و دیدم کسی در سالن نیست و من تنها روی سن ایستاده‌ام و روبه‌رویم میز سفیدی است که پرسش‌نامه را روی آن گذاشته‌اند. کسی تماشایم نمی‌کرد. پرسش‌‌نامه جای نام و نام خانوادگی نداشت و هیچ کس قرار نبود از پاسخ من بویی ببرد. ولی باز هم موقع انتخاب پاسخ، دوباره انگار جماعتی در تاریکی سالن، آماده و بی‌صدا نشسته بودند که مرا هو کنند.

از پشت میز بلند شدم و تا لبه سن جلو رفتم. همه جا تاریک بود. ولی صدای سکوت کسی را درست از صندلی وسط سالن می‌شنیدم. کسی آرام لم داده بود و از میان تاریکی، تماشایم می‌کرد. خودم بودم. نشسته بودم روی صندلی‌های قرمز مخملی سالن و خود لرزانم را روی سن تماشا می‌کردم.

کسی به جز خودم بر روی آن سن نبود، کسی به جز خودم روی صندلی‌های سالن ننشسته بود و با این همه، ترسی که از همان یک نفر داشتم با ترس از هو شدن در برابر جمعیتی چندصدنفره برابری می‌کرد. دستم سراغ هر کدام از گزینه‌ها می‌رفت، صدای «هو» را می‌شنیدم. خواستم «آری» را انتخاب کنم که صدای خودم در گوشم زمزمه کرد: «گفتی آری که بگویی من در قبول دروغ‌گویی‌هایم صداقت دارم». دستم رفت سمت پاسخ منفی که دوباره صدا با غیض در گوشم گفت: «گفتی نه که بگویی ننه من غریبم، که بگویی ضعیف‌تر از آن هستی که بتوانی با پررویی دروغ بگویی. گفتی نه که بگویی همه دروغ‌هایت را به سختی گفته‌ای و مجبور بوده‌ای. باز هم داری دروغ می‌گویی!».

شکنجه‌ام می‌کرد. ناگهان از کوره در رفتم که «لامصب! من که هر چی بگم تو باز حرف خودت را می‌زنی!». در ناخودآگاهم خیال کرده بودم که با دیدن عصبانیت من، جا می‌]خورد، یا عقب می‌کشد ولی در  عوض خندید؛ خیلی آرام و با طمأنینه. پا روی پا انداخت و با نگاهی که از چشمان واقعی خودم هیچ وقت برنمی‌آمد، حق‌به‌جانب نگاهم کرد؛ انگار که گفته باشد: «آنکه باید بگویی را بگو! من را [یعنی خودت را] بازی نده. اینجا همه می‌دانند حقیقت چیست.» و یکهو با عصبانیتی که نمی‌دانم ساختگی بود یا فقط برای تضعیف روحیه من از آن استفاده می‌کرد، فریاد کشید: «د جون بکن بزدل! به زبون بیار! د بنال!» و صدایش پیچید میان سالن خالی و غبارآلود.

دست‌هایم روی پرسش‌نامه می‌لرزید. خودکار در دستانم قرار نمی‌گرفت. پیشانی‌ام عرق کرده بود و قطره‌های عرق از پهلوهایم سرازیر شده بود. همانجا روی سن نشستم. تعادلم را نمی‌توانستم حفظ کنم. به پهلو خوابیدم و زانوهایم را توی سینه‌ام جمع کردم. تنم هنوز می‌لرزید. نورافکنی که تا آن موقع روی من ایستاده بود، شروع به حرکت کرد و خودم را در میان نور دیدم که با قدم‌های آرام و استوار به سمت خودم می‌آمدم. با نوری که همراه با من حرکت می‌کرد، جلوتر و جلوتر آمدم تا رسیدم بالای سر جسم رقت‌انگیز و مچاله‌شده‌ام. پایم را روی شانه‌اش گذاشتم و با فشار کفشم، چرخاندمش. نور سفید و شدید نورافکن افتاد توی صورتش. دستانش را جلوی صورتش حایل کرد. پاشنه پایم را روی گردنش گذاشتم و فشار دادم. چشمانش گشاد شد. عجز و التماس را در چشمانش می‌دیدم. با دست‌هایش ساق پایم را گرفت و با خرخری که از گلویش خارج می‌شد از من خواست که رهایش کنم. آن قدر رقت‌انگیز بود که نمی‌توانستم قبول کنم لحظه‌ای دیگر چنین موجود بزدلی را زنده ببینم. پایم را بیشتر و بیشتر فشار دادم تا دیگر حتی صدای خرخر هم از گلویش بیرون نیامد. آرام آرام فشار دستانش بر ساق پایم کم و کمتر شد و ثانیه‌ای بعد با چشمانی باز و دهانی که حتی فرصت فریاد کردن نداشت، مُرد!

تنها شاهد ماجرا را از میان برداشته بودم. دیگر هیچ راهی نمانده بود که کسی بتواند دروغ‌هایم را کشف کند یا جلوی جمعیت بترساندم. پرسش‌نامه هنوز روی میز بود. خودکار را برداشتم و جلوی «آری» را با ضربدر، علامت زدم.

۴ فکر می‌کنند “یک دروغگوی خوب

  1. amir

    من یه زمانی فکر می کردم دروغ نمی گم ولی با کمی دقت فهمی دم که پاسخ سوال داستانتو دارم من خیلی دروغ گوی خوبی هستم که به خودمم این دروغو که دروغ نمی گی رو گفتم البنه همین حرفم هم باورت نشه اصلا این اخری رو هم باور نکون ………….

    پاسخ
  2. بازتاب: به درک که نیستم! ولی هستم | پنکسم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.