بایگانی ماهیانه: Mehr ۱۳۹۵

بلی و لکن…

بعد از سال‌ها که از شروع زندگی‌شان مشترکشان می‌گذرد، حالا بچه‌دار شده‌اند. همه چیز گل و بلبل، فقط نوزاد بیچاره، پستان مادر را نمی‌گرفته‌ است. یعنی گویا آن ساعت‌های آغازین تولد چند باری تلاش کرده ولی چون شیری نیامده، ناامید شده و بنا را گذاشته بر گریه اعتراضی. ساعت‌های طولانی، صبر و تلاش کرده‌اند بلکه بالاخره کودک گرسنه جریان شیر مادر را راه بیندازد، ولی تلاش کودک و مادر و اطرافیان و پرستاران نتیجه نداده و نهایتا برای آرام کردنش دست به دامان شیر خشک و شیشه شیر شده‌اند و دخترک که دیده می‌تواند با فشار و تلاش کمتری به شیر برسد، دیگر زیر بار سختی اول کار شیر مادر نرفته است.

دیروز می‌گفت روش جدیدی را به کار گرفته‌اند تا کودک را برای تلاش بیشتر مجاب کنند. بدین ترتیب که دهان کودک را چسبانده‌اند به پستان مادر و وقتی شروع به مکیدن کرده، بلافاصله با سرنگ کوچکی از گوشه لبش به او شیر خورانده‌اند و نوزاد بنده خدا که خیال کرده با لب‌رنج خودش به شیر رسیده، مکیدنش را قوی‌تر کرده و بیشتر تلاش کرده و خلاصه که بعد از چند روز،‌ بالاخره چشمه شیر مادر به جوشش افتاده است و چند روز بعد، دیگر نیازی به سرنگ شیر هم نبوده و همه چیز سر جای خودش قرار گرفته است.

گولش زدند. بله. نوزاد بیچاره را فریب دادند و آن وقتی که از مادرش شیر نمی‌آمد، او را به این توهم انداختند که مکیدن او باعث جوشش شیر مادر شده و او هم با ولع، شیر خشک را می‌خورد و خدا رو به خاطر این نعمت الهی شکر می‌گفت و سیر می‌شد و در آرامش کودکی که تازه از مادرش شیر خورده، به خواب می‌رفت. ولی در واقع، همه این‌ها دروغی بیش نبود. کودک داشت از سرنگ شیر می‌خورد و مادرش شیر نداشت. پدر و مادر و اطرافیان و پرستاران، کودک را فریب دادند و به او شیر دروغین خوراندند.

چرا این کار را کردند؟ واضح است. چون به صلاح کودک بود و خودش این را نمی‌دانست. چون در آستانه خطر بود و اگر به همان صورت پیش می‌رفت، شیر مادرش برای همیشه می‌خشکید و کودک باید تا آخر با شیر خشک تغذیه می‌شد و برای همیشه، بهترین  غذایش را از دست می‌داد. فریبش دادند چون می‌دانستند که به احتمال زیاد، این فریب را قرار نیست تا آخر ادامه دهند و به محض اینکه با این فریب، به نتیجه مطلوب برسند دیگر لازم نیست آن را ادامه دهند و کودک به شیر واقعی می‌رسد و خیری که در انتظارش بوده را دریافت می‌کند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود.

