بایگانی ماهیانه: Dey ۱۳۹۵

بیگ بنگ!

ماشین را چند ساعتی بیرون از خانه گذاشته بودم؛ کنار کوچه. وقتی برگشتم، شیشه جلو شکسته بود. یعنی یک تَرَک کوچک دو سه سانتی شبیه آن لحظه اولیه بیگ‌بنگ روی شیشه جلو نقش بسته بود؛ دقیقا روبه‌روی صورت راننده.

اول ناراحت شدم ولی چند لحظه بعد، ناراحتی‌ام تبدیل شد به عصبانیت و نهایتا در جست‌وجوی کوتاه و بی‌ثمری به دنبال مقصر، خیلی زود به این نتیجه رسیدم که هیچ کاری نمی‌شود کرد؛ مخصوصا که کوچه ما هنوز خاکی است و کناره‌ پیاده‌روها پر از سنگ‌ریزه و احتمال اینکه سنگ‌ریزه‌ای از زیر لاستیک ماشین دیگری شلیک شده و این بلا را سر شیشه آورده باشد، اصلا بعید نبود.

پذیرفتم. همان موقع؟ عمرا! چند روز طول کشید. تا یکی دو روز اول، سرم را مدام بالا و پایین و چپ و راست می‌کردم که شکستگی شیشه مزاحم دیدم نباشد، ولی مگر می‌شد آن طور رانندگی کرد! بعد از چند روز یاد گرفتم که صاف بنشینم و خیابان را با لکه ننگی از لحظه بیگ‌بنگ ببینم و خم به ابرو نیاورم. البته روزهای اول تصمیم داشتم شیشه را عوض کنم ولی هنوز کلی هزینه با اولویت بیشتر سر راهم بود و فعلا شیشه را نمی‌شد تعویض کرد. بی‌خیال شدم.

حالا آیا همه چیز به حالت قبل از شکستگی شیشه برگشته؟ نه. عادت کرده‌ام، رنج جدی نمی‌برم، رانندگی‌ام مختل نمی‌شود. ولی بالا بروم، پایین بیایم، شیشه شکسته الان، هیچ وقت مثل شیشه سالم قبلی نمی‌شود. همیشه رد محوی از یک شکستگی، از یک حادثه ازلی، از یک واقعه دردناک در همه لحظات رانندگی‌ام هویداست. هنوز رانندگی را دوست دارم، هنوز کلی موسیقی و پادکست نشنیده و داستان‌‌همراه‌های منتشرنشده و جاده‌های ندیده دارم برای تجربه کردن و لذت بردن؛ و هزار میوه قاچ‌شده از دست کوثر و هزار لبخند علیرضا از توی آینه، ولی… اثر آن شکستگی باقی خواهد ماند.

شکستگی‌اش نه آن قدر کوچک و بی‌مقدار است که دیده نشود و نه آن قدر بزرگ و تعیین‌کننده که وادارم کند به تعویض شیشه. و این یعنی شکستگی کوچک و آزاردهنده را تا مدت‌ها در نقطه کانونی دیدم به همه خیابان‌ها و جاده‌های آینده خواهم داشت. ولی مگر زندگی غیر از این است؟