جهان واقعی، جهان کلمه‌ای

دربارهٔ «دانستن» برایمان سوء تفاهم پیش آمده است. آن قدر هول‌مان کردند که بدو بدو برویم کنکور بدهیم و خودمان را به‌روز وارد کلاس‌های دانشگاه کنیم. ترم‌ها یکی بعد از دیگری آمدند و رفتند. بارها تحقیق کلاسی نوشتیم، بارها پروژه‌های پژوهشی انجام دادیم، آخر هم رسیدیم به پایان‌نامه. خلاصه اینکه کثرت تعلیم و تعلم‌مان گوش عالم را کر کرده است.

تا پیش از این اگر استاد اخلاقی می‌دیدم که خودش اخلاق درستی نداشت، راحت می‌گفتم: «می‌داند و عمل نمی‌کند»، آرایشگری اگر بود که موهای خودش به‌هم‌ریخته بود، یا دندان‌پزشکی که دندان‌هایش خراب بود… یا کفش‌فروشی که کفش خودش واکس نخورده بود… این‌ها هیچ کدام مسئله‌ٔ پیچیده‌ای نبودند. همه‌شان «علم بی‌عمل» بودند برای من. حالا ولی دوباره که نگاه می‌کنم می‌بینم تصور اشتباهی است که فکر کنیم همهٔ آدم‌ها می‌دانند سیگار بد است یا فحش دادن خلاف شأن انسان است، یا غیبت کردن خیانت به دیگران است. واقعا نمی‌دانند. آدمی که سیگار می‌کشد، هنوز یک جای کار لنگ می‌زند. می‌داند برای ریه‌اش ضرر دارد ولی هنوز از کشیدنش لذتی می‌برد که به آن بیمار شدن ریه، می‌ارزد. چرا هیچ آدمی برای ضرر زدن به خودش، یک چک‌پول پنجاه هزار تومانی را آتش نمی‌زند؟

وقتی مدت‌ها درگیر این باشی که چرا چیزهایی را که می‌دانم عمل نمی‌کنم و مدام خودت را سرکوفت بزنی که چرا این قدر بی‌اراده‌ای و حرف و عملت فرق می‌کند و این‌ها، کم‌کم به بحران می‌رسی. شاید حتی ناامید شوی از درست شدنش. سال‌هاست می‌دانی ورزش لازم است ولی هنوز بین رخت خواب و رخت ورزش، فاصلهٔ حسی زیادی وجود دارد. همین درگیری را آدم‌های چاق دارند. می‌دانند چاقی بد است و باید کمتر بخورند ولی پای سفره باز همه چیز فراموش می‌شود و یک شب هزار شب نمی‌شود و باز همان آش و همان کاسه.

بین دانستن و دانستن فرق هست. به جای دانستن دوم نمی‌دانم چه کلمه‌ای بگذارم. منظورم از «دانستن» دوم، آن شکلی از دانستن است که توی حوزه به ما گفتند عصمت چهارده معصوم به خاطر آن است؛ این جوابی بود که اثبات می‌کرد چهارده معصوم اختیار دارند، قدرت ارتکاب گناه را دارند ولی گناه نمی‌کنند؛ چون بدی گناه را می‌دانند. ولی مطمئنم که آن‌ها یک جور دیگر این بدی را می‌دانند؛ جوری که انگار گناه کردن برایشان در یک مثال خیلی خیلی خفیف، شبیه همان آتش زدن یک چک‌پول برای ماست. می‌توانیم انجامش دهیم، ولی هیچ وقت انجامش نمی‌دهیم. یک آدم چاق وقتی می‌تواند غذا خوردنش را اصلاح کند که بدی چاقی را با همهٔ وجودش درک کند؛ بدی‌ای که بر لذت پرخوری سر سفره، غلبه پیدا کند.