آیا این حق را داشتند؟ می‌گویند بله. چون نوزادِ چند روزه توان تشخیص خیر و صلاح خودش را ندارد. می‌گویند چون پدر و مادر قیّم بچه‌اند و این ولایت و قیمومیت به آن‌ها اجازه می‌دهد به خاطر خیر و صلاح او، حتی اگر لازم است، در برخی موارد او را فریب دهند و خیر و صلاحش را محقق کنند. احتمالا کسی اصلا شک نکند در اینکه کار پدر و مادر او که منجر به اصلاح مشکل شیر خوردن او شد، کار درست و هوشمندانه‌ای بوده است. صلاح کودک در این بود که هر چه بیشتر تلاش کند. اما خودش قبول نمی‌کرد. آیا می‌شد برای آن نوزادی که احتمالا در شبانه‌روز کمتر از دو سه ساعت چشمانش را باز می‌کرد، توضیح داد که صلاحش در چیست و باید چه کند؟ مگر می‌فهمید؟ مگر می‌توانست به حرف بزرگ‌ترها گوش بدهد؟ او در دنیای محدود خودش فقط همین را می‌فهمید که وقتی گرسنه است باید گریه کند. می‌فهمید که با مکیدن می‌تواند به غذا برسد؛ از هر کجا که شد. او چه می‌فهمید که میان شیر خشک و شیر مادر کدام بهتر است؟ بنابراین، بزرگ‌ها این حق را و در واقع، این وظیفه را داشتند که او را به سمت خیر و صلاحش سوق دهند؛ حتی اگر خودش نخواهد و مقاومت کند.

این ادبیات، دقیقا همان ادبیاتی است که در گفتمان تعبد رخ می‌دهد. از انسان خواسته می‌شود کارهایی را انجام دهد که گاهی دلیل آن‌ها را نمی‌فهمد. زیر بار نمی‌رود. تشویقش می‌کنند که اگر انجام دهی، پاداش می‌گیری، به بهشت می‌روی. زیر بار نمی‌رود، تهدیدش می‌کنند که اگر انجام ندهی، عذاب می‌شوی، به جهنم می‌روی. می‌گوید دلیلش را نمی‌فهمم. می‌گویند دقیقا مسئله همینجاست؛ توان فهمش را نداری؛ خودت حتی نمی‌توانی بفهمی که نمی‌فهمی. ولی ما که بالا ایستاده‌ایم، ما که تو را خلق کرده‌ایم، ما که به سراسر تاریخ، اشراف برون‌زمانی داریم، می‌فهمیم.

می‌گوید دست‌کم قانعم کنید که گوش کردن به حرف شما خلاف عقل محدود خودم نیست. می‌گویند همین‌قدر که می‌فهمی ما تو را آفریده‌ایم و همین قدر که می‌فهمی ما تو را دوست داریم، کفایت نمی‌کند که به ما اعتماد کنی؟ اگر شدنی بود، توضیح می‌دادیم تا بفهمی. ولی توان فهمش را نداری. تو اعتماد کن، انجام بده، وقتی به نتیجه رسیدی، مطمئن باش خواهی فهمی که حق با ما بود و ما به جز خیر و صلاحت، چیز دیگری نمی‌خواستیم. یک روز خواهد رسید که پرده‌ها کنار خواهد رفت و خواهی دید که همه مدت، ما از مادر نیز مهربان‌تر بودیم و از تو هیچ نخواستیم، مگر آنکه برای تو بهترین بود.

ولی قلب آدم، مطمئن نمی‌شود. پرنده‌ای بفرست لطفا.

چشم‌های غبارآلود و آقای صداکامپیوتری

دو ساعت پیش، از دستگاه نوبت‌دهی، کاغذی بیرون آمد که عدد ۹۱۸ را نشان می‌داد؛ زمانی که نفر هشتصد و سی و پنجم بر روی صندلی جلو باجه ۱۱ نشسته بود و حالا، یعنی دو ساعت بعد، آقایی که مشخص است بخش‌های جمله‌اش را برنامه‌ای کامپیوتری به هم چسبانده، اعلام می‌کند که نفر نهصد و هجدهم، یعنی من، به باجه شماره هشت بروم.

با دلهره‌ای بی‌دلیل، مدارک وام را که بالاخره همه امضاهای لازمش را از این و آن گرفته‌ام و امیدوارم کم و کسری نداشته باشد، از زیر شیشه می‌دهم داخل و به آقایی که آن طرف شیشه نشسته سلام می‌کنم. جوابم را می‌دهد و لبخند می‌زند. دلهره بی‌دلیلم کمی فروکش می‌کند ولی باز وقتی شروع به ورق زدن انبوه کاغذهایی که به او داده‌ام می‌کند، ضربان قلبم بالا می‌رود. نکند امضایی را جا انداخته باشم، یا لازم باشد ضامن را حضورا همراه داشته باشم یا چه می‌دانم، آمریکایی‌ها امضایشان پای برجام را پس گرفته باشند و شرایط گل و بلبل کنونی به شرایط حساس و بغرنج سابق برگردد و وامم را پرداخت نکنند.

