بایگانی ماهیانه: Mehr ۱۳۹۶

کهن‌سالی و ناکامی

وقت‌هایی که سلسله تصمیم‌های گذشته‌ات تو را می‌رساند به انباشت رنج، به تصمیم‌گیری‌های دو سر طلا و به سختی‌هایی که باید مقصرشان را پیدا کنی، یکی از جاهایی که شخم می‌خورد، تصمیم‌های گذشته است. اینکه چرا آن تصمیم را گرفتم، چرا از آن راه رفتم، چرا فلان سال، زمانی که وقت بود، تصمیمی که باید را نگرفتم و رها کردم. مقصر شکست‌ها چه کسی بود؟

در بازخوانی مجدد این تصمیم‌ها، وقتی از مقصر دانستن دیگران خسته شدی و فهمیدی که دردی را دوا نمی‌کند، می‌رسی به اینکه چرا هر کدام از تصمیم‌ها را واقعا گرفتی. و می‌رسی به اینکه آیا ارزشش را داشت؟ آیا چیزهایی که مهم بود و به آن تصمیم‌ها وادارت می‌کرد، هنوز هم مهم‌اند؟ آیا واقعا مدرک دانشگاه برایت مهم بود؟ پول همان‌قدر مهم بود که فکرش را می‌کردی؟ عشق کجای زندگی است؟ همان‌جاست که آن سال‌ها هم بود؟ واقعا هیجان را ترجیح می‌دهی یا آرامش را؟ تحول و تغییر را یا سکوت و ثبات را؟

من لذت می‌برم از این بازخوانی‌ها. در هر بحرانی، چند تا از این مسلمات گذشته را خراب کرده‌ام و در نقطه اوج فشار و اوج رنج، تازه فهمیده‌ام که بر خلاف تصور سابقم،‌ یک سری چیزها برایم مهم نبوده است. و برعکس، چقدر بعضی‌ از داشته‌های دم‌دستی و به ظاهر پیش پا افتاده، برایم مهم بوده و خبر نداشته‌ام.

افسوس و حسرت البته هست؛ بابت همه تصمیم‌هایی که گرفته‌ای و آثار بی‌بازگشت دارند. سال‌هایی که تلف کرده‌ای، آدم‌هایی که برای همیشه از دست داده‌ای، دانسته‌هایی که برای همیشه از دانستن‌شان محروم شده‌ای و مهارت‌هایی که دیگر فرصت یادگیری‌شان برایت پیش نمی‌آید و زندگی رفته در مراحل بعدی و هر چه کردی، مال زمان خودش بوده و همه چیز را نمی‌شود همیشه از سر گرفت.

اما آنچه دل آدم را خوش می‌کند، همین کنار رفتن زنگارها و لایه‌های رویین قصه است؛ اینکه پوسته‌های پیازی واقعیت را لایه‌ به لایه کنار می‌زنی و در هر بحران، بخشی از ظواهر موقتی و خواسته‌های بی‌پایه را می‌اندازی دور و اینکه به مرور نزدیک‌تر می‌شوی به چیزی که هستی، به چیزهایی که واقعا می‌خواهی و چیزهایی که رگ حیات و دلیل زندگی‌اند. خودت را پیدا می‌کنی لابه‌لای شلوغی آرزوهای گذرا و بحران‌های بچه‌گانه.

شاید خیلی‌ها نمی‌رسند البته. نمی‌دانم. شاید واقعا تا آخر می‌دوند و مدام برای خودشان ناشناخته‌تر می‌شوند و هر روز در خلال فراز و فرودهای زندگی، بیشتر و بیشتر،‌ خودشان را گم می‌کنند و از آنچه در حقیقت دوست دارند باشند، فاصله می‌گیرند. هیچ کدام از آرزوهای آدم اگر برآورده نشود ولی این مغز پیاز را پیدا کند، شاید سی‌سالگی هم وقت خوبی برای مردن بی‌حسرت باشد؛ مرگ با آرامش و دست پر. و اگر پیدا نکرده،‌ حس می‌کنم هفتاد ساله هم باشم، ناکام خواهم مرد، در نهایت خسران، در نهایت رنج.

می‌ماند یک نکته کوچک؛ که جهل مرکب را چه کنم. که حالا بماند.