غربال

اصل حرف که تکراری است، ولی باز دوست دارم درباره‌اش بنویسم. داستان از اینجا شروع شد که چند هفته پیش، به خاطر چند دلیل شخصی، در پس‌زمینه‌ای قدیمی از احساس کم بودن وقت و رنج مزمن بابت کارهای عقب‌مانده، تصمیم گرفتم به طور موقت و برای مدتی کوتاه، توییتر و اینستاگرام را غیر فعال کنم. اولین بار نبود. (آخرین بار هم نخواهد بود احتمالا!)

چه شد؟ دو اتفاق به موازات همدیگر افتادند. با غیر فعال کردن اینستاگرام، مهم‌ترین اتفاقی که افتاد این بود که به مرور، میلم برای عکس گرفتن از لحظه‌های زشت و زیبای زندگی‌ام کم شد. اعترافش سخت است، ولی انگار وقتی انگیزه نشان دادن آن لحظه‌ها به دیگران از بین رفت، شصت هفتاد درصد تصاویری که پیش‌تر دوست داشتم ثبتشان کنم، دیگر ارزش ثبت کردن نداشتند. همچنان از دو همراه زندگی‌ام عکس می‌گیرم و دوست دارم خندیدن‌هایشان را یا نشاط چهره‌شان زیر آفتاب تازه و نازک یک جمعه اردیبهشتی را ثبت کنم، ولی خیلی چیزهای دیگر را نه.

و تصاویری را که از آن‌ها عکس نمی‌گیرم و منتشرشان نمی‌کنم، حالا با دقت بیشتری نگاه می‌کنم، با توجه بیشتری از آن‌ها لذت می‌برم و لحظاتی بیشتری برای به خاطر سپردنشان صرف می‌کنم و وقتی تمام می‌شوند، بیشتر مرورشان می‌کنم؛ چون می‌دانم بعدها به جز ذهنم جای دیگری برای پیدا کردن دوباره‌شان ندارم.

آرشیو اینستاگرامم را دوست دارم و خاطراتی که با آن ثبت کردم و سیر تاریخی ماجراها، احتمالا با هیچ ابزار دیگری به این خوبی ثبت نمی‌شد. به این دلایل، هنوز و احتمالا هیچ وقت به ترک همیشگی‌اش فکر نمی‌کنم. اما باید راهی پیدا کنم برای جلوگیری از حس اعتیادآور اشتراک‌گذاری و ثبت بیش از حد وقایع و دیدن همه چیز از زاویه نگاه دوربینی که قرار است که عکسش در اینستاگرام منتشر شود.

ماجرای توییتر ولی متفاوت بود. بایگانی‌اش را دوست ندارم. بدم نمی‌آید به کلی از بین برود؛ همان‌طور که فرندفید آن زمان را با همه خاطرات تلخ و تلخ و تلخ و شیرینش پاک کردم و هیچ وقت از اینکه منفجرش کردم، پشیمان نشدم. توییت‌وایپ را حتی انداختم به جان توییتر بیچاره‌ام ولی چند هزار توییت را که پاک کرد، آب و روغن قاطی کرد و حالا عدد توییت‌ها هست و خودشان، آن طور که باید و جایی که باید، نیستند.

این‌ها مهم نیست. مهم این است که با غیر فعال کردن توییتر، اینجا بیشتر می‌نویسم و همان نوشته‌هایی که گاه با نوشتن ۱۴۰ کاراکتر، از نوشتنشان بی‌نیاز می‌شدم و تلاش نمی‌کردم به خوبی بیانشان کنم، حالا با آرامش و فکر بیشتری نوشته می‌شوند، می‌مانند و احتمالا چند سال بعد، وقتی برمی‌گردم و می‌خوانمشان، می‌توانم بفهمم منظورم چه بوده و در فکرم چه می‌گذشته است. بسیاری از توییت‌های قدیمی خودم را واقعا نمی‌فهمم. عصبانیت بعضی‌اش را، ارجاعات پنهانش را، موقعیتی که درگیرش بوده‌ام را، هیچ. و برای نوشتن هر کدامشان مگر چقدر فکر کرده بوده‌ام! چند ثانیه، یا چند دقیقه! اکثرا واکنش‌های لحظه‌ای بوده‌اند، یا بیان لحظه‌ای احساساتی و تفکراتی که ای کاش برای تحلیل و ثبتشان وقت بیشتری صرف کرده بودم.

بگذریم. نیامدم بگویم توییتر چقدر بد و وبلاگ چقدر خوب. توییتر شبیه غربال درشتی است که اکثر فکرها و سوژه‌ها از سوراخ‌هایش عبور می‌کردند و منتشر می‌شدند. وبلاگ غربال ریزتری است. همه فکرها و احساس‌ها ارزش انتشار در وبلاگ را ندارند. یا شاید لحظه‌ای فکر می‌کنی دارند، ولی کمی که می‌گذرد، یا در همان مدتی که می‌گذرد تا دسترسی به لپ‌تاپ و اینترنت و جایی برای نشستن و نوشتن پیدا کنی، متوجه می‌شوی که ارزش نوشتن نداشتند. همان بهتر که فراموش شوند.

با این همه، احتمالا وبلاگ هم به نسبت جاهای دیگری که آدم می‌تواند بنویسد، غربال درشتی محسوب شود. هر روز هم شاید حرفی برای گفتن داشته باشی و سوژه‌ای برای نوشتن. و حالا دیگر می‌دانم، نوشتن توی وبلاگ هم میل به نوشتن را تخلیه می‌کند و هر چه اینجا بیشتر بنویسم، کمتر داستان می‌نویسم، کمتر برای نوشتن و منتشر کردن حرفم در روزنامه‌ای، مجله‌ای یا هر رسانه جدی دیگری تلاش می‌کنم. از همه این‌ها بدتر، کمتر به رمانم فکر می‌کنم.

شخصیت اول رمانم را خیلی وقت است می‌شناسم. سفر شخصیتم را می‌دانم و همراهش رفته‌ام. هنوز کسی را ندارم که در این سفر، همراهی‌اش کند ولی بزرگ‌ترین جنگ زندگی‌اش می‌دانم، جنگ‌ها و درگیری‌های ریزتر را می‌دانم. به اندازه کافی درگیری‌های ریز و درشت و هیجان و تعلیق و ماجرا دارم. برخی از دوستانش را می‌شناسم، گذشته‌اش را، ضعف‌ها و قدرت‌هایش را می‌دانم. حتی می‌دانم احتمالا بزرگ‌ترین نبرد زندگی‌اش چه تحولی در شخصیت او به وجود خواهد آورد… ولی نمی‌نویسم. چون میل به نوشتنش را جاهای دیگر تخلیه می‌کنم.

حالا یعنی قرار است وبلاگ را هم مثل توییتر و اینستاگرام تخته کنم؟ نه. فعلا نه. از مرحله انکار و خشم گذشته‌ام و افتاده‌ام به دست و پای واقعیت. ولی خب… سوخت و سوز ندارد. بالاخره یک روز باید این کار را بکنم. یعنی اگر در یک لحظه کاملا فرضی، سوپرمن‌وار روی پلی ایستاده باشم و ضد قهرمان فرضی، آرشیو وبلاگم را از این ور پرتاب کند و رمانم را از آن ور و من تنها بتوانم یکی از آن‌ها را از مرگ حتمی نجات دهم، احتمالا با آرشیو وبلاگم وداع می‌کنم و برای نجات رمانم پایین خواهم پرید.

۲ فکر می‌کنند “غربال

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.