همهٔ این مقدمه‌ها برای این بود که بگویم به دست آمدن این دو تا دانستن خیلی با هم فرق می‌کند. آن دانستن اول که به راحتی ممکن است به آن عمل نشود، همین دانستنی است که از کتاب‌ها و کلمات و کلاس‌ها و امتحان‌ها و تحقیق‌های کلاسی و پایان‌نامه‌ها در می‌آید و با امتحان و برگه و نمره و این طور چیزها هم ارزیابی می‌شود؛ درست شبیه طلبه‌ای که همهٔ درس‌های پایه اول تا دهمش را با نمرهٔ بالا قبول شده است ولی با مردم، بدرفتاری می‌کند. واژه‌ها را حفظیم، کلمه‌ها را شنیده‌ایم و برای دیگران هم می‌گوییم، ولی از آن کلمه‌ها به مفهوم واقعی پشت آن‌ها نرسیده‌ایم. یک کلمه می‌گوییم، تصوری هم از آن داریم ولی هنوز نشناخته‌ایمش؛ چون توی برگهٔ امتحانی، کسی از ما شناخت واقعی آن کلمه را نمی‌خواهد؛ همین که یک سری جمله را از قبل حفظ کرده باشی و جواب بدی، می‌توانی حتی ۲۰ بگیری. بعد از بیست سال درس خواندن و مشق نوشتن و کلاس رفتن و امتحان دادن و آدم نشدن، خسته‌ شده‌ام. ساده است ولی از خودم بدم می‌آید وقتی می‌بینم یکی از انگیزه‌هایم برای شرکت کردن در فعالیت‌های کلاسی، عقب نیفتادن از دیگران است.

شاید نقطهٔ آغاز این فکرها تغییر احساس درونی‌ام نسبت به یادگیری زبان بود. مدرسهٔ راهنمایی که بودم، منفورترین درس برای من زبان انگلیسی بود. همیشه هم نمره‌ام خراب می‌شد. تا دو سال پیش که بالاخره به زمانی رسیدم که می‌خواستم با مردمی صحبت کنم که انگلیسی صحبت می‌کردند. از آن روزی که این خواستن به وجود آمد،‌ یک سال عمرم صرف یادگیری زبان شد و در همهٔ‌ آن یک سال، هیچ کلاسی را از سر بی‌حالی غیبت نکردم، در هیچ جلسه‌ای به ساعتم نگاه نکردم، برای هیچ امتحانی استرس نداشتم و هیچ وقت از نیامدن استاد زبانم خوشحال نشدم.

دانایی، به حفظ کردن و تلنبار اطلاعات نیست. خیالتان هم راحت، به خودتان بدبین نباشید؛ همه چیز به بی‌ارادگی برنمی‌گردد. مشکل از شما نیست اگر چیزی را می‌دانید و عمل نمی‌کنید؛ چون در واقع، هنوز آن را نمی‌دانید. چه قدر مگر قرار است زندگی کنیم که همهٔ عمر را صرف گذراندن این واحد و گرفتن آن مدرک کنیم. نقطهٔ شروع را باید تغییر دارد. همه چیز باید از پرسش‌های خود انسان آغاز شود. ممکن است دنبال کردن این پرسش‌ها به اجتهاد حوزوی و دکترای دانشگاهی هم ختم نشود؛ خب نشود. مطمئنا اگر با سؤالات بی‌جواب عمرمان به آخر برسد بیشتر حسرت می‌خوریم تا اینکه که مجتهد یا دکتر نباشیم.

یادگیری را نباید از کلمه‌ها آغاز کرد. کلمه‌ها وسیله‌ای‌اند برای انتقال مفاهیم واقعی. اگر ارتباط انسان با خود آن مفاهیم قطع باشد، یادگیری کلمه‌ها هیچ فایده‌ای ندارد، دانشی به وجود نمی‌آید، عملی هم به دنبالش نیست. نتیجه صرف کردن این همه عمر برای یادگیری به این شکل، چیزی جز شکل‌گیری یک دنیای کلمه‌ای و بدون روح نیست؛ دنیایی که با دنیای واقعی فرق دارد و دانستنش لزوما به عمل در دنیای واقعی ختم نمی‌شود. یک جایی بالاخره باید از سنگر کتاب‌ها خارج شد؛ یک بار بالاخره باید دنیا را رودررو و بدون واسطه تجربه کرد.

۹ فکر می‌کنند “جهان واقعی، جهان کلمه‌ای

  1. اقایا

    عجب.

    البته یخده هم به اراده بر می گردد. شاید یخده بیشتر. شایدم خیلی.

    گویند که ایمان؛ عمل علمی است.
    یک عملی که با علم قرینه شده یا علمی که با عمل قرینه شده است.

    تازه کی گفته. من خودم آدمهایی را دیدم که به خاطر ضرر زدن به خودشون, ÷ولهاشون را هم آتیش زدند.
    اینتو د وایلد را دیدی؟ ۱۲۴ ساعت را هم ببین. لامصب چی هست.

