اسلام برای من: امید به وجود راه سوم

آل پاچینو در نقش «مایکل کرلئونه»، پدرخواندهٔ دو، ساختهٔ فرانسیس فورد کاپولا، 1974

آل پاچینو در نقش «مایکل کرلئونه»، پدرخواندهٔ دو، ساختهٔ فرانسیس فورد کاپولا، ۱۹۷۴

بر سر راه همهٔ آن‌هایی که می‌خواهند کار بزرگی انجام دهند موانعی وجود دارد. هر چه کار، بزرگ‌تر، موانع هم بزرگ‌‌تر. برای برداشتن موانع باید هزینه‌هایی پرداخت کرد؛ و این هزینه‌ها گاهی آن‌ قدر بزرگ‌ است که باعث عبور انسان از مرزها می‌شود؛ مرزهایی که شاید در ابتدا، قرار نبوده از آن‌ها عبور کند. مرزهایی که عبور از آن‌ها حتی می‌تواند به معنای تضاد کامل با همهٔ آن چیزی باشد که در ابتدا انسان را به حرکت وادار کرده بود. چیزی شبیه داستان «مزرعهٔ حیوانات»؛ آن‌جا که خوک‌ها روی دو پا راه می‌روند، شراب می‌خورند، روی تخت می‌خوابند و دقیقا تبدیل به همان موجودی شده‌اند که در ابتدا با آن جنگیده بودند.

یکی از آشنایانم سال‌ها پیش دانشجوی پزشکی بود. خارج از ایران، فوق دکترا می‌خواند. برای کارهای علمی‌اش نیاز به استخوان انسان داشت و برای تهیهٔ استخوان همیشه با مشکل مواجه بود. مراکزی که می‌توانستند برای او استخوان تهیه کنند، منابع محدودی داشتند. ناچار، رفته بود سراغ نبش قبر. کسانی را پیدا کرده بود که در ازاء مقداری پول، اجساد مردم را از داخل قبرها بیرون می‌کشیدند و برای امثال او می‌آوردند. من هنوز بچه بودم که از دایی روحانی‌ام سؤال کرد آیا کار او اشکال دارد یا نه. نبش قبر، حرام بود؛ حتی نیاز پزشکی او چنین اجازه‌ای به او نمی‌داد که حرمت جسد یک انسان را بشکند.

هنوز به این جمله اعتقاد پیدا نکرده‌ام که «سیاست، بی‌پدر و مادر است.» ولی هر چه نزدیک‌تر می‌شوم، هر چه چشم‌هایم بیشتر باز می‌شود به واقعیت‌های دنیای سیاست، این سؤال برایم پررنگ‌تر می‌شود که آیا می‌شود با حفظ همهٔ آن ارزش‌ها و مرزهایی که به خاطرش می‌جنگی، همچنان سیاست‌مدار بود؟ می‌شود قدرتمند بود و ظالم نبود؟ می‌شود حکومت کرد و برای حفظ پایه‌های آن، به ناحق خون نریخت؟ سر کسی را زیر آب نکرد؟ بخش عمدهٔ دغدغه‌ام برای مطالعهٔ تاریخ صدر اسلام (که آن اواخر «دربارهٔ من» وبلاگم نوشتم)، همین است.

ادعاها کفایت نمی‌کند. لبخندهای مدیران یک جامعه، وقتی که جلو دوربین‌ها ظاهر می‌شوند یا ادعایشان مبنی بر دفاع از مظلومان، هیچ ربطی به پاکی درونی و سلامت روحی آن‌ها ندارد. عملکردشان مشخص می‌کند که هنوز همان جوانان پرشور معترض به رژیم قبلی‌اند یا اینکه پا جای پای همان‌ها گذاشته‌اند. قوهٔ قضائیهٔ یک حکومت باید مردمش را به این نتیجه برساند که آن حکومت طرفدار عدالت است. تلوزیون و رادیو نمی‌توانند برای همیشه مردم را خوشحال و خام نگه دارند.

