از ژل کتیرا تا پرسش ازلی ابدی مرغ و تخم مرغ

به هزار و یک دلیل بامزه، موهایم دوباره بلند شده است. دلیل هزار و یکم این بوده که دو ماه است حوصله رفتن تا سلمانی را نداشته‌ام. نتیجه، اینکه دوباره هر بار بعد از حمام، با ژل کتیرا موهایم را کنترل‌پذیر می‌کنم که بیرون رفتنی از خانه، با یک باد به هیجان نیفتند.

امروز جلوی آینه، موهایم را برس می‌زدم که متوجه شدم که دارم زیر لب شعری را زمزمه می‌کنم. کمی دقت کردم.  هم‌آهنگ با حرکت برس روی موهایم می‌]خواندم: «رپ بیچاره، چاره نداره، موهاش بدون کتیرا حالت نداره».  شعر را با آهنگ تبلیغ آن‌ سال‌های گلرنگ که «گل گل گل، گل از همه رنگ، سرت رو با چی می‌شوری با شامپو گلرنگ»، بخوانید تا متوجه شوید.

این شعر را دوم یا سوم راهنمایی  یاد گرفتیم؛ یکی دو سال از دوم خرداد می‌گذشت و بعد از انتخابات سال ۷۶، ما بچه‌های مدرسه راهنمایی هم برای خودمان جبهه‌بندی داشتیم. نمی‌دانم چه کسی این شعر را اولین بار ساخته بود ولی برای ما نقش رجزخوانی و جنگ روانی در مقابل بچه‌های متفاوت کلاسمان را داشت.

به دلایلی که آن زمان برای خودمان نامعلوم بود، یک خط پررنگ در میان کلاس کشیده شده بود که یک عده حزب‌اللهی این طرف خط بودند و یک عده که اسمشان را «سوسول»، «رپ»، «فوفول» و… گذاشته بودیم، آن سمت خط. آن موقع هنوز صورتمان سبز نشده بود که با ته‌ریش تفاوت‌مان مشخص شود؛ بیشتر بر اساس لباس‌هایمان مشخص می‌شد که هر کدام چه تفکری (!) داریم و اینکه موقع نماز جماعت مدرسه، در صف‌های اول نشسته باشیم و تعقیبات نماز را هم حفظ باشیم یا اینکه ناظم مدرسه از این بر و آن بر مدرسه، پیدایمان کرده باشد و وادار شده باشیم در نماز جماعت شرکت کنیم.

به اصطلاح آن زمان، «شلوارلی‌تنگ» نمی‌پوشیدیم و موهایمان همیشه کوتاه بود. ظهرها پنج دقیقه پیش از پایان کلاس، از معلم اجازه می‌گرفتیم که برای وضو از کلاس خارج شویم و زودتر از بقیه به نمازخانه برسیم که صف اول نماز جماعت را از دست ندهیم.

خلاصه در میان درگیری‌های میان دو جبهه رجزخوانی‌ هم زیاد داشتیم. بعضی از بچه‌های آن طرف خط، خوش‌پوش بودند. در کنار خوش‌پوشی، موهای سرشان هم بلند بود و طبیعتا واکس مو و ژل و این طور چیزها هم بخشی از ماجرا بود و این شده بود بهانه‌ای برای ما که مسخره‌شان کنیم: «رپ بیچاره، چاره نداره، موهاش بدون کتیرا حالت نداره!»

هیچ کدام از ماها آن زمان نمی‌دانستیم «رپ» چیست؛ برایمان بیشتر چیزی به بدی مفهوم همچنان نامشخص «شیطان‌پرستی» امروز بود. و مقصر شیطان‌پرست شدن (!) هم‌کلاسی‌هایمان را گروهی به اسم جبهه دوم خرداد و سید محمد خاتمی می‌دانستیم؛ کسی که آن زمان معتقد بودیم: «خجالت هم نمی‌کشد! وقتی می‌آید، به جای اینکه برایش صلوات بفرستند، سوت و کف می‌زنند و او هم به این کار مردم لبخند می‌زند. واقعا که!»

گاهی که با بچه‌ها از مدرسه برمی‌گشتیم، سوار تاکسی می‌شدیم و باز صدای «ترانه» می‌آمد. چقدر این کلمه «ترانه» معنای بدی داشت! راننده را وادار می‌کردیم «ترانه»‌اش را خاموش کند یا اینکه از تاکسی‌اش پیاده می‌شویم. و البته به خاطر قد و اندازه‌مان بارها مجبور می‌شدیم از تاکسی پیاده شویم و سرازیری طولانی تا سه‌راه حکیم‌نظامی را پیاده بیاییم و البته احساس خوبی داشتیم؛ افتخار می‌کردیم که برای آرمان‌هایمان از تاکسی پیاده‌مان کرده‌اند و این، در برابر خون‌هایی که رزمندگان اسلام در جبهه‌ها داده‌اند، چیزی نیست! رسما خودمان را مقایسه می‌:کردیم. نخندید لطفا!

