انفجار، بیخ گوش دوستی

جلسه اول یا دوم کلاس تخریب بود. استاد داشت درباره انواع مواد منفجره صحبت می‌کرد و اینکه بعضی از آن‌ها به راحتی منفجر می‌شوند و بعضی دیگر مانند تی‌ان‌تی، تنبل‌اند و به خودی خود منفجر نمی‌شوند و نیاز به چاشنی دارند. البته آن موقعی که یک قطعه نیم‌پندی تی‌ان‌تی را پرتاب کرد وسط کلاس و هر کدام از ما قبل از اینکه فرصتی برای فکر داشته باشیم به گوشه‌ای از کلاس پناه بردیم، هنوز این توضیحات را نداده بود.

با خنده‌ای از رضایت بر لب، آمد میان بچه‌ها و قطعه کوچک تی‌ان‌تی را از زمین برداشت و همان طور که عده‌ای زیر لب فحشش می‌دادند گفت: «همان طور که دیدید، این قطعه تی‌ان‌تی با اینکه از فاصله‌ای دور بر زمین خورد، منفجر نشد و همه شما همچنان زنده‌اید. ولی همین قطعه کوچک را اگر به کمک یک چاشنی، در فضایی بسته مانند همین کلاس منفجر کنیم، می‌تواند خرابی ایجاد کند.»

یک سری اخلاق‌ها، فکرها و ویژگی‌های شخصیتی هست که مثل همین تی‌ان‌تی، سال‌ها در درون تو یا نزدیک‌ترین دوستت نهفته است ولی هیچ اتفاقی نمی‌افتد. حتی می‌دانی که هست، ولی رفاقت‌تان پابرجاست. گاهی تعجب می‌کنی که چطور با همه تفاوت‌تان توانسته‌اید چنین رفاقت مستحکمی را این همه وقت نگه دارید و به خوبی و خوشی با همدیگر تعامل داشته باشید. حتی یک جایی به خودت و ظرفیت خودت مغرور می‌شوی که چه زیبا با همه اختلاف‌هایی که میانتان هست‌، توانسته‌ای چنین رابطه‌ای را پیش ببری.

ولی درست در همان زمانی که خام شده‌ای و نسبت به اختلافات میانتان بی‌توجهی، یکهو اتفاقی ساده می‌افتد و همه چیز را به کلی زیرورو می‌کند؛ اتفاقی به همان کوچکی و سادگی یک چاشنی الکتریکی که شاید اندازه‌اش چندان بزرگ‌تر از در یک خودکار بیک نباشد ولی آنچنان تو یا دوستت را متحول می‌کند که فاصله‌تان از غریبه‌ترین غریبه‌ها هم بیشتر می‌شود و نمی‌توانید همدیگر را حتی برای لحظه‌ای تحمل کنید. اطرافیان هم راه می‌افتند که شما از اول هم شباهتی به همدیگر نداشتید و ما نمی‌فهمیدیم شما دو تا چطور این همه با هم رفیقید. یا جدیدترها که بی‌خبرند، با تعجب می‌پرسند: «واقعا تو یک زمانی با فلانی دوست بودی؟ یا در فلان مؤسسه کار می‌کردی؟ یا آیا تو واقعا یک زمانی در فلان مدرسه درس می‌خوانده‌ای؟»

در واقع، تغییری که رخ داده شاید آن قدرها بزرگ نباشد. همه چیزی که اضافه شده، همان چاشنی کوچک است. شاید از یک اتفاق ساده، شاید یک موقعیت خیلی زودگذر؛ هر چیز به نظر پیش پا افتاده‌ای می‌تواند نقش آن چاشنی را بازی کند. برای همین است که دیگر آن قدرها تعجب نمی‌کنم وقتی می‌بینم طلبه‌ای که تا همین دیروز همه روز و شبش را وقف فقه و اصول می‌کرد، امروز صورتش را سه‌تیغه کرده و افتاده دنبال کسب و کار و تجارت؛ یا دختری که تا همین دیروز چادری و محجبه بوده، یکهو چادرش را برداشته و صورتش را آرایش می‌کند.

اینها واقعا اتفاق‌های بزرگی نیستند. هفت سال گذشته زندگی خودم پر بوده از همین تغییرها که اگر کسی همراهم نبوده باشد، با دیدن دوباره‌ام تعجب می‌کند؛ فقه و اصول هفت سال پیش کجا، هنر و ادبیات پنج سال پیش و مطالعات ادیان در این دو سه سال اخیر کجا! ولی منی که از درون خودم باخبرم، کاملا می‌فهمم چه خطی را در میان همه این فراز و فرودها دنبال کرده‌ام.