آنجا که پدرخوانده در بستر بیماری می‌شنود مایکل برای جلوگیری از سوء قصد دوباره به جان او، دست به اسلحه برده است همهٔ آرزوهایش دربارهٔ مایکل فرو می‌ریزد. مایکلی که ویتو دوست داشت سناتور بشود، پا در مسیر مافیا گذاشته است، برای پیش بردن اهدافش دست به اسلحه می‌برد و افراد را از سر راه برمی‌دارد و مدتی بعد، تبدیل به یک پدرخواندهٔ جدید مثل ویتو می‌شود؛ گرچه تغییر مایکل کاملا قابل درک است؛ او وقتی می‌بیند پلیس هم برای مافیا کار می‌کند، دیگر برایش انگیزه‌ای باقی نمی‌ماند که بخواهد وارد سیاست و دولت شود. چون دیگر پلیس و مافیا هر دو یکی‌اند. شاید کسی خیال می‌کرد مایکل به خاطر مشتی که از آن پلیس خورد، انتقام می‌گیرد و ماجرا شخصی است؛ ولی واقعیت این بود که تأثیر آن مشت خیلی بیش از این بود که فقط یک کینهٔ شخصی به وجود آورد. آن ضربه، مسیر مایکل و دیدگاهش به زندگی را برای همیشه تغییر داد.

ایوان کلیما، در میان خاطرات جوانی‌اش در کتاب «روح پراگ» می‌گوید: «مدتی طول کشید تا کاملا دریابم که غالبا این نیروهای خیر و شر نیستند که با هم می‌جنگند، بلکه فقط دو نیروی شرند که برای کنترل جهان با هم رقابت می‌کنند.» و درست چند صفحهٔ بعد جمله‌ای می‌گوید که مبنای این دیدگاهش را مشخص می‌کند: «در دنیا هیچ اندیشه‌ای وجود ندارد که آن‌قدر خوب باشد که مبادرت به تحقق بخشیدن به یک اقدام تعصب‌آمیز را توجیه کند.» وقتی یک سیاست‌مدار بتواند برای حفظ حکومتش، خون کسی را به ناحق بریزد، دیگر چه فرقی می‌کند که ادعای او چیست.

من مانده‌ام و یک دوراهی خیلی مهم در جوانی‌ام. یک راه اینکه سرم به دایرهٔ کوچکی در اطراف خودم گرم باشد و سعی نکنم کارهای بزرگ انجام بدهم، سعی نکنم از پله‌های پیش رویم بالا بروم، و تبدیل شوم به بنجامین «مزرعهٔ حیوانات» و خودم را وارد هیچ یک از بازی‌های بزرگ سیاسی، علمی، اقتصادی و فرهنگی دنیا نکنم. آرام زندگی کنم و آرام بمیرم و نخواهم دنیا را تغییر دهم و برای همیشه این احساس حقارت و شکستگی در برابر خودم و دنیا را تحمل کنم. یا اینکه به راه دوم بروم و پا در مسیری بگذارم که برای عبور از هر مرحله‌اش باید هزینه‌های بسیار سنگین پرداخت کنم؛ همان هزینه‌هایی که گاهی به عبور از مرزهایم می‌انجامد. آیا راه سومی هم هست؟

۲ فکر می‌کنند “اسلام برای من: امید به وجود راه سوم

  1. علی

    شکافی که در موردش صحبت می‌کنی خیلی فراتر از سیاست به نظرم می‌آد. مصاحبهٔ دکتر عبدالکریمی با هفته‌نامهٔ “پنجره” را اگر وقت و حوصله داشتی بخوان شاید مسأله برات غیرقابل‌حل‌تر بشه. پیدا نکردی بگو تا برات ایمیل کنم.

    پاسخ
    1. حامد نویسنده

      مطمئنا خیلی از فراتر از سیاسته. اتفاقا توی متن هم اشاره کرده‌م که هر کار بزرگی؛ فرهنگی، اقتصادی و… چون معتقدم ایدئولوژی‌ها و بنیان‌های فکری یک شخص توی همهٔ جنبه‌های زندگیش تأثیر می‌گذاره؛ فرقی نمی‌کنه که مسیر زندگیش به کدوم طرف باشه.

      پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.