پدر، پسر، زندگی

اولین بیدار خانه ماست؛ تقریبا هر روز. کمی که آفتاب بیاید بالا، روزش را شروع می‌کند. گاهی شاید توی تختش کمی بماند و با ستاره پشمالوی زرد خندان هم‌تختش کشتی بگیرد یا دستش را از حفظ ببرد توی قفسه کنار تختش و خرس سفید را بردارد، ولی معمولا با ایجاد صداهای خاصی که نمی‌شود بیش از چند ثانیه بی‌پاسخشان گذاشت، بیدارباش و شروع صبح خانه را اعلام می‌کند. من البته این مراحل را معمولا خبردار نمی‌شوم. من از جایی متوجه داستان می‌شوم که آمده توی تخت ما و می‌لولد روی بالش من یا صورتش را فرو می‌کند توی گردنم یا دهانش را می‌گذارد روی بازویم و پوف‌پوف می‌کند. هنوز نمی‌دانیم چطور به چنین کشفی رسیده، ولی مؤثرترین اقدام برای بیدار کردن پدری است که نمی‌خواهد شروع صبح را بپذیرد.

هنوز قدش به هشتاد سانتی‌متر نرسیده. شاید هم رسیده. شک دارم. ولی اندازه‌اش یک طوری است که وقتی محکم بغلش می‌کنم، چفت سینه‌ام می‌شود. اوایل فکر می‌کردم فقط مستی‌ ماجرا مال من است، ولی کم‌کم دیدم دوطرفه‌ است؛ او هم توی بغلم چشم‌هایش را با لذت می‌بندد و چند کیلو خنده آماده شلیک را دپو می‌کند پشت‌ لب‌هایش. می‌داند یک‌هو قرار است توی گردنش فوت کنم و مورمورش شود یا پهلوهایش را قلقلک بدهم و غش‌غش بخندد؛ برای همین حتی وقتی هنوز هیچ کاری نکرده‌ام، خنده‌ از چشم‌های نازک‌شده‌اش نشت می‌کند بیرون.

می‌دانم چون بچه خودمان است این‌طور حس می‌کنم، ولی واقعا در تمام عمرم هیچ موجود هشتاد سانتی‌ای ندیده‌ام که به این خوشمزگی بخندد. در مقابل خنده‌اش بی‌دفاع می‌شویم؛ وسط غمگین‌ترین روزها و شب‌ها حتی. وقت‌هایی که ناراحتیم یا گفت‌وگویمان رنگ غم دارد، دور و برمان می‌پلکد و خودش را مشغول اسباب‌بازی‌هایش می‌کند و چیزی نمی‌گوید، ولی دور نمی‌شود. یک بار را یادم هست که دو ساعت تمام، همین موجودی که مدام در حال سرک کشیدن به همه سوراخ‌سنبه‌های خانه است و یک جا بند نمی‌شود، از فرش ۹‌متری‌ای که رویش نشسته بودیم بیرون نرفت. مدام مکعب‌های رنگی‌اش را جابه‌جا کرد، ماشین‌هایش را یکی یکی در سکوت هل داد، توپش را به دندان گرفت، ولی دور نشد، نخندید، نرفت. و گفت‌وگو که به آخر رسید، آمد یکی یکی توی بغل من و مادرش و محتاطانه از سر و کولمان بالا رفت و خندیدیم و خندید و برگه حسن ختام شب را امضا کرد.

مسئولیتی سنگین‌تر از او در دنیا وجود دارد؟ روزی چند بار به این یک جمله فکر می‌کنم؟ و برای یکی مثل من که همین‌طوری هم مبتلا به over-think درباره همه چیز است، پای ثابت داستان زندگی‌ام تا پایان، گریه‌ها و خنده‌های اوست. فعلا خودم را آویزان کرده‌ام به اصالت حیات، به جبر ناگزیر أأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون که اصلا از همان سی و دو سال پیش که گریان و کتک‌خورده به دنیا آمدم، داشتم ناخواسته در زمین حیات بازی می‌کردم. توهم اختیار مطلق، فقط همه چیز را پیچیده‌تر می‌کند.

حالا دارد قدم‌های اول را برمی‌دارد. خیلی اصراری ندارد دست‌هایش را بگیریم. دست به دیوار و صندلی بلند می‌شود و می‌تاتد و می‌چرخد و خسته که شد، می‌نشیند و ادامه راه. قاشق را هم دیگر خودش می‌خواهد دست بگیرد و خودش بخورد و خودش کته‌ماستش را بمالد به گوش و چشم و همه موهایش و با کف دست پخش کند روی صندلی‌اش و آخر هم کاسه خالی را بپراند روی سرامیک‌های کف پذیرایی که چه صدای شکستن ظرف‌های شکستی، هیجان‌انگیز است.

حیات را می‌بینم که بی‌رحمانه توی سلول‌هایش می‌لولد و می‌جوشد و می‌پاشد به در و دیوار خانه. حیات را توی گریه‌های نیمه‌شبش، توی کنجکاوی و نگرانی چشم‌هاش موقع چشیدن طعم‌های جدید، موقع به دهان بردن هر جسم جدیدی که شاید زیر کابینت آشپزخانه پیدا کرده، می‌بینم؛ حتی وقتی چند لحظه‌ای سکوت کرده و چشمش به تلویزیون است ولی از تمرکزش پیداست چند دقیقه دیگر، عطر خوشی می‌پیچد توی شامه حضار. چنان با جدیت زندگی می‌کند که روزی نیست شوکه‌ام نکند.

و حیات یعنی می‌خواهد برود. یعنی عضلات بازویش هر روز برآمده‌تر می‌شود،‌ استخوان می‌ترکاند، حنجره‌اش صداهای بم‌تری می‌سازد، ذهنش آماده‌تر، قد و بالایش بلندتر و به پدرش مادرش بی‌نیازتر می‌شود. یعنی یک روز، اگر قضا و قدر، بازی حیات را بیش از این پیچیده‌ نکند، قدش از من بلندتر می‌شود و من از یک جا به بعد، کوتاه‌تر و شکننده‌تر و روبه‌مرگ‌تر. کم‌کم موهایم سپیدتر، عمری اگر باشد قدّم خمیده‌تر، حافظه‌ و حوصله‌ام کمتر. و چه از این دلگرم‌کننده‌تر که حیات بر خلاف تصورات کودکانه‌ گذشته‌ام، منتظر من نمی‌ماند. آن شب که تب کرده بود و غوغا بود و صدای جنگ و درگیری خونین میان ارتش دفاعی بدنش و عفونت را می‌شنیدم که چنان قاطعانه شمشیر می‌کشیدند که حرارت بیرون می‌زد و از گردن پسرک روی گردن من می‌نشست و ندا می‌داد که: «پدر! باشی یا نباشی، می‌جنگیم! می‌بریم یا می‌بازیم، ولی تسلیم نمی‌شویم!»

بازی حیات، تسلیم ندارد، توقف ندارد. ۳۱ سال طول کشید تا بفهمم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.