همه چیز تکمیل است. کاغذهایم را به ترتیب خاصی روی هم قرار می‌دهد و بالای آن‌ها را با منگنه به هم می‌دوزد. ولی وقتی دوباره ترتیب کاغذها را مرور می‌کند متوجه می‌شود اشتباه کرده و باید دوباره آن‌ها را مرتب کند. کشو میزش را باز می‌کند ولی منگنه‌کش سر جای احتمالا همیشگی‌اش نیست. با تیزی خطکش فلزی سعی می‌کند منگنه را باز کند ولی منگنه در می‌رود و می‌خورد پای چشم چپش. کاغذها را رها می‌کند روی میز و قلب من دوباره به ضربان می‌افتد و نگران به او که با پشت دست، چشمش را می‌مالد نگاه می‌کنم.

«نزدیک بود کل پولی که دو ماه پیش خرج عمل کرده بودم، هدر بره‌‌ها!» و می‌خندد و می‌خندم. ضربان قلبم پایین می‌آید. همان طور که چشم چپش درست باز نمی‌شود، با چشم راستش نگاهم می‌کند: «شماره چشمات چنده؟»

یادم نمی‌آید آخرین بار کی پیش چشم‌پزشک بوده‌ام. آهان. روزهای قبل از عروسی بود که وسط شلوغی‌های آماده‌سازی خانه و جهازچینی و هماهنگ کردن لباس عروس و آرایشگاه و سالن و… با کوثر رفته بودیم عینک جدید بخریم و گفتم حالا که قرار است عینک جدید بخرم، نمره شیشه‌ها را هم به‌روز کنیم. ولی چشم‌هایم چند شده بود؟ «یک و نیم شاید. دو. نمی‌دونم. یادم نیست.»

برگه‌ها را دوباره با ترتیب جدید منگنه می‌کند: «تا چهل سالت نشده برو عمل کن. دکتر فلانی، ماه رمضون‌ها یک میلیون تخفیف می‌ده.»

همان‌طور که نگران به او و چشم چپش و انبوه کاغذها نگاه می‌کنم می‌گویم: «خیلی وقته می‌خوام برم. هی جور نمی‌شه. شما از کارش راضی بودی؟»

قطره‌چکان یک‌بار مصرفی را از جیب پیراهنش بیرون می‌آورد و یک قطره توی چشم چپ و یک قطره توی چشم راست می‌چکاند: «حتما برو. من پشیمونم که زودتر نرفتم. توی این چند ماه که عینک نداشتم فهمیدم دوازده سال زندگیم رو با عینک نابود کردم».

چند سال بود عینک می‌زدم؟ تابستان ۷۹، یعنی درست یک سال بعد از ثبت‌نامم در حوزه بود. همه آن سال تحصیلی را به هم‌کلاسی‌هایی که عینک داشتند، حسودی کرده بودم و تابستان که فهمیدم چشم‌هایم ضعیف شده، بدون اینکه به کسی اعتراف کنم، ته دلم خوشحال شده بودم که بالاخره به آرزویم رسیده‌ام و می‌توانم عینک بزنم.

فوکوس چشم‌هایم ناخودآگاه تغییر می‌کند به نزدیک؛ به خیلی نزدیک. همه لکه‌های روی شیشه عینکم را و حتی غبارهای ریزی را که از دیروز مانده می‌بینم. صبح دیر از خواب بیدار شدم و فرصت نشد عینکم را تمیز کنم و با همان غبارهای دیروز، از خانه زدم بیرون.

