بایگانی ماهیانه: Farvardin ۱۳۹۶

انقراض

ساختمان محل کار را طوری ساخته‌اند که نسیم‌ها را گیر می‌اندازد؛ درست شبیه بادگیرهای خانه‌های یزد که حتی ملایم‌ترین نسیم‌ها را از دست آسمان می‌قاپند و می‌بلعند توی حوضخانه‌های خنک و مرطوب زیرزمین‌شان. به خصوص یکی از پنجره‌های کتابخانه هست که اگر حتی کمی باز شود، حالتی می‌رود که محراب به فریاد می‌آید.

بعدازظهر خموده و رخوت‌آلود بهاری، رئیسمان پیانوی ملایمی روی کامپیوترش روشن کرده و قدری ولوم داده که به گوش ما می‌رسد، ولی نه آن قدر که به گوش مسئول کتابخانه هم برسد. کسی شیطنت کرده و لای آن پنجره جادویی را باز کرده و از زیر دست و پای آفتابی که همه ملال هستی را در زردی‌ اغراق‌شده‌اش اندوخته، نسیم محرک بهار، همان که صبح‌ها گنجشک‌ها و فاخته‌ها را به جان هم می‌اندازد، لغزیده لای صندلی‌ها و میزها و کتاب‌ها و یک به یک سرانگشت لغزان می‌کشد کنار گوش و زیر گلو و توی آستین و پر و پاچه ملت و به قول نجمه زارع، می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی، خطکش و نقاله و پرگار، عاشق می‌شوند!

انگشت نسیم را از چشمم بیرون می‌کشم و یک‌چشمی نگاه غضب‌آلود می‌کنم سوی پنجره، سوی آسمان، سوی همان خورشیدی که دیگر نزدیک غروب، چهره‌اش نارنجی شده و غمباد گرفته است و می‌پرسم: جبر اگر این نیست، چیست؟ و ندا می‌آید: «هه! اگر سپرده بودیم دست خودتان، تا کنون منقرض شده بودید!»

نقطه عطف پنهان

نمی‌دانم دقیقا چه روزی و کجا از آن مرز مبهم و نادیدنی عبور کردیم؛ ولی مدتی است که فهمیده‌ام آنچه همه کودکی‌ام را به انتظارش بودم و نامش «آینده» بود، الان «گذشته» است. انگار سربالایی طولانی و بی‌پایانی که آرام آرام و بی‌قرار در آن قدم برمی‌داشتم، بدون اینکه نقطه اوجی را تجربه کرده باشم، به همان ملایمت و کندی، جایی که حواسم نبوده، به سرازیری تبدیل شده باشد.

امروز دوستی در پی موضوع و گفت‌وگوی دیگری، یک ویدئوی کوتاه پانزده‌دقیقه‌ای برایم فرستاد که به من و آن دوست ربط داشت، ولی ذهنم را برد به همه آن مشکلات قدیمی و مزمن که نه فقط من، خانواده‌ام هم با آن در گیر و تقلا بودند همیشه و این ویدئو، توضیح جدیدی بود برای آن مشکل؛ از زاویه‌ای روان‌شناختی. توضیح جدیدی بود برای همه‌ آن رنج‌ها و شکست‌ها و سرخوردگی‌ها و افسردگی‌های جمعی.

خیلی دیر به دستمان رسیده بود؛ شده بودم عین سربازی که کارت پایان‌ خدمت به دست، خودش را رسانده بود به کوی معشوق و ماشین عروس را دیده بود که دامن‌کشان از کوچه بیرون می‌رود. گرچه اگر به وقت هم به دستمان رسیده بود، مشکلی را حل نمی‌کرد؛ خود دکتری که در فیلم صحبت می‌کرد، می‌گفت راه حلی ندارد؛ خصلت‌هایی که در یکی دو سالگی در روان انسان نهادینه می‌شود،‌ معمولا قابل تغییر نیستند.

اما دیدن این فیلم کوتاه، باعث اتفاق دیگری در من شد. شوکه شدم از اینکه دیدم قبل از اینکه با دیدن ویدئو ناامید شوم، ناامید بودم؛ احتمالا نقطه تغییرم از «امید به آینده» به «حسرت گذشته»، همان نقطه اوجی بوده که متوجهش نشده بودم و یادم نمی‌آید کجا از آن عبور کرده‌ام. یک جایی در همین سال‌ها باید نشسته باشم گوشه‌ای، احتمالا در تنهایی، و به این فکر کرده باشم که آن بهاری که قرار است از راه برسد و آن اردیبهشتی که قرار است هوا نه خنک باشد و نه گرم و آستین‌ها را بزنیم بالا و مشکل را برطرف کنیم، دیگر از راه نمی‌رسد. ولی یادم نمی‌آید.

