بگذار زندگی، تو را بمیراند!

نمی‌دانم چند سال شد، ولی خیلی طول کشید. خیلی قبل‌تر بوده، ولی فرض کنیم از همان ۷۸ شروع شده باشد. تا ۹۶ طول کشید و بالاخره کوتاه آمدم و پذیرفتم که مرز روشنی هست،‌ یعنی باید باشد، میان «میل داشتن» و «خواستن». یعنی بالاخره خودم را پذیرفتم که عزیز دلم، پسرم، حامدجان! ایرادی ندارد اگر میل داری به چیزی که قانون، شرع، اخلاق یا عقل خودت می‌گوید نه. جنگیدن ندارد. یعنی جنگیدن دارد، ولی جنگ بر سر تغییر غریزه نیست، جنگ بر سر تغییر ماهیت درونی‌ات نیست؛ جنگ، جنگ اراده است.

به خصوص جنگ در زمین قانون و شرع و اخلاق، راحت‌تر بود. همیشه یک فاصله‌ای بود، یک تقصیر پنهان که ممکن بود گردن تو نباشد. می‌شد احتمال داد کسی در این میان، اشتباه کرده یا قلمی به خطا رفته. ولی جنگ با عقل خودت، از همان اول باخت است. عین شطرنجی که سیاه و سفیدش خودت باشی. همه حرکات خودت را پیش‌بینی می‌کنی، همه شگردهایت را از بری. ولی این بار فرق داشت؛ توانستم از خودم ببرم. در واقع از خودم ببازم، اگر از آن طرف نگاه کنی. از ۷۸ تا ۹۶ طول کشید تا بالاخره توانستم از خودم شکست بخورم و به خفقان افتادم و زبانم بند آمد؛ در سکوت، سراپا از خودم دفاع می‌کردم و سراپا خودم را می‌گرفتم به باد سرزنش؛ در اوج تقصیر، حس بی‌گناهی داشتم. در سکوت مطلق و بی‌پناهی بی‌پایان و در تقلا برای حل یک تناقض بزرگ، در جنگ میان بودن و نبودن، یک‌هو مرز میان میل و اراده‌ام روشن شد. همین اصل به ظاهر ساده، ۱۸ سال از زندگی‌ام را خورد تا خودش را برایم روشن کند و از پس پرده بیاید بیرون.

حالا زمین بازی به کلی تغییر کرده. میل‌ها و نفرت‌ها را رها کرده‌ام به حال خودشان. بروند بچرند،‌ شلنگ و تخته بروند، جفتک بزنند؛ به جهنم! چون حالا دیگر می‌دانم آن دستی که حرکت می‌کند، پایی که می‌رود، زبانی که حرف می‌زند، از میل و رغبتم دستور نمی‌گیرد، از اراده‌ام فرمان می‌برد. اراده‌ای که می‌تواند به سمت میل و غریزه‌ام باشد یا بر خلافش. می‌تواند شیهه شود در کوچه‌های ساکت یک شهر آرام، می‌تواند فشار دندان شود روی جگر، می‌تواند خشم شود در تیزی شمشیر و ماشه سلاح، می‌شود سکوت شود پشت لب‌ها و اشک روی گونه‌ها و نفس‌های عمیق بی‌پایان.

به هر حال… مرز روشن شد و زمین جنگ به کلی دگرگون شد. اما مشکل حل شد؟ اولش نه. یک «چرا»ی گلوگیر آمد و نشست وسط زمین بازی و گفت تا تکلیفم را روشن نکنی، نمی‌گذارم سوت پایان را بزنی. به وضوح دنبال مقصر می‌گشتم. خانواده؟ جامعه؟ قانون؟ شرع؟ خدا؟ هیچ کدام. نمی‌شد گردن هیچ کدام انداخت. چشمانم را تا جا داشت باز کردم و زل زدم توی چشم سؤال. زل زدم رسما. بعد از هجده سال اجتناب و فرار، برای اولین بار با نیروی برخاسته از حقارت و خفت، دست به زانو گرفتم و بلند شدم و زل زدم توی چشمانش. آن قدر زل زدم، شاید دو ماه… نمی‌دانم دقیقا چقدر، ولی اگر لازم بود، یک سال زل می‌زدم توی چشم‌هاش. ولی به آنجا نرسید؛ شب ۲۳م بود که از رو رفت. پرده را زد کنار که اگر این همه اصرار داری، بیا. ببین. بنوش. مست شو… بلند شو… برقص.

و حالا انگار… بی‌اغراق و تعارف، هر چه برمی‌گردم به گذشته و مسیر رفته، می‌بینم هیچ وقت این قدر آرام و مستقر نبوده‌ام. سرم را هیچ وقت چنین بی‌خیال و سبک بر بالش نگذاشته بودم. افتاده‌ام به تقدیس زندگی، به کرنش و سجود در برابرش؛ که زندگی، حالا، از رگ گردن به من نزدیک‌تر است و زندگی، لیاقت پرستش و کرنش دارد. زندگی سزاوار دلسپردن و تسلیم است. از زندگی، فقط می‌شود به خود زندگی پناه برد. و زندگی… همان است که باید پیدایش کنی و بگذاری خفه‌ات کند؛ باید بگذاری زندگی تو را بمیراند.

۲ فکر می‌کنند “بگذار زندگی، تو را بمیراند!

  1. ابراهیم

    خب شما که نتیجه ۱۸ سال رو به اشتراک گذاشتی، اون ۲۳ روز رو هم بگو دیگه. جواب «چرا» چی بود؟

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.