زندگی، آش کشک خاله!

یک اعتماد به نفس اضافی داشت، یک گردن‌کشی زیرپوستی. در میان همه غر زدن‌ها و ناله‌ها و من‌مقصر‌نیستم‌های غیر مستقیمی که لای همه جمله‌هایش بود، یک لحن تهدیدآمیز خفیف هم وجود داشت؛ شبیه اینکه «فکر کردی همه چیز تحت کنترل توئه؟ خیال خام! من اگه بخوام… ». اگر می‌خواست، چه می‌توانست بکند؟ این دلگرمی مخفی بابت چه بود؟ سلاح جدیدی ساخته بود؟ نقطه ضعف ویژه‌ای از حریفش پیدا کرده بود؟ می‌خواست چه کند؟ چه بلایی سر طرف مقابلش می‌توانست بیاورد؟

حذف. از لحن خشن متون مقدس چنین برداشت کرده بود که می‌تواند حذف خودش را به عنوان یک ابزار فشار استفاده کند، به عنوان یک تهدید. فکر می‌کرد این همان چیزی است که می‌تواند طرف مقابلش را خشمگین کند. برای همین، توی ذهن خودش حربه‌ای ساخته بود و هر بار، دن‌کیشوت‌وار تهدید می‌کرد و رجزهای کنایی می‌خواند.

نشستم کنارش. نگاهش را از من می‌دزدید. گفتم این هم بخشی از بازی انتخاب طبیعیه. عذرخواهی کردم بابت لحنم، ولی واقعیت همین بود که اگر خودش را حذف می‌کرد، در واقع پذیرفته بود که توان رقابتش همین قدر بوده و در واقع‌تر، میدان‌ را واگذار کرده بود به قوی‌ترها و کسانی که انگیزه و توان جسمی و روانی بیشتری برای بقاء داشتند. خب… این همچنان ادامه همان بازی و دویدن در همان زمین همیشگی بود. خیز برداشت که بگوید: «ولی دلم خنک می‌شه که همه ظرفیت‌ها رو با خاک یکسان کردم. می‌تونستم کلی به دردش بخورم، ولی این طوری خودم رو حیف می‌کنم، به باد می‌دم. این یعنی خروج از قواعد بازی. این یعنی پیروزی من!» دستم را انداختم سرشانه‌اش که نه عزیزم. جسدت، خبر مرگت، دغدغه ناکامی‌ات می‌پیچد توی کوچه‌های شهر و هیجان می‌اندازد توی دل‌ها. ضعیف‌تر را هل می‌دهد پایین‌تر و قوی‌ترها را می‌فرستد به مرحله بعد، به پیروزی‌های بیشتر. غم و تلخی انتخاب تو، اکسیژن جدیدی برای آتش زندگی آدم‌های دیگه‌ست.

تسلیم نشد. گفت: «بالاخره باید راهی باشه. این منصفانه نیست». ولی می‌دانم یک روز می‌فهمد که باید ۱۸۰ درجه بچرخد و به جای جنگ با زندگی، پشت بدهد به گرمای زندگی و با قدرت بدود، حمله کند، بیفتد به جان همه کسانی که حرف از نیستی و نابودی می‌زنند. چرا؟ برای کمک به زندگی؟ نه. زندگی کمک نمی‌خواهد. زور زندگی به همه کسانی که به اشتباه دنبال نیستی و نابودی‌اند، می‌چربد. پس چرا باید در زمین زندگی بازی کند، اگر زندگی نیازی به او ندارد؟ چون بود و نبودش به هیچ جای زندگی نیست. چون به هر حال به نفع زندگی نفس می‌کشد، به نفع زندگی می‌میرد، به نفع زندگی رنج می‌کشد، به نفع زندگی لذت می‌برد. چون حتی وقتی می‌میرد، زندگی را تقویت کرده‌.

گفتم: رها کن جنگ با زندگی را. تسلیم شو. تکیه بده به زندگی. به خاطر خودت؛ چون انتخابت تنها خودت را تغییر می‌دهد. عزت و خفت تو، هر دو کمک به زندگیست. زندگی به هر دو انتخاب تو راضی است. چرا عزت نه؟ آن طرف زندگی، چیزی برای کشف کردن نیست. همین است که هست. به همین قطعیت و نفوذناپذیری و استحکام. زندگی آش کشک خاله‌ست! اسمع! افهم! ای زندگی فرزند زندگی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.