بایگانی ماهیانه: Ordibehesht ۱۳۹۶

در پناه بوته‌ها

حالا دیگر بسیاری از جزئیات روزهای بحران از ذهنم پاک شده است، سیر اتفاقات را نمی‌توانم واضح به خاطر بیاورم، ولی حس و حال، امان از حس و حال. به وضوح، مانند همان روزهای اول باقی مانده است. الان دیگر آن حس و حال را ندارم، ولی به راحتی فراخوان می‌شود و به جرقه‌ای در درونم بارگذاری می‌شود و چنان داغ و شعله‌ور که انگار همان روز اول؛ شبیه آن بار که کمی از نیمه‌شب گذشته بود و در سکوت، تکیه داده بودم به میز کارم در آن زیرزمین پرخاطره؛ چند قدمی فلکه صفائیه، در قلب شهری که دوستش داشتم و دارم؛ قم.

تا سال‌ها کسی نبود درباره‌ آن شب و شب‌های بعد با او صحبت کنم و انگار دنیا تاریک بود. تنهایی مانند غشای غلیظ و سیاه و داغ و مرطوب و لزج‌مانندی من را در خودش گرفته بود و هیچ راه خروجی نمی‌دیدم. هیچ راه تنفسی حتی. و زمین با همه گستردگی‌اش به نظرم تنگ و تحمل‌ناپذیر می‌آمد. نه جایی بود برای رفتن، نه توانی بود برای ماندن. نه که تلاش نکرده باشم، ولی هیچ مغازه‌ای نبود که لباسی مناسب تن من [و حالا دیگر می‌توانم بگویم و امثال من] داشته باشد.

جنگ نبود، درگیری و حرکت نبود. نجات، دوام، زنده ماندن و نابود نشدن، همه چیزی بود که برایش تلاش می‌کردم. امیدی هم بود؟ آن زمان، نه. حالا دیگر به خودم اعتراف می‌کنم که بینش کافی نداشتم برای پیش‌بینی امروز؛ یعنی حدودا یک دهه بعد؛ وقتی که از گوشه و کنار سر و کله آدم‌هایی پیدا می‌شود با همان دغدغه‌ها، همان فکرها، همان رنج‌ها و صبرها؛‌ و یک به یک از غار تنهایی‌شان بیرون می‌آیند و بدون اینکه به صراحت سخن بگویند، می‌فهمند و می‌فهمانند که تنها نیستند؛ که تغییر در حال رخ دادن است.

ده سال پیش مانند جوجه‌‌گنجشکی، از لانه‌ای که پدر و مادری در آن نبود، پریده بودم و بال‌ها باز نشده بود و به زمین افتاده بودم و تا مدت‌ها زیر بوته‌‌ها مخفی، از ترس درنده‌ها و گرسنه‌ها. و حالا سیل جوجه‌ها را می‌بینم که از لای شاخ و برگ این درخت و آن درخت به می‌پرند و حتی آن‌ها که زمین می‌افتند، جوجه‌های پروازکرده دیگر کمکشان می‌کنند و به پرواز در می‌آیند.

دیگر خطری در کمین نیست؟ دیگر ترس ندارد؟ چرا. تنها چیزی که رفته، تنهایی و بی‌پناهی است. وگرنه که خطر همیشه بوده و هست. و مگر تا کی‌ می‌شود زیر بوته‌ها مخفی شد؟ به هر حال یک روز باید پرید.

غربال

اصل حرف که تکراری است، ولی باز دوست دارم درباره‌اش بنویسم. داستان از اینجا شروع شد که چند هفته پیش، به خاطر چند دلیل شخصی، در پس‌زمینه‌ای قدیمی از احساس کم بودن وقت و رنج مزمن بابت کارهای عقب‌مانده، تصمیم گرفتم به طور موقت و برای مدتی کوتاه، توییتر و اینستاگرام را غیر فعال کنم. اولین بار نبود. (آخرین بار هم نخواهد بود احتمالا!)

