بایگانی ماهیانه: Ordibehesht ۱۳۹۶

تابوت

تا قبل از سی‌سالگی، با ماشین شخصی توی جاده‌ها می‌راندم. به کجا؟ مهم نبود. با چه سرعتی؟ مهم نبود. هر جا علفی سبزه‌ای می‌دیدم می‌کشیدم کنار، می‌نشستم. اگر خوش می‌گذشت، اتراق می‌کردم، شب را می‌ماندم، مصّب ماجرا را می‌کشیدم و خسته که می‌شدم دوباره می‌زدم به جاده و ادامه راه. به کجا؟ مهم نبود. با چه سرعتی؟ مهم نبود. گاهی خیالی، توهمی، ایده خامی برای مقصد داشتم؛ ولی نزدیک که می‌شدی می‌فهمیدی مقصدت آنجا نبوده و فقط خیالی کودکانه درباره‌اش داشته‌ای. و عبور. و جاده‌های بعدی و آبادی‌ها و شهرهای بعدی.

و در سی‌سالگی، ماشین بیچاره فرسوده شد، از کار افتاد و جایی میان همان جاده‌ها و آبادی‌ها و شهرهای پرخاطره، رهایش کردم و نشستیم توی قطار و افتادیم روی ریل. و بی‌ترمز می‌رود و می‌رود. برای هیچ سبزه‌زاری توقف نمی‌کند، توی هیچ شهری ایستگاه ندارد و فقط گهگداری در ایستگاه متروک و خشک و بی‌آب و علفی، توقفی کوتاه، به اندازه یک تنفس و نماز و دوباره روی ریل، بی‌حاشیه، بی‌چپ و راست، مستقیم و ثابت و بی‌امان. تاق‌تاتالاق، تاق‌تاتالاق، تاق‌تاتالاق.

گاهی گله گوسفندی را می‌بینی که لای سبزه‌ها می‌چرند، گاهی زن و مرد جوانی را که زیر درختی نشسته‌اند، گاهی سگ تنهایی را که زبان‌آویزان در پی قطار می‌دود. گاهی رودخانه زیبایی را که می‌دانی اگر با ماشین خودت آمده بودی، حتما توقف می‌کردی، حتما می‌نشستی کنار آب، حتی شاید پاچه‌ها را می‌زدی بالا و روی سنگ‌های لیز و تمیز و رنگارنگ کف آب راه می‌رفتی، شاید وسوسه می‌شدی تنی به آب بزنی. ولی حالا همه سهمت از آن رودخانه زیبا، چند ثانیه تماشا و حسرت و عبور. باید رفت. یعنی حتی اگر نخواهی، قطار از تو نمی‌پرسد، می‌رود، می‌راند، حتی سرعتش را به خاطر صحنه‌های این چنین کم نمی‌کند.

وسط نک و ناله‌هایم توی قطار، پیرمرد درونم می‌زند سر شانه که جوون! قدر قطار رو بدون. می‌رسی به سن ما و کیلومترها مسیر را، همان مسیری که در آن، رودخانه‌ها و درخت‌ها و گله‌های گوسفند را می‌بینی، در یک دو ساعت پرواز می‌کنی و دیگر نه درختی پیداست، نه آب جاری رودخانه‌ای، نه جانوری. از رودخانه،‌ خطی می‌بینی و از کوه‌ها، برآمدگی ناچیزی و اصلا گله‌ای نمی‌بینی، سگی نمی‌بینی که زبانش آویزان باشد. از یک جا به بعد حتی دخترکانی که پشت کانتر نشسته‌اند هم کارت پروازت را طوری صادر می‌کنند که صندلی‌ات کنار پنجره نباشد و تو می‌مانی و اتفاقاتی که می‌دانی آن بیرون در حال رخ دادن‌ است و نمی‌بینی.

جنازه درون، بر سر پیرمرد فریاد می‌کشد: «پاتال! قدر بدون! تابوت اصلا پنجره نداره! قبر اصلا حرکت نمی‌کنه! هی هر چی می‌خوام شب اول قبری فحش ندم!»