آدرس مطب چشم‌پزشک را برایم می‌نویسد گوشه یک تکه کاغذ: «تمومه. وامتون چند روز دیگه پرداخت می‌شه ایشالا». رسید مدارک را و کاغذ آدرس را از زیر شیشه می‌دهد بیرون و لبخند می‌زند و بدون اینکه کاری بکند، همان آقای صداکامپیوتری با جمله‌ای که معلوم است اجزایش را به هم چسبانده‌اند اعلام می‌کند که شماره ۹۲۵ به باجه شماره هشت. هیچ وقت نفهمیدم کارمندهای باجه‌ها چطور خبر تمام شدن کارشان را به آن آقا یا خانم صداکامپیوتری می‌دهند.

کشف حجاب

آن قدر فاصله گرفته‌ایم که به یاد آوردن حس و حال آن روزها برایم دشوار شده است. ولی امروز یک لحظه به خودم آمدم و دیدم اولین کسی بودم که جو سنگین آن روزها را شکستم و برای اولین بار در مدرسه، پیراهن چهارخانه رنگی پوشیدم. و اولین کسی بودم که برای پوشیدن تیشرت آستین‌کوتاه در خوابگاه جنگیدم و یکی از دو اولین‌نفری که پیراهنمان را می‌زدیم داخل شلوار. بله، می‌جنگیدیم؛ برای چیزهایی که برای دیگران، آن قدر پیش پا افتاده بود که امروز حتی نمی‌توانیم توقع فهمش را از آدم‌های معمولی داشته باشیم. حتی گاهی وقتی از خاطرات آن روز تعریف می‌کنم، تنها واکنشی که می‌‌بینم، خنده و تعجب است که شما مگر کجا زندگی کرده‌اید.

سال‌ ۸۰ بود و ما یک سال مرخصی داشتیم برای حفظ قرآن و خوابگاهمان عوض شده بود. از مدرسه قدیمی زیبا و بزرگی که دو سال اول را به همراه ده‌ها نفر دیگر در آنجا زندگی کرده بودیم، رفته بودیم به خانه کوچک دیگری که در اختیار تنها شش نفر از برگزیده‌های مدرسه بود و چند ماه بعد، دوستی‌مان پررنگ‌تر شده بود و شب‌ها خودمان مدیریت آن خوابگاه را به عهده داشتیم. مسئول شب نداشتیم که قرار باشد شیوه لباس پوشیدنمان را کنترل کند و یا بخواهد به مدیر مدرسه گزارش عصیان ما را بدهد.

و بالاخره شب سرنوشت‌ساز فرا رسید و ما از مرز پررنگ و غیر قابل عبوری گذشتیم. حوالی ۹ شب بود و شام‌مان را خورده بودیم و مدیران مدرسه تا فردا برنمی‌گشتند و ما تا صبح آزاد بودیم. تصمیم‌مان را گرفتیم و پیراهن‌های سفید و آستین‌بلندمان را درآوردیم و برای اولین بار، تیشرت‌های آستین‌نصفه راحت به تن کردیم. البته هر شش نفر حاضر به این کار نشدند، ولی خودم و یک نفر دیگر را به خوبی به یاد دارم که با تیشرت و شلوار ورزشی آمدیم توی حیاط. بچه‌ها داشتند پینگ‌پونگ بازی می‌کردند. وقتی از اتاق‌هایمان آمدیم بیرون،‌ همه ساکت شدند و ما دو تا عرق شرم به پیشانی‌مان نشست و با خجالت و نگرانی به دیگران نگاه کردیم. مدتی گذشت تا بالاخره با خنده‌های زورکی و جوک و خنده و سؤال از امتیاز بازی، فضای سنگین حاکم را شکستیم و رفتیم سراغ ادامه پینگ‌پونگ.

