تسلسل

motorcycleیک هوندای ۱۲۵ قرمز رنگ داشتم، یعنی هنوز هم دارم که یک زمانی بدون اینکه به بابا بگویم، خریدمش؛ شاید هیچ وقت به خودم اقرار نکردم ولی احتمالا نگران بودم که قبول نکند و ترجیح دادم که در عمل انجام‌شده قرارش دهم و یک روز موتورسیکلتم را سوار شدم و رفتم خانه. پدر موتور را دید و مثل همیشه، نه مخالفتی کرد و نه ایراد گرفت. تبریک گفت و کمی از چند و چون قیمت و شیوه خرید آن سؤال پرسید ولی می‌دانستم که ته دلش نگران است که نکند گران خریده باشم،‌ نکند پس‌فردا سوار بر موتور کاری دست خودم بدهم یا تصادف کنم و این طور نگرانی‌ها. بگذریم از اینکه آن موقع هنوز سنم قانونی نبود و گواهینامه هم نداشتم.

یک روز هم دوباره بی‌خبر،‌ سوار بر موتور،‌ همراه با یکی از بچه‌های مدرسه رفتیم تا سمیرم و من نمی‌دانم با چه عقلی، بدون کلاه ایمنی و گواهینامه و حتی پول کافی،‌ آن جاده نامناسب را کوبیدیم تا خود آبشار و یک شب هم همانجا ماندیم و خوش‌ گذراندیم و فردایش برگشتیم و یک ماه تمام صورت و گردن و دست‌هایمان زیر آفتاب به رنگ پیازداغ در آمده بود!

جوان بودم. چه انتظاری بود! همین حالا هم که مثلا ۲۸ سالم شده است، شعبه‌های جنون جوانی سر جایشان هستند و کاری هم نمی‌شود کرد. باید تحمل کرد تا بگذرد ولی آن زمان ترمزها کلا بریده بود و می‌تاختم و تازه حق را هم به جانب خودم می‌دیدم که حضرت بابا هم‌سن و سال من که بوده، موتورسواری‌هایش را کرده و به اتفاق خواهرزاده‌هایش و حسن آقا شمال و شرق و غرب این کشور را طی کرده است و حالا که به من رسیده، آسمان به قرمبیدن افتاده که باید عاقل بود و احتیاط کرد. حتی گاهی نه با عصبانیت و جدیت، که با خنده و مهربانی، می‌گفت: «کارخوب‌های من را یاد بگیر!»

گرچه خاطرات مامان را که مرور می‌کنم می‌بینم کارهای بابا همه‌اش بالاخره از همین شلنگ و تخته‌های جوانی بوده است. از مغازه خریدنش در ۱۸ سالگی، تا پرورش گوسفند در خانه حاج عباسعلی و راه انداختن جوجه‌کشی در اتاق طبقه بالای خانه عمه فروغ. دیگر موتورسواری‌های جاده‌ای و کوهستان‌گردی‌های شبانه و بقیه شیطنت‌ها بماند. آقاجون خدابیامرز چه‌ها که از دست او نکشیده است. گرچه اکثر حرص و جوش‌ها را عمه‌ پری و عمه فروغ‌خانم و بعد از ازدواج هم که مامان تحمل کرده بودند ولی به هر حال جوانی را به جوانی و هیجان و ماجراجویی گذرانده که حالا هم یک نمه‌هایی به پسرهایش منتقل شده است.

به هر حال، در همین قضاوت ناخواسته و گله‌مندی به سر می‌بردم که محمدحسین را بردم کوه صفه. پدرش این پسر تیز و بز را سپرده بود دست من و قرار بود پایین کوه، همدیگر را پیدا کنیم. پای محمدحسین روی هر سنگی گذاشته شد،‌ قلب من یک بار آمد تا گلویم و برگشت پایین که نکند سنگ زیر پایش بلغزد و طفل معصوم کله‌پا شود. و تازه مدام خاطره پرت شدنم از کوه و بخیه‌های پیشانی خودم یادم می‌آمد و بیشتر نگران می‌شدم. ولی چه می‌شد کرد. محمدحسین هم باید بزرگ می‌شد. نمی‌شد پیچیدش لای زرورق که خش برندارد. بالاخره سالم رسیدیم تا پایین کوه و من نفس راحتی کشیدم و بچه را سپردم دست پدرش.

آن همه فشار و استرس را به چهره نیاورده بودم و از دور هوای بچه را داشتم تا رسیدیم پایین ولی پایین کوه تازه دوزاری‌ام افتاد که چرا بابا و مامان هر بار که من توی جاده بودم تا اصفهان یا قم، تا به مقصد نمی‌رسیدم و خبر نمی‌دادم،‌ خوابشان نمی‌برد. یحتمل هر بار که خوابشان می‌برد از ترس اینکه خدای نکرده اتوبوس چپ کند، یا در میانه راه مشکلی سر راهمان سبز شود یا چه می‌دانم، نیمه‌شب از عوارضی تا خانه، ماشین گیر نیاید، ناخوش می‌شدند و همین منوال بود تا من خبر بدهم که خانه‌ام و سالمم و آسمان به زمین نیامده است.

آقاجون خدابیامرز همه این نگرانی‌ها و اضطراب‌ها را تحمل کرده بود تا بابا برای خودش مردی شد. بابا و مامان همه را تحمل کردند تا ۲۸ سال زندگی من بالاخره با همه خوشی‌‌ها و ناخوشی‌ها گذشت. گویا این چرخه پایان ندارد و من هم همین درد و فشار و رنج را برای فرزند خودم در پیش خواهم داشت و هیچ کدام از آدم‌های این چرخه، قانون را به هم نزده‌اند و فقط تحمل کرده‌اند تا چرخ روزگار بچرخد.

همه‌شان حق دارند. هم من جوانی که می‌خواهم سرکشی کنم و پاسخ همه ماجراجویی‌ها و کنجکاوی‌هایم را پیدا کنم و همه تجربه‌شده‌های دنیا را دوباره و یک‌به‌یک، تجربه کنم؛ تا مادری که خار به پای فرزندش خوابش را از سر می‌پراند تا پدری که با سکوت و رنج، بزرگ شدن جگرگوشه‌اش را از دور تماشا می‌کند و تلاش می‌کند نگهبانی‌ها و مراقبت‌هایش غرور و جوانی فرزند را خدشه‌دار نکند و مردانگی‌اش را به خطر نیندازد.

این روزها دارم تلاش می‌کنم مرز و تعادلی میان این خواستن‌های به ظاهر متضاد پیدا کنم. تعادلی میان محافظه‌کاری و شجاعت، تعادلی میان محبت و مالکیت، مرزی میان شجاعت و حماقت. هر بار هر تصمیمی می‌گیرم، یک بار از نگاه پدرم، یک بار از نگاه خودم و حتی گاهی از نگاه فرزندم به آن نگاه می‌کنم و تلاش کنم اتفاقی که می‌افتد، دست‌کم از این زاویه‌های متفاوت، قابل درک باشد؛ حتی اگر، چنانکه باید هم این طور باشد، همه این نگاه‌ها تصمیمم را تأیید نکنند. شاید هم تلاشم به جایی نرسد و بی‌خیال قضاوت آینده فرزندم درباره کارهای امروزم شوم و دل خوش کنم به اینکه او هم روزی پدر یا مادر خواهد شد و همین چرخه تکراری را از سر خواهد گرفت؛ گرچه شاید آن روز سودی به حال منی که زیر خاک رفته‌ام، سودی نداشته باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.