مکانیزم‌های دفاعی

اولین بار کجا شنیدمش؟ یادم نیست. ولی یک‌جایی میان یکی از دوران‌های پیچیده گذشته، خبردار شدم که گویا ناخودآگاه من قادر است به کمک یک سری مکانیزم‌های دفاعی، میان من و واقعیت فاصله بیندازد تا کمی از رنجی که می‌برم کاسته شود؛ بدون اینکه از من اجازه بگیرد، آنچه رخ داده را انکار می‌کند، تغییر می‌دهد، یا می‌اندازد تقصیر دیگران، یا معنای جدیدی به آن‌ها می‌دهد، یا حتی به شکل پیچیده‌تری، احساسات من در گذشته را نسبت به آنچه اتفاق افتاده تغییر می‌دهد. اتفاقی را که هنگام هیجان عواطف من رخ داده، می‌گذارد در پس‌زمینه عصبانیت، یا حرفی را که دقیقا در زمان احساس حقارت شنیده‌ام، می‌گذارد در بستری از قدرت و اعتماد به نفس. همه این‌ها برای اینکه من احساس بهتری پیدا کنم و دردهایم کمتر شود. اگر نخواهم چه؟ هیچ. به حرف من گوش نمی‌دهند.

فقط خودت نیستی؛ دیگران هم در همین داستان گرفتارند. حرفی را به من زده که معنای دلنشینی داشته، ولی شرایط تغییر می‌کند و همان حرف دلنشین را طوری بازتفسیر می‌کند که تبدیل می‌شود به سوزنی که در قلب آدم فرو می‌رود و احساس حقارت، از نوک پا تا گلوی آدم را پر می‌کند. و توپ می‌افتد در زمین تو. چه باید بکنی؟ هیچ. لازم نیست کاری بکنی. مکانیزم‌های دفاعی‌ات به کار می‌افتند و بر اساس الگوهایی که درباره نقشه تأثیرپذیری و نقاط ضعف او ترسیم کرده‌اند، واکنش مقتضی را نشان می‌دهند و واقعیت را برای تو بازسازی می‌کنند و حقارتت را تبدیل می‌کنند به خشم، خشمت را تبدیل می‌کنند به نفرت و ضعف‌هایت را قدرت می‌کنند و از نو بلند می‌شوی. و خشم و نفرت، فیزیک بدن و مغزت را تغییر می‌دهند و رگ حیاتت را، میلت به بقاء را چنان به جنبیدن می‌اندازند که تو هم از نهان‌خانه مغزت، تیرهای زهرآگین پیدا می‌کنی و می‌زنی به آسیب‌پذیرترین نقطه‌ای که از طرفت می‌شناسی و خودت را از زیر دست و پایش می‌کشی بیرون.

و این جدال و تقلا تمامی ندارد. تا زنده‌ای ادامه دارد. غریزه لعنتی‌ات نمی‌گذارد جدال‌ها به آخر برسد. آن قدر وادارت می‌کنند به جنگیدن، آن قدر بازی‌ات می‌دهند تا بالاخره وقتت تمام شود و سوت پایان را بزنند یا اینکه بتوانی از خط پایان عبور کنی. و گویا… نمی‌دانم، این طور که می‌گویند، تازه وقتی بازی تمام می‌شود، این قدرت را پیدا می‌کنی که گذشته را ببینی و همه مسیری را که بلاهت‌بار دویده‌ای و همه پیچ و خم‌هایی که قاطروار پشت سر گذاشته‌ای و همه شلاق‌هایی که خورده‌ای و همه هویج‌هایی که فکر می‌کرده‌ای تا رسیدن به‌شان قدمی بیشتر فاصله نداشته‌ای ولی در واقع هویج‌ها هم همراه تو حرکت می‌کرده‌اند و از اساس قرار نبوده هیچ وقت به آن‌ها برسی.

بعد از خط پایان تازه بیدار می‌شوی، تازه می‌فهمی چه بلایی سر خودت آورده‌ای، چه بلایی سرت آورده‌اند، تازه می‌فهمی چه مرگت بود در این همه دویدن و نرسیدن؛ در واقع در همه مسیر، دست و پا می‌زده‌ای برای بیدار شدن، برای فهمیدن، برای خروج از تاریکی و ابهام. ولی آن وقت چه فایده؟ هیچ. می‌خواهی برگردی، نمی‌گذارند. می‌خواهی به بقیه که هنوز در راه‌اند خبر بدهی، نمی‌گذارند، می‌خواهی اعتراض کنی، نمی‌گذارند، می‌خواهی سکوت کنی، نمی‌گذارند. کمک می‌خواهی، می‌گویند همه چیز را خودت خواسته‌ بودی. انکار می‌کنی، خودت را، خودِ گذشته‌ات را، ولی همان خودِ گذشته‌ات را که به یاد نمی‌آوری حاضر می‌کنند و خودت علیه خودت شهادت می‌دهی، دست و پایت به سخن می‌آیند، زبانت به فرمان دیگری سخن می‌گوید و همه و همه و همه، علیه تو شهادت می‌دهند؛ حتی خودت! و باز حس می‌کنی، یک چیزی جور در نمی‌آید. اگر خودت علیه خودت شهادت بدهی، حتما یک دوگانگی مخفی میان خودت و خودت هست. وگرنه، چرا این همه رنج؟ یکی از این خودها بالاخره یک‌جا خفه می‌شود؛ یک جا که جهنم فریاد می‌کشد: «هل من مزید؟»