از خودم می‌پرسم چه کسی از اختیار من سود می‌برد؟ خدا؟ بعید می‌دانم. کسی بیشترین سود را می‌برد از مختار بودن من، که بخواهد بیشترین امر و نهی را بکند و بخواهد قانعم کند که توانایی امتثال همه امرها را و پرهیز از همه نهی‌ها را دارم. دارم؟ اگر نداشته باشم چه؟ یا دست‌کم در این حد نباشد؟ مسئولیتش با کیست؟ چه کسی بیشترین ضرر را می‌کند؟ توهم توطئه زده‌ام!

بستار

می‌دانستم که می‌شود. می‌دانستم که در امتحان ورودی مؤسسه قبول می‌شوم و تنها راه بود برای رفتن، برای کندن و رها شدن. و با این همه، مهم نبود. شاید برای همین بود که می‌دانستم می‌شود. می‌دانستم که اگر برایم مهم نباشد، همه چیز درست می‌شود و برعکس اگر تقلا می‌کردم برای شدنش، همه کائنات جمع می‌شدند که بگویند: «نه! چون تو می‌خواهی، نه». و جَستم و تمام شد. آن وقت خودم نمی‌دانستم تمام شده است. سال‌ها بعد فهمیدم. وقتی هیچ برگشتی در کار نبود.

و صبح یکی از همان روزها که مهم نبود، قبل از اینکه دیگران از خواب بیدار شوند، دو سه کارتن مختصری را که همه وسایلم را در خود جای داده بودند، گذاشتم صندلی عقب تاکسی و رفتم و باز، خنکی هوای صبح جمعه و خلوتی خیابان‌ها و موسیقی رادیوی ماشین و کلاغ‌های نگران و پلیس‌ خواب‌آلود سر چهارراه بیمارستان، همگی نشان از همان حس شیرین قدیمی داشتند؛ حس بسته شدن پرونده‌ای که باز بودنش، رنج و عذابی بود و بس.

و آن غروب شیرین که پیچ‌گوشتی قرمز چهارسو را برداشتم و مغزی قفل را عوض کردم و در را بستم و کلید را از داخل در قفل چرخاندم و طاقباز خوابیدم کف آن سالن بزرگ و بی‌وسیله و نیمه‌تاریک و همان نسیم پیچیده بود توی درخت‌های زیتون حیاط و سکوتش آن قدر شیرین بود که رغبت نداشتم به بلند شدن، به ادامه زندگی، که انگار دلم می‌خواست به قول آنکه یادم نیست، فرمان را بچرخانم توی خاکی و در اوج، تمام.

و آن شب تاریک که تمام یازده دقیقه را رو توی خاکی‌های پشت خانه راه می‌رفتم و در سکوت، گوش می‌کردم. که تلخی از حد گذشت و گذشته‌ها فرو ریخت و دستی مرا از میانه میدان کشید بیرون و به ساعتی، خاک سر زانوها را تکاندم و زخم‌ها را بستم و بار سفر بستم برای ادامه راه؛ سبک‌بارتر، خسته‌تر و بی‌خیال‌تر و پذیراتر؛ که هر چه پیش آمد خوش آمد؛ هر چه باداباد. قاب کردم، زدم به دیوار؛ گیرم با میخی که به اندازه کافی سفت نبود.

و آن یکی روز دیگر، ظهر بی‌پولی، که وقتی هدست کوچک و دوستی‌داشتنی‌ام را با تقریبا همه باقیمانده حسابم خریدم و با گام‌های مطمئن برگشتم کتابخانه و فرو رفتم در دنیایی که از آن پس، دیوارهایش بلندتر بود و کلید ورودش را کسی نداشت و بدون اینکه ماشین گرفته باشم، مهاجرت کرده باشم، یا طغیانی بپا، تمام شده بود. بسته بودمش. و همان بستن بود که به چند ماه نخورد، بساط فروش تیر و تخته قدیمی و جایگزینی با لپ‌تاپ دست‌دو دوست‌داشتنی‌ام فراهم شد و میخ آخر را به تابوت ماجرا کوبیدم و نفس‌های راحت روزهای بعد و شیرینی همه موسیقی‌های بعدی و همه چای‌ها و ماته‌ها و لحظه‌های خواستنی بعدش.

میخ آخر تابوت، هر بار قسمت کسی می‌شود. برای یک لحظه هم که شده، دست کائنات، اختیار را سلب می‌کند و چکش و میخ را می‌گذارد توی دستت. قلم از عقلت برمی‌دارد و احساس، زبانه می‌کشد و هیجان می‌نشیند روی تک‌تک سلول‌های تنت و ندایی که نمی‌شنوی ولی به فرمانش گوش می‌کنی و می‌کوبی. چنان محکم که خودت از صدایش بیدار می‌شوی؛ دستانت آغشته به خون هابیل و هنوز بوی گندم و نان از قربانی او و بوی تعفن و گندیدگی از قربانی تو بلند. و فرشته‌ای که هیچ خصومت شخصی با تو ندارد، شمشیر به دست، تو را، پیش‌پا‌افتاده‌ترین آدم تمام هستی را تا دروازه خروجی بهشت، هدایت می‌کند. هرم نسیم تابستانی زمین به صورتت می‌خورد و گریان، متولد می‌شوی…