در پناه بوته‌ها

حالا دیگر بسیاری از جزئیات روزهای بحران از ذهنم پاک شده است، سیر اتفاقات را نمی‌توانم واضح به خاطر بیاورم، ولی حس و حال، امان از حس و حال. به وضوح، مانند همان روزهای اول باقی مانده است. الان دیگر آن حس و حال را ندارم، ولی به راحتی فراخوان می‌شود و به جرقه‌ای در درونم بارگذاری می‌شود و چنان داغ و شعله‌ور که انگار همان روز اول؛ شبیه آن بار که کمی از نیمه‌شب گذشته بود و در سکوت، تکیه داده بودم به میز کارم در آن زیرزمین پرخاطره؛ چند قدمی فلکه صفائیه، در قلب شهری که دوستش داشتم و دارم؛ قم.

تا سال‌ها کسی نبود درباره‌ آن شب و شب‌های بعد با او صحبت کنم و انگار دنیا تاریک بود. تنهایی مانند غشای غلیظ و سیاه و داغ و مرطوب و لزج‌مانندی من را در خودش گرفته بود و هیچ راه خروجی نمی‌دیدم. هیچ راه تنفسی حتی. و زمین با همه گستردگی‌اش به نظرم تنگ و تحمل‌ناپذیر می‌آمد. نه جایی بود برای رفتن، نه توانی بود برای ماندن. نه که تلاش نکرده باشم، ولی هیچ مغازه‌ای نبود که لباسی مناسب تن من [و حالا دیگر می‌توانم بگویم و امثال من] داشته باشد.

جنگ نبود، درگیری و حرکت نبود. نجات، دوام، زنده ماندن و نابود نشدن، همه چیزی بود که برایش تلاش می‌کردم. امیدی هم بود؟ آن زمان، نه. حالا دیگر به خودم اعتراف می‌کنم که بینش کافی نداشتم برای پیش‌بینی امروز؛ یعنی حدودا یک دهه بعد؛ وقتی که از گوشه و کنار سر و کله آدم‌هایی پیدا می‌شود با همان دغدغه‌ها، همان فکرها، همان رنج‌ها و صبرها؛‌ و یک به یک از غار تنهایی‌شان بیرون می‌آیند و بدون اینکه به صراحت سخن بگویند، می‌فهمند و می‌فهمانند که تنها نیستند؛ که تغییر در حال رخ دادن است.

ده سال پیش مانند جوجه‌‌گنجشکی، از لانه‌ای که پدر و مادری در آن نبود، پریده بودم و بال‌ها باز نشده بود و به زمین افتاده بودم و تا مدت‌ها زیر بوته‌‌ها مخفی، از ترس درنده‌ها و گرسنه‌ها. و حالا سیل جوجه‌ها را می‌بینم که از لای شاخ و برگ این درخت و آن درخت به می‌پرند و حتی آن‌ها که زمین می‌افتند، جوجه‌های پروازکرده دیگر کمکشان می‌کنند و به پرواز در می‌آیند.

دیگر خطری در کمین نیست؟ دیگر ترس ندارد؟ چرا. تنها چیزی که رفته، تنهایی و بی‌پناهی است. وگرنه که خطر همیشه بوده و هست. و مگر تا کی‌ می‌شود زیر بوته‌ها مخفی شد؟ به هر حال یک روز باید پرید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.