سمفونی

همیشه از رانندگی در بلوار امین ابا داشته‌ام. عرض خیابان نه آن قدر کم است که بتوانی بدون عذاب وجدان وسط خیابان برانی، نه آن قدر زیاد که ماشین‌ها بتوانند در دو خط، کنار هم با آسایش حرکت کنند. همیشه باید مراقب آینه‌های چپ و راست باشی و در عین حال، هوای ماشین‌هایی که می‌خواهند از پارک خارج شوند، یا آن‌هایی که دوبله ایستاده‌اند تا همسرشان دودقیقه‌ای برود و آن لباس‌عروس‌جدیده را پشت ویترین یکی از مزون‌ها ببیند و سریع برگردد. گاهی هم پیاده‌ای از لای شمشادهای وسط خیابان می‌پرد بیرون.

وارد روزهای سخت آموزش شده بودیم. دیگر خبری از خیابان‌های خلوت اطراف جمکران و کوچه‌‌های عریض و آرام خیابان گلستان و شهرک قدس نبود و افتاده بودم به خرحمالی برای آقای مربی، تا رانندگی را به خوبی یاد بگیرم. صبح به صبح مثل راننده‌اش می‌رفتم دم آموزشگاه و استارت می‌زدم و آینه‌ها را تنظیم می‌کردم و کمربند را می‌بستم و آرام و با دقت راه می‌افتادیم پی انجام همه کارهای عقب‌مانده مربی. می‌رفتیم سازمان بازنشستگی کل کشور و من می‌ماندم پشت فرمان تا او برود و مهر نمی‌دانم کجای پرونده‌اش را تمدید کند. بعد می‌رفتیم بانک ملی، شعبه سر بیست‌متری امام حسین و او را پیاده می‌کردم و خودم دنبال جای پارک، تا او برود و فیش نمی‌دانم چی پسر چندمش را که ترم آخر دانشگاه بود، واریز کند.

همیشه موقع کنار کشیدن، موقع بیرون کشیدن و حتی موقع چپ و راست کشیدن توی خطوط خیابان راهنما می‌زدم. به مرور تسلطم به لکنته مربی هم بیشتر شده بود و دیگر می‌دانستم با کلاچی که کمی بالا درگیر می‌شود چه باید کرد و با ترمزی که چندان محکم نمی‌گیرد چطور تعامل کنم و دنده دو را چطور جا بزنم که تقّ صدا ندهد و مربی حرص نخورد.

خوشش آمده بود از من. اوایل به خاطر ریش بلند و تیپ و قیافه‌ مذهبی‌ام احتیاط می‌کرد و همه چیز را بدون حاشیه آموزش می‌داد. دور دوفرمانه و پارک دوبل را حتی، چنان دقیق و قانون‌مدار توضیح داد که هنوز بعد از این همه سال، با قوانین او پارک می‌کنم و دور می‌زنم. اما یک بار که از بانک برگشته بود و انگار سر دیرکرد قسط وامش اعصاب نداشت، جمله‌ای گفت با سرآغاز «زمان اون خدا بیامرز…» و من همان‌جا وسط جمله‌اش گفتم: «خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه» و نخندیدم. خنده نداشت. اعصابش خرد بود بنده خدا. شاید نفس کوتاهی کشید و جمله‌اش را ادامه داد و من مابقی مسیر را همان‌طور که حواسم بود همه قوانین رانندگی را موبه‌مو رعایت کنم، «بعله‌»های کش‌دار اصفهانی تحویلش دادم و چند بار خواستم به چهره‌اش هم نگاه کنم، که رفت توی نقش مربی‌گری‌اش که: «آقاجان! شما حواست به جلو باشه!»