و ما هر روز حزب‌اللهی‌تر شدیم و آن‌ها هر روز اصلاح‌طلب‌تر. موقع خرید لباس، موقع رفتن به سلمانی، موقع تفریح و بازی و خیلی چیزهای دیگر،‌ همه انتخاب‌ها در محدوده‌ای قرار می‌گرفت که به هر حال مرز نسبتا واضحی با «قرتی‌ها» و «سوسول‌ها» داشت. و اینکه من همیشه به اصرار پدرم دور سرم را سفید می‌کردم یا اینکه شلوار مورد علاقه‌ام کتان سفید بود، تبدیل شده بود به پرسشی برای بعضی از بچه‌های حزب‌اللهی کلاس که تو مگر حزب‌اللهی نیستی؟!

وضعیتی بود که باید یکی را انتخاب می‌کردیم. به هر حال برای ادامه حیات در مدرسه باید یکی از این هویت‌ها را انتخاب می‌کردیم. کمتر کسی آن قدر شخصیت مستقل و مستحکمی داشت که به هیچ کدام از آن جبهه تعلق نداشته باشد و همچنان شخصیتی قابل احترام باشد. چند نفری هم که در این منازعه‌های مثلا سیاسی آن زمان ما مشارکت نمی‌کردند و سرشان به درس و مطالعه‌شان بود، تبدیل می‌شدند به «خرخون‌های بی‌رگ» که انگار هویتی به جز درس خواندن و بیست گرفتن نداشتند. به بیان غیر فارسی، نزدیک‌ترین تصوری که نسبت به آن‌ها داشتیم چیزی شبیه مفهوم «Loser» بود. قدرتمندترین بچه‌های کلاس، درس‌خوان‌هایی بودند که به هر حال در یکی از این دو جبهه، هویت پررنگ و فعالی داشتند.

هویت حزب‌اللهی یا دوم خردادی، برای ما بچه‌های کم سن و سال آن زمان، تبدیل شده بود به شاخصی برای تصمیم‌گیری درباره همه چیز. این طور لباس می‌پوشم چون حزب‌اللهی‌ام، موسیقی گوش نمی‌کنم چون حز‌ب‌اللهی‌ام، دوست‌دختر ندارم چون حز‌ب‌اللهی‌ام، نماز جماعت شرکت می‌:کنم چون حز‌ب‌اللهی‌ام. شاید کسی اذعان نمی‌کرد ولی خیلی از تصمیم‌ها بر اساس همین شاخص، گرفته می‌شد و ارتباط مستقیمی با نظام فکری ما نداشت. حالا چقدر اصلا نظام فکری داشتیم که بخواهیم تصمیم‌گیری‌هایمان را به آن نظام فکری ارجاع دهیم!

البته خوب بود. تجربه رقابت، تجربه جنگیدن، تجربه مبارزه، تجربه نبرد برای پیروزی هویت جمعی و… از همان بچه‌های مدرسه راهنمایی، جوان‌هایی ساخت که برای رسیدن به هدفشان تلاش می‌کنند ولی مشکل اینجاست که همین شیوه فکر کردن و تصمیم‌گیری در خیلی از ماها ادامه پیدا کرد؛ نه برای همه، ولی برای خیلی‌ها همان هویت، تبدیل به شاخصی چون وحی مُنزل شد که بر اساسش حق و باطل را تشخیص می‌دادند. به قول سید مهدی شجاعی: «دشمن کیه؟ هر کی با ما نیست. هر کی با نیست اسمش چیه؟ دشمن!»

همین چند وقت پیش با یکی از نزدیکانم درباره ضریح‌سازی و معماری حرم‌ ائمه (ع) صحبت می‌کردم. یک جای بحث، جمله‌ای گفتم و طرف مقابلم ناگهان با عصبانیت گفت: «خب اینکه می‌شه همون حرف وهابی‌ها!». با تعجب پرسیدم: «خب؟!» و او نمی‌فهمید چطور حاضرم به حرفی معتقد باشم که ممکن است یک وهابی هم به آن حرف اعتقاد داشته باشد. تازه شروع کردم با آرامش توضیح دادن که یک حرف به صرف اینکه موافق مسیحیت، یهودیت، وهابیت یا دینی غیر از اسلام یا مذهبی غیر از تشیع باشد، حرف نادرستی نیست. مشکل بتوان مذهب یا دینی را پیدا کرد که باطل مطلق باشد. البته تکثرگرا نیستم و تفاوت واضحی میان این دو قائلم که توضیح برای این یادداشت نیست.

هویت را می‌گفتم. بله. این را البته قبول دارم که بدون هویت نمی‌شود زندگی کرد. قبولش برای جوان کله‌شقی که به خیال خودش قرار است بهترین و مستقل‌ترین موجود روی زمین باشد و از هیچ نیرویی تبعیت نکند، کمی مشکل است ولی به هر حال،‌ در مقطعی از زندگی، انسان مجبور به پذیرش یک هویت می‌شود و هزینه‌های آن را هم پرداخت می‌کند و تن به محدودیت‌هایش خواهد داد تا بتواند بقاء زندگی‌اش را حفظ کند ولی دست‌کم شاید بشود تلاش کرد که این هویت، مانند ساختمانی بر روی زمین محکمی از نظام اعتقادی فرد ساخته شود، نه اینکه تبدیل به زمینی شود برای بنا کردن ساختمان اعتقادی و بنیان فکری انسان. ماجرا نباید برعکس اتفاق بیفتد. متوجهید که؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.