چه شد؟ دو اتفاق به موازات همدیگر افتادند. با غیر فعال کردن اینستاگرام، مهم‌ترین اتفاقی که افتاد این بود که به مرور، میلم برای عکس گرفتن از لحظه‌های زشت و زیبای زندگی‌ام کم شد. اعترافش سخت است، ولی انگار وقتی انگیزه نشان دادن آن لحظه‌ها به دیگران از بین رفت، شصت هفتاد درصد تصاویری که پیش‌تر دوست داشتم ثبتشان کنم، دیگر ارزش ثبت کردن نداشتند. همچنان از دو همراه زندگی‌ام عکس می‌گیرم و دوست دارم خندیدن‌هایشان را یا نشاط چهره‌شان زیر آفتاب تازه و نازک یک جمعه اردیبهشتی را ثبت کنم، ولی خیلی چیزهای دیگر را نه.

و تصاویری را که از آن‌ها عکس نمی‌گیرم و منتشرشان نمی‌کنم، حالا با دقت بیشتری نگاه می‌کنم، با توجه بیشتری از آن‌ها لذت می‌برم و لحظاتی بیشتری برای به خاطر سپردنشان صرف می‌کنم و وقتی تمام می‌شوند، بیشتر مرورشان می‌کنم؛ چون می‌دانم بعدها به جز ذهنم جای دیگری برای پیدا کردن دوباره‌شان ندارم.

آرشیو اینستاگرامم را دوست دارم و خاطراتی که با آن ثبت کردم و سیر تاریخی ماجراها، احتمالا با هیچ ابزار دیگری به این خوبی ثبت نمی‌شد. به این دلایل، هنوز و احتمالا هیچ وقت به ترک همیشگی‌اش فکر نمی‌کنم. اما باید راهی پیدا کنم برای جلوگیری از حس اعتیادآور اشتراک‌گذاری و ثبت بیش از حد وقایع و دیدن همه چیز از زاویه نگاه دوربینی که قرار است که عکسش در اینستاگرام منتشر شود.

ماجرای توییتر ولی متفاوت بود. بایگانی‌اش را دوست ندارم. بدم نمی‌آید به کلی از بین برود؛ همان‌طور که فرندفید آن زمان را با همه خاطرات تلخ و تلخ و تلخ و شیرینش پاک کردم و هیچ وقت از اینکه منفجرش کردم، پشیمان نشدم. توییت‌وایپ را حتی انداختم به جان توییتر بیچاره‌ام ولی چند هزار توییت را که پاک کرد، آب و روغن قاطی کرد و حالا عدد توییت‌ها هست و خودشان، آن طور که باید و جایی که باید، نیستند.

این‌ها مهم نیست. مهم این است که با غیر فعال کردن توییتر، اینجا بیشتر می‌نویسم و همان نوشته‌هایی که گاه با نوشتن ۱۴۰ کاراکتر، از نوشتنشان بی‌نیاز می‌شدم و تلاش نمی‌کردم به خوبی بیانشان کنم، حالا با آرامش و فکر بیشتری نوشته می‌شوند، می‌مانند و احتمالا چند سال بعد، وقتی برمی‌گردم و می‌خوانمشان، می‌توانم بفهمم منظورم چه بوده و در فکرم چه می‌گذشته است. بسیاری از توییت‌های قدیمی خودم را واقعا نمی‌فهمم. عصبانیت بعضی‌اش را، ارجاعات پنهانش را، موقعیتی که درگیرش بوده‌ام را، هیچ. و برای نوشتن هر کدامشان مگر چقدر فکر کرده بوده‌ام! چند ثانیه، یا چند دقیقه! اکثرا واکنش‌های لحظه‌ای بوده‌اند، یا بیان لحظه‌ای احساساتی و تفکراتی که ای کاش برای تحلیل و ثبتشان وقت بیشتری صرف کرده بودم.

بگذریم. نیامدم بگویم توییتر چقدر بد و وبلاگ چقدر خوب. توییتر شبیه غربال درشتی است که اکثر فکرها و سوژه‌ها از سوراخ‌هایش عبور می‌کردند و منتشر می‌شدند. وبلاگ غربال ریزتری است. همه فکرها و احساس‌ها ارزش انتشار در وبلاگ را ندارند. یا شاید لحظه‌ای فکر می‌کنی دارند، ولی کمی که می‌گذرد، یا در همان مدتی که می‌گذرد تا دسترسی به لپ‌تاپ و اینترنت و جایی برای نشستن و نوشتن پیدا کنی، متوجه می‌شوی که ارزش نوشتن نداشتند. همان بهتر که فراموش شوند.