روزهای آخر دیگر سیگار هم می‌کشید. دستش از پنجره سمت شاگرد آویزان بود همیشه که مثلا دود سیگار نیاید تو، ولی چند باری که پرسید: «حامدخان! اذیت که نمی‌شی؟» و من پرانده بودم که «راحت باشید. حساس نیستم به دود» و دیگر کم‌کم دستش را چندان آویزان هم نمی‌گرفت. و خاطرات زمان آن خدابیامرز، یکی یکی بازخوانی می‌شد و اینکه چقدر روزگار خوشی بوده و زندگی این قدر پیچیده نبوده است.

روز آخر آموزش، بلوار امین بودیم. دیگر پاهایش روی کلاچ و ترمز و گاز خودش نبود و لکنته را بالکل سپرده بود دست من. پک‌های عمیق می‌زد به بهمن‌کوچک و توصیه‌های پدربزرگانه‌اش را برای «حامدخان» چند روز پیش و «حامدجان» روز آخر خرج می‌کرد. اتوبوسی که جلویم می‌رفت، توقف کرد توی ایستگاه. راهنما زدم و کشیدم سمت چپ تا از باریکه‌راه باقیمانده توی بلوار امین عبور کنم. پشت سرم ترافیک بود. کمی عجله کردم و بیش از آنچه همیشه، گاز دادم تا کسی پشت سرم بوق نزند. هنوز از اتوبوس عبور نکرده بودم که مردی از جلو اتوبوس دوید توی خیابان. کوفتم روی ترمز و ماشین‌های پشت سر، همگی مانند ارکستری که به حرکت من واکنش هماهنگ نشان می‌دهند، ترمز و بوق ممتد کشیدند. صدای جیغ ترمزها تمام شد ولی نوت بوق‌ها همچنان ادامه داشت. مردی که دویده بود جلو من، به احترام سمفونی باشکوهی که در حال نواختن بود، جلو صف ماشین‌ها میخکوب شد و نگاه ابتداترسیده و سپس‌ غضب‌آلودش را دوخت به چهره رهبر ارکستر که من باشم. محو اثر هنری‌ام شده بودم و همه چیز با حرکت آهسته پیش می‌رفت که یک‌هو مربی، بهمن‌کوچیک نیمه‌کار را پرت کرد بیرون و با غیض از شیشه سمت شاگرد، خود را کشید بیرون و فریاد کشید: گوساله… چرا عین گاو می‌پری توی خیابون!

ماشین‌ها همچنان نوت سیاه کشیده را ادامه را می‌دادند. گاهی میان جمعیت، کسی خارج می‌زد. مربی پیاده شد و دستانش را به سمت ماشین‌های پشت سر تکان داد که زهر هلاهل! مگه کورید؟ تابلو تحت تعلیم رو نمی‌بینید؟ سمفونی متوقف شد. گوساله‌ای که نمی‌دانست چرا مثل گاو پریده وسط خیابان، سر تأسف تکان داد و به راهش ادامه داد. همه منتظر رهبر ارکستر بودند که چوبش را تکان دهد، ولی من همچنان قفل بودم.

راننده اتوبوس، که بزرگ‌ترین و درازترین و دایورت‌ترین فرد جمع بود، دست‌ سیگاردارش را با حرکت پارو در آب، به نشانه «حرکت کن آقا! حرکت کن آقا!» از پنجره‌اش تکان داد و مربی بالاخره کوتاه آمد و برگشت توی لکنته. می‌دانست که هنوز دنده دوئم و هنوز پایم روی کلاچ! مربی بود بالاخره. گفت: «خب! حالا خلاص کن. یه نفس بکش. بزن دنده یک و آروم حرکت کن». لکنته را با احتیاط به حرکت در آوردم. از اتوبوس عبور کردم و مربی، بهمن دیگری از پاکت در آورد و گوشه لبش گذاشت و فندک زد و فندک زد و فندک زد. فندک کهنه، به لکنت افتاده بود. انداختیم توی الغدیر و مسیر پردیسان و جاده نیزار و آن روز حسابی دنده چهار رفتم و بنزین سوزاندیم. پاکت بهمن‌ مربی که تمام شد، برگشتیم سمت آموزشگاه! و فردای آن روز، امتحان آیین‌نامه و شهر را یک‌ضرب قبول شدم.