حالا که دیگر چندین بار چنین انفجارهایی را در روابط دوستانه و کاری و علمی‌ام تجربه کرده‌ام، دارم خودم را به مرور عادت می‌دهم به دیدن آن منفجره‌های تنبل؛ به دیدن همان‌هایی که بالاخره دیر یا زود که چاشنی‌شان پیدا شود دوستی‌مان را منفجر خواهند کرد. خودم را عادت می‌دهم به دل نبستن به آدم‌‌ها و مکان‌هایی که باهاشان فرق دارم، به اینکه روی آینده رابطه‌ام با آنها حساب نکنم، به اینکه هر روز را آخرین روز بودنشان تصور کنم و از تغییر کردن و رفتنشان یا تغییر کردن و رفتنم غافلگیر نشوم.

اسمش را شاید بگذارید محافظه‌کاری. حق هم دارید. چه می‌شود کرد! واقعیت را انکار کنم که چه شود؟ در آستانه ۳۰ سالگی دیگر معرکه‌گیری به ریخت و قیافه‌ام نمی‌آید. به هر حال هر چه سنّم بیشتر شود، محافظه‌کاری هم در وجودم ریشه‌دار می‌شود؛ مثل اولین موی سفیدی که روی شقیقه راستم پیدا شده و هر روز در آینه، میان همه موهایم برق می‌زند و همین روزها سر و کله موی سفید دومی و سومی و هزارمی هم پیدا می‌شود. آدم است دیگر؛ پیر می‌شود.

۷ فکر می‌کنند “انفجار، بیخ گوش دوستی

  1. کوثر

    حالا تصور کنین بعضی ها در زندگی مشترکشان منتظر انفجار چنین بمبی هستن و خدا خدا می‌کنن هیچ وقت چاشنی‌ای پیدا نشه برای انفجار و مدام در فکر اینن که چطور میشه این بمبو خنثی کرد، یا اصلا میشه خنثی کرد؟ اونجا دیگه اگه بمبی منفجر شه دیگه نمیشه خیلی راحت دل کند و رفت. حالا دیگه باید یه کاری کنن که خرابیارو بسازن ولی مطمئناً باز یه گوشه ازین بمبای تنبل افتاده و باز باید منتظر یه انفجار دیگه بود…

    پاسخ
  2. رضا

    فکر می کنی می شود جایی دو نفر را پیدا کرد که وقتی چاشنی (چه تعبیر خوبی) پنهان در روابط شان عمل می کند، به هم نزدیک تر شوند یا شاید سطحی عمیق تر از پیش در روابط شان شکل گیرد؟ دو نفر که هرچه بیشتر دور می شوند نزدیک تر می شوند؟

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      آره. از این سمت قضیه هم ممکنه. آدم‌هایی که مدت‌ها به نظر دورند ولی با یه اتفاق، به هم نزدیک می‌شن. دیده‌م حتی چنین نمونه‌هایی.

      پاسخ
  3. زهره

    با کوثر موافقم. منم هم از این انفجارها داشته ام. ترکش هم زیاد خورده ام. یکجورهایی جانباز هفتاد درصدم! حالا تا کی بتوانم دوام بیاورم و شهید نشوم، خدا می داند!

    پاسخ
  4. محدثه

    سلام
    اول سالی گفتم به وبلاگهایی که با گودر میخوندم یه سری بزنم به رسم ادب و دید و بازدید!
    از این انفجارها توی زندگی خیلی ها رخ داده!
    خیلی از ماها با چند سال قبلمون خیلی فرق کردیم!اینو لااقل وبلاگستان(!) بهمون میگه وقتی بر میگردیم و نوشته های ۵-۶ سال قبلمون رو میخونیم!!!
    انشالله اخر این خط به جاهای خوبی ختم بخیر بشه!

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      سلام. آره. من رسما نویسنده‌های وبلاگ‌های قبلی خودم رو نمی‌شناسم دیگه. گاهی حتی باورش سخته که بعضی از اون نوشته‌ها رو خودم نوشته‌م. ولی خب دیگه، بشر تغییر می‌کنه.
      راستی گودر هم دیگه خیلی از عمرش باقی نمونده.

      پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.