    آما, راست می گی که دانستنمون یک مشکلی داره!
    این ن/دانستنمون از روی ترسه. از روی این که مدرک نداشته باشیم حقوقمون کم می شه, مسخره میشیم, دهاتی می مونیم, …..
    به قول آدورنو انسانی که گیر افتاده باشه در “جهان مدیریت شده” مجبوره.
    اینجا شاید تقصیر خودش نباشه. می دونه که این راه, راه دانستن نیست, اما بنده خدا مجبوره, گرفتاره. زن داره, بچه داره, آبرو داره؛ مدرک می خواد و …

    یک جای کار گیر داره و من فک کنم اون قسمتییه که مربوط به عمل و اراده می شه. اینجاش البته سخت تره.
    خیلی ها هارت و پورت می کنند و دم از آزادگی و مردی و دانستن واقعی و تغییر و تحول در آموزش و بنیاد/ن های علمی و چه و چه می زنند, اما زمان هارت و پورت که خاتمه گرفت, به برج عاجشان در دانشکده, دانشگاه, پژوهشکده یا گاه, موسسه, مدرسه, بیمارستان یا کلی ستان و پستان دیگه می روند و مشغول تحقیق؟ و بحث و درس؟شان می شوند. چرا؟ تو هم می دونی, مگه نه؟

    خوب, چه می شود اما!؟

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      بله. بالاخره صادق بودن کار آسونی نیست. این که خوب بری دکترات رو بگیری و همه اسم و رسم دانشگاهیت رو پیدا کنی بعد حالا در رفاه کامل، دم از تغییرهای این مدلی بزنی کاری نداره. زمان دانشجویی، اون زمانی که همه دارن دربه‌در دنبال گرفتن دکتراشون دست و پا می‌زنن و نگرانی که نکنه جا بمونی، این حرف‌ها اون وقت معنا داره.
      آره. این تو د وایلد رو دیدم. شاهکار. اتفاقا یه جورایی شبیه همین نوشتهٔ منه کاری که اون پسره کرد.

      پاسخ
  2. kazemi

    سلام.
    واقعا هرچی به پشت سرت نگاه میکنی که چی بدست آوردی و الانو نگاه میکنی و شاید ده ساله دیگه هم نگاه کنی شاید هیچ تغییری نکرده باشی همچنان جاهلی!!
    فکر میکنی میدونی و واقعیت چیزه دیگه ای بهت میگه!!
    دانش کلمه ای تنها تورو بازی میده و خوشحالت میکنه که چیز یاد گرفتی اما وقتی پا فراتر میذاری میبینی نه! هستی، انسان ها، موجودات و همه آنچه که آفریده شده اند برای تو که نشانه ای باشند برای اینکه بفهمی، تازه به عجزت پی میبری و دادت برمی آید ظلمت نفسی…
    ویا الهی من لی غیرک…
    و کاش این تنها ادعا نباشد که اگر اینطور بود علم در وجودت جای خود را به حکمت میدهد و دیگر این موقع است که درس و کلاس و فلسفه درنظرت هیچ است!!!!…

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      سلام
      اگه آدم به این نتیجه برسه که «ظلمت نفسی» که دیگه همه چی حله. ولی این اطمینانه به این راحتی به دست نمی‌آد.

      پاسخ
  3. آرمان

    پسر خوب دغدغه ات چندان واضح نیست
    تفاوت ما با ائمه اینه که اونا به همه چی باور داشتند لذا تبعیت و عمل تام و کامل داشتند اما ما به بعضی (و شاید خیلی چیزها) فقط علم داریم. برای اینکه عمل به ما عُلِم تضمین شود نیاز است که از مرحلهٔ علم به باور برسیم: ما علم داریم به بهشت و جهنم و آتش و .. اما چون باورمان نشده است ممکن است گناه کنیم.
    زندگی بستر تلاش به باور رسیدن است. به نظر من نباید به پشت سر نگاه کرد. باید سعی کرد یاد گرفت و روز افزون عالم شد و به همان مقدار به آن علم عمل کرد آن وقت می شود مَن عَمِل بما علِم وَرَّثَه الله عِلمَ ما لم یَعلَم

    پاسخ
  4. گاز مورچه

    شهید مطهری توی کتاب آزادی معنوی جمله ی جالبی داره میگه که : معصیت کردن و نکردن دایر مدار علم نیست ، دایر مدار غفلت و تذکر است

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.