داستان جدایی من از تلویزیون

جدایی من از تلویزیون، خیلی بدون تصمیم و کاملا اتفاقی بود. پاییز ۷۸ بود که طلبه شدم و از خانه پدری کوچ کردم به مدرسه علمیه و از آن پس تا مدت‌ها در حجره زندگی کردم. در مدرسه‌مان تلویزیون نداشتیم. آنجا هم از مدارس سنتی اصفهان بود و قرار نبود تلویزیون داشته باشیم، اصلا قرار نبود تلویزیون ببینیم و به همین سادگی، بدون هیچ تلاشی تلویزیون از زندگی من بیرون رفت.

تا آخر پایه ششم که هنوز اصفهان بودم تلویزیونی نبود که تماشا کنم. سال هفتم که آمدم قم، دیگر حجره نداشتم. «خوابگاه» داشتیم و خوابگاهمان تلویزیون داشت. توی اتاق‌هایمان کامپیوتر هم داشتیم، اینترنت حتی، و تلفن عمومی خوابگاهمان محدودیت سه‌دقیقه‌ای نداشت! ولی به هر حال، باز هم جذب تلویزیون نشدم؛ حتی اینکه شب‌ها بچه‌های هر سه اتاق طبقه، سفره شام را جلوی تلویزیون پهن می‌کردند باعث نشد رابطه من و تلویزیون به روزهای قبل از طلبگی برگردد.

و حالا نزدیک به ۱۴ سال است که تلویزیون تماشا نمی‌کنم. یادم هست که سریال «تنهاترین سردار» را ندیدم، طنزهای شبانگاهی را ندیدم، برنامه ۹۰ را ندیدم و این اواخر، مختارنامه را ندیدم. خیلی چیزها را ندیدم. و خب بارها در جمع مجبور شدم برای توضیح بی‌اطلاعی‌ام از موضوع بگویم: «من تلویزیون نمی‌بینم.» و عده‌ای در پاسخ گفته‌اند: «تلویزیون رژیم رو؟» یا «خوش به حالت که همچه اراده‌ای دارید؛ کلا وقت تلف کردنه!» یا حتی عده‌ای به طور دقیق می‌پرسند: «از سال ۸۸ به بعد؟»

ولی این‌ها هیچ کدام برای خودم به مهمی این مسئله نیست که در این ۱۴ سال، به خاطر جدایی‌ام از تلویزیون با مردم اطرافم فاصله پیدا کرده‌ام، دغدغه‌هایم با دغدغه‌های آن‌ها تفاوت پیدا کرده‌ است، تحلیل‌هایم یک جور دیگر شده‌اند، خیلی از کلمه‌های جاری در صحبت‌های مردم برای من ناآشناست، مهم‌ترین اتفاق روزم با مهم‌ترین اتفاق روز آن‌ها فرق می‌کند، مناسبت‌های تقویمی را گم می‌کنم، روزهای عید و عزایم با مردم فرق می‌کند و حتی عصرهای جمعه دلم نمی‌گیرد.

تازه فهمیده‌ام که چقدر تماشای تلویزیون در «ایرانی بودن آدم‌ها» تأثیر دارد و من همه این چند سال بی‌خبر بوده‌ام. و تازه می‌فهمم چرا وسایل خانه من، به هیچ سمتی نیست؛ مردم همیشه مبلمانشان را به سمت تلویزیون می‌چینند.

۹ فکر می‌کنند “داستان جدایی من از تلویزیون

  1. علی غبیشاوی

    میخواستم برایت کامنت بگذارم اما دیدم حرفهایم اندازه یکی از نوشته هایم در تقریر وقت و حوصله و تمرکز میخواهد. یادم بیاندازد یک وقت که همدیگر را دیدیم در این باره صحبت کنیم.

    پاسخ
  2. زهره

    یه مادربزرگی که خدا رحمتش کنه، می گفت: گاهی وقتا حرفایی هست که آدم نمی دونه به کی بگه، چی چی بگه، چه جور بگه!
    فکر کنم این یادداشت شما هم از اون حرفاست! یه چیزی معادل توی دوربین خیره شدن! یا این 😐 یا مثلا آسفالت شدن دهان!
    واقعا تماشای تلویزیون در ایرانی بودن که نه، در ذهنیت آدمیزادی که ساکن ایران است به شدت تاثیر دارد. جمله آخر هم که شاهکار ادبیه. کاش خودم یه جایی نوشته بودمش. حسودیم شد.

    پاسخ
    1. حامد آقاجانی نویسنده

      البته جمله آخر، اون قدرها هم از من نیست؛ یه جایی جناب آقای جویی در سریال فرندز از یه نفر که تلویزیون نداره می‌پرسه،‌ «پس وسایلت رو به سمت چی می‌چینی توی خونه؟!»

      پاسخ
  3. Hadiseh Bateni Manesh

    من توی این سیر تفکراتم درباره رسانه به چیزای جالبی برخوردم . مثل اینکه: کلاً رسانه – و البته تلویزیون به خصوص – از اصل و ریشه با اهداف خاصی اختراع شده‌اند. یعنی اینجور نبوده که یه بابایی تلویزیون اختراع کنه، بعد ازش این استفاده ها بشه. اول فکرش اختراع شده.
    خلاصه‌ی اون فکر هم اینه که میخواستند در هر خانه‌ای به طور مستقیم یک نماینده داشته باشند که مدل فکر کردن، حرف زدن و زندگی مردم اجتماعشون رو نظام ببخشه و به عبارت من “تک تک افراد جامعه آنطور که آنان می خواهند فکر کنند نه آنطور که هستند” تا در کمتر جایی در روند اداره اون جامعه ، مشکل داشته باشند.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.