گنجشک‌ها و زیتون بی‌آزار

وقت‌هایی که خانه نیستم، درخت زیتون حیاط، پر می‌شود از گنجشک‌هایی که در روزهای سرد و ناامن زمستان، خانه خلوتی را پیدا کرده‌اند که انگار بی‌ سر و صداست و ساکنش کاری به کار گنجشک‌ها ندارد. تا همین دیروز، گاهی که حواسم نبود و می‌رفتم توی حیاط،‌ صدای پریدن ناگهانی سی چهل گنجشک ترسیده، غافل‌گیرم می‌کرد و هر بار غصه‌ام می‌شد که چرا این گنجشک‌ها نمی‌دانند که من کاری به کارشان ندارم، که چرا همان‌طور که مشغول دانه چیدن و بازی‌اند، به زندگی‌شان ادامه نمی‌دهند. انگار که بودنم در این خانه، مخل آسایش گنجشک‌هاست. تا توی حیاط نیامده‌ باشم، آن قدر جیک‌ جیک می‌کنند همیشه که مجبورم موسیقی را خاموش کنم و به صحبت‌هایشان گوش کنم. کار به جایی رسیده که کم‌کم بین وقت‌هایی که اول صبح و تنگ غروب، جوجه‌ها خودشان را برای پدر و مادر لوس می‌کنند و وقت‌هایی که گنجشک‌های بالغ بر سر تکه نانی یا پوست جیرجیرکی مرده دعوا می‌کنند تفاوت احساس می‌کنم. حتی گاهی همان‌طور که توی تختم دراز کشیده‌ام و مرا نمی‌بینند، جیرجیرهای ملتهب و عاشقانه‌ جفت‌های امیدوار و سرخوش را می‌شنوم که با وقت‌های دیگر، زمین تا آسمان فرق دارد.

خانه‌ام زیرزمینی است بزرگ که یک سالن بزرگ ال‌شکل دارد. پایین ال، یعنی جنوب سالن، دو پنجره هست به سمت حیاط و یک در بلند، میان این دو تا پنجره. سمت تاریک سالن خانه، آشپزخانه‌ است و اتاق خواب که کنار هم‌اند. چیز دیگری نیست. همه‌ خانه، همین است؛ به همین سادگی. و این سادگی یعنی وقتی من از توی آشپزخانه، چای‌به‌دست، می‌آیم سمت پایین ال که میز تحریر و میز کامپیوترم را گذاشته‌ام، گنجشک‌های سرزنده‌ای که توی باغچه در هم می‌لولند، آمدنم را حس می‌کنند… و می‌پرند. این دو هفته گذشته که شب‌ها به دیوار اتاق خوابم خط می‌اندازم، حواسم را بیشتر جمع کرده‌ام که آرام‌تر راه بروم. همین دیروز بود که فهمیدم از خودم نمی‌ترسند، از سرعت آمدنم می‌ترسند. آرام که بیایم، گوش‌هایشان تیز می‌شود ولی نمی‌پرند. ولی خب به محض اینکه در حیاط را باز کنم، همه‌شان می‌روند…

آن شب که ابوهدی هلیم آورده بود و یک عالم نان سنگک، دو سه تا از نان‌ها اضافه آمد. همان شب نان‌ها را پهن کردم روی میز آشپزخانه تا خشک شوند. و بعد از دو روز که کامل خشک شدند، یکی یکی خردشان کردم و خیال خودم را راحت کردم که تا یک ماه دیگر، غذای گنجشک‌ها جور است. یک گوشه ثابت باغچه را انتخاب کرده‌ام برایشان و هر روز صبح قبل از اینکه از خانه بروم،‌ یک مشت نان خشک می‌ریزم روی خاک‌ها و شب که برمی‌گردم خانه، هیچ اثری از خشکه‌نان‌ها نیست.

امروز ظهر که آمدم خانه، نه که روزهای دیگر ظهرها خانه نبودم، گنجشک‌ها الم‌شنگه‌ای راه انداخته بودند دور خرده‌نان‌ها که نگو. آرام و صلح‌طلبانه آمدم سمت حیاط. در را بدون اینکه صدا کند باز کردم. چشمشان که به من افتاد، همه از کف باغچه بلند شدند روی درخت زیتون ولی نرفتند. گرمای اتاق و سرمای بیرون در تکاپوی جابه‌جایی بودند. باد گرمی از اتاق، پشت گردنم را می‌سایید و می‌رفت توی حیاط و سرمای بیرون، از بین زانوهایم خودش را توی اتاق جا می‌کرد. تکیه دادم به چارچوب در و همان‌طور زل زدم به گنجشک‌های روی درخت. شجاع‌ترین یا شاید گرسنه‌ترین‌شان بالاخره خط را شکست و دودل، پرید کف باغچه بر روی باقیمانده خرده‌نان‌ها. و بقیه گنجشک‌ها یکی یکی وجودم را به رسمیت شناختند و برگشتند سر سفره ناهار؛ انگار که من هم مثل درخت زیتون، بی‌آزارم. آن لحظه که دیگر حواسشان به من نبود، خیال‌پردازی می‌کردم که آیا روزی هم می‌رسد که همین گنجشک‌ها یا شاید جوجه‌های نسل بعد، حاضر شوند از توی دستم خرده‌نان بردارند…

۱ فکر می‌کنند “گنجشک‌ها و زیتون بی‌آزار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.