با این همه، احتمالا وبلاگ هم به نسبت جاهای دیگری که آدم می‌تواند بنویسد، غربال درشتی محسوب شود. هر روز هم شاید حرفی برای گفتن داشته باشی و سوژه‌ای برای نوشتن. و حالا دیگر می‌دانم، نوشتن توی وبلاگ هم میل به نوشتن را تخلیه می‌کند و هر چه اینجا بیشتر بنویسم، کمتر داستان می‌نویسم، کمتر برای نوشتن و منتشر کردن حرفم در روزنامه‌ای، مجله‌ای یا هر رسانه جدی دیگری تلاش می‌کنم. از همه این‌ها بدتر، کمتر به رمانم فکر می‌کنم.

شخصیت اول رمانم را خیلی وقت است می‌شناسم. سفر شخصیتم را می‌دانم و همراهش رفته‌ام. هنوز کسی را ندارم که در این سفر، همراهی‌اش کند ولی بزرگ‌ترین جنگ زندگی‌اش می‌دانم، جنگ‌ها و درگیری‌های ریزتر را می‌دانم. به اندازه کافی درگیری‌های ریز و درشت و هیجان و تعلیق و ماجرا دارم. برخی از دوستانش را می‌شناسم، گذشته‌اش را، ضعف‌ها و قدرت‌هایش را می‌دانم. حتی می‌دانم احتمالا بزرگ‌ترین نبرد زندگی‌اش چه تحولی در شخصیت او به وجود خواهد آورد… ولی نمی‌نویسم. چون میل به نوشتنش را جاهای دیگر تخلیه می‌کنم.

حالا یعنی قرار است وبلاگ را هم مثل توییتر و اینستاگرام تخته کنم؟ نه. فعلا نه. از مرحله انکار و خشم گذشته‌ام و افتاده‌ام به دست و پای واقعیت. ولی خب… سوخت و سوز ندارد. بالاخره یک روز باید این کار را بکنم. یعنی اگر در یک لحظه کاملا فرضی، سوپرمن‌وار روی پلی ایستاده باشم و ضد قهرمان فرضی، آرشیو وبلاگم را از این ور پرتاب کند و رمانم را از آن ور و من تنها بتوانم یکی از آن‌ها را از مرگ حتمی نجات دهم، احتمالا با آرشیو وبلاگم وداع می‌کنم و برای نجات رمانم پایین خواهم پرید.

بدپیلگی

اولین بار نیست. زیاد پیش آمده که خواسته یا ناخواسته از رنج‌ها لذت برده‌ام. طولانی حتی. ماه‌ها و سال‌ها شاید. و منظورم هضم قدرتمندانه موقعیت رنج‌آلود نیست، یا دیدن زیبایی‌های نهفته در پسِ هر زشتی. برعکس، لذت بردن از خود رنج، از خود درد. یک جور رقابت بیمارگونه با ایده‌آل‌ ذهنی‌ام از آدم‌های قدرتمند، خوب یا دوست‌داشتنی‌ای که همه‌شان یک وجه مشترک داشتند: رنج‌دیدگی.

هجده سال پیش، درس‌خوان‌ترین شاگرد مدرسه، یتیم بود و فقیر و از همه ما به خانه‌اش دورتر؛ طوری که آخر هفته‌ها نمی‌توانست به خانه برود؛ چند ماهی یک بار شاید. یا آن استادی که در دوره‌ای (به اشتباه) تبدیل به الگویم شده بود؛ چند ده عمل جراحی، داغ همسر، فقر و هزار بدبختی دیگر. و سال‌ها بعد… احتمالا از ۸۵ به این طرف و حال و هوای سیاه و تاریک و غم‌آلود داستان و ادبیات و سینما و ادیان و کافه و دود و ۸۸ هم، قوز بالای قوز. لای همه ناله‌ها و غرها و گرفتگی‌ها، یک لذت پنهان بود؛ لذت تمارض، لذت لعنت فرستادن به کائنات و انداختن تقصیر همه چیز به گردن دیگران.

فایده‌اش چه بود؟ احساس ابلهانه «مهم بودن»، سری میان سرها داشتن. لذت هم داشت دیگر؛ بگو مازوخیسم، ولی داشت به هر حال. ولی غیر از لذت و تخدیر، سرمایه هم بود؛ برای نوشتن، برای خواندن، برای فهمیدن نوشته‌های دیگران و تماشای بهتر فیلم‌ها و هم‌ذات‌پنداری با قهرمان‌های رنجور تراژدی‌ها و آثار تاریک و رخوت‌آلود دیگر. سرمایه بود برای اینکه بگویی از محنت دیگران بی‌غم نیستی، که آدمی، که می‌فهمی دنیا چه کثیف و چندش و پلید است و چرا همه فیلسوف‌های بزرگ دنیا موها و ریش‌های ژولیده دارند و در همه پرتره‌ها اخم‌آلودند.

خیال باطل. به بازی کردن نبود. به تمارض نمی‌شد فهمید مریض واقعی چه می‌کشد. رنج واقعی، رنج ماندگار، رنجی که دکمه خاموش ندارد، رنجی که دود و مخدر درمانش نمی‌کند، رنجی که وقتی می‌خواهی بنویسی‌اش، تن به کلمات نمی‌دهد، به کلی ماجرای دیگری است. رنجی که برای اولین بار نگرانت می‌کند که چطور تا پایان عمر تحملش کنی، به کلی داستان متفاوتی است. رنجی که افتخار ندارد، که با گفتنش که با نالیدن برایش نمی‌توانی سری میان سرهای رنج‌دیدگان در آوری، که واقعا برای اولین بار نمی‌دانی کجای دلت بگذاری‌اش؛ یکهو از صحنه تیر خوردن زیبا و باشکوه سرباز ترگل‌ورگل و دیالوگ «[اوا] حاجی سیدت رو کشتند»، پرت می‌شوی به ساحل نرماندی و فشنگ واقعی و مردن بی‌شکوه و توده دل و روده‌‌ای که از شکم سرباز فلک‌زده بیرون ریخته‌ و از درد نمی‌داند چه خاکی به سرش بریزد.

این یکی سرمایه‌ نیست. نه برایت پول کافی می‌گذارد که سر از کافه‌های تاریک و دودآلود سر در بیاوری و ساعت‌ها وقت تلف کنی، نه آرامشی برای مطالعه و تفکر، نه شور و غلیانی برای نوشتن. لهت می‌کند؛ بی‌تعارف، بی‌ملاحظه. به جای صیقل دادن و نرم کردن، خراش می‌اندازد، روحت را زبر و زمخت می‌کند. به جای هول دادنت به سمت والایی و رستگاری، جلو چشم خودت و دیگران خواری‌ و پستی‌ات را به رخت می‌کشد. هیچ چیز باشکوهی ندارد.

برمی‌گردی، دوباره می‌خوانی، می‌بینی گفته‌ بودند، نالیده بودند، حتی نفرین نثار کائنات کرده بودند، ولی پیچیده لای رنگ و لعابی دلنشین و خواستنی که هر ابله دیگری هم ممکن بود خام شود. احتمالا همه این‌ها که به شعر درآمده، یا با رنگ و روغن نقش بسته روی بوم، چه می‌دانم یا ملودی شده و نواخته شده و از سال‌ها و قرن‌ها پیش مانده و از بین نرفته، متعلق به درصد بسیار ناچیزی از رنجورهای عالم‌ بوده که تلف نشده‌اند؛ سخت‌جان‌ترین‌ها و بدپیله‌ترین‌ها.  هزاران هزار زیر رنج‌ تلف شده‌اند و واداده‌اند تا بالاخره یکی در رفته و عبور کرده و نوشته و ماندگارش کرده؛ حتی شاید نوشته و بعد تلف شده. کسی چه می‌داند؛ آن همه خودکشی، آن همه تبعید و شکنجه و طرد و مرگ. این همه بافتم که بگویم… چه می‌خواستم بگویم؟