تا پیش از آن، شب‌ها پیراهن‌به‌تن می‌خوابیدیم. حداکثر وقتی به رخت‌خواب می‌رفتیم، قبل از اینکه پتو یا ملحفه را بکشیم رویمان، پیراهنمان را در می‌آوردیم و می‌گذاشتیم کنار بالش و با زیرپیراهنی‌های سفید آستین‌کوتاه می‌خوابیدیم. برخی هم فقط به باز کردن دکمه یقه پیراهن‌شان و تا زدن آستین‌ها اکتفا می‌کردند. ولی به هر حال، تا پیش از آن شب سرنوشت‌ساز، کسی تیشرت نمی‌پوشید و آن شب کذایی، سنگ بنایی شد برای تغییرات گسترده دیگری که انجام شدنشان نزدیک به ده سال طول کشید.

شاید آن سخت‌گیری‌ها مختص مدرسه ما بود. شاید همان زمان هم این دغدغه‌ها برای دیگران، مسخره و پیش پا افتاده محسوب می‌شد. ولی به هر حال برای ما یک جنگ بزرگ بود. بارها از مسئولان مدرسه تذکر شنیدیم که پوشش ما مطابق شأن نیست و ممکن است باعث به گناه افتادن دیگران شود. باور این گزاره‌ها برایم واقعا دشوار است، ولی به وضوح به خاطر دارم که یکی از مسئولان مدرسه با من صحبت کرد و بعد از تعریف و تمجید بسیار از اینکه من محصل خوبی‌ هستم و قطعا در تقوا و ایمان من شکی ندارد، گفت که ای کاش این یک عیب را هم نداشتی و پوششت را رعایت می‌کردی و پیراهنت را روی شلوار می‌انداختی و ای کاش شب‌ها به جای با تیشرت چرخیدن در حیاط خوابگاه، همان پیراهن سفید معمول و آستین‌دار را می‌پوشیدی. و حتی در خاطرم هست که می‌گفتند در پیراهن سفید آستین‌بلند، «زیباتر» هستی و لباس پوشیده، برای تو برازنده‌تر است.

ولی دست‌بردار نبودیم. آیا به کاری که می‌کردیم، ایمان داشتیم؟ نه. قطعا نه. از تردید داشتیم می‌مردیم. احساس گناه رهایمان نمی‌کرد. ولی همچنان دست و پا می‌زدیم که بفهمیم چه کاری درست است. آن شب کذایی که برای اولین بار تیشرت پوشیدیم و آمدیم توی حیاط، احتمالا حسی شبیه خانم محجبه‌ای را داشتیم که برای اولین بار می‌خواهد بدون چادر پا به خیابان بگذارد. نگران و مضطرب راه می‌رفتیم و مدام دکمه بالای تیشرت‌مان را چک می‌کردیم که مبادا باز شده باشد و یا ناخودآگاه پایین تیشرتمان را هی مرتب می‌کردیم و مطمئن می‌شدیم که صاف ایستاده است. آن اوایل حتی وقتی با پیراهن داخل شلوار به خیابان می‌رفتیم،‌حس می‌کردیم هزاران چشم مشغول تماشای ماست. و در واقع، جنگ اصلی با مسئولان مدرسه نبود، داشتیم بیش از هر کسی با خودمان می‌جنگیدیم.

درست در خاطرم هست که برای اطمینان، از دوستان بزرگ‌تری که آن زمان متأهل بودند خواستیم درباره این شیوه پوشش، از همسرانشان سؤال کنند. مدیر داخلی مدرسه گفته بود اینکه پیراهنمان را داخل شلوار می‌زنیم، باعث می‌شود زنان شهر به ما نگاه کنند و ممکن است به گناه بیفتند و ما مسئول گناه آن‌ها خواهیم بود و چنین چیزی قطعا موجب سلب توفیقات ما خواهد شد. خطر کمی نبود. ما بودیم و توفیقاتمان. نماز شبی اگر قضا می‌شد، باید روز قبل را جست‌وجو می‌کردی و آن گناهی را که باعث سلب توفیق شده بود، پیدا می‌کردی و آن گناه ممکن بود پوشش ناصواب و به گناه انداختن زنان خیابان باشد.

اما همسران دوستان بزرگ‌ترمان بالاتفاق به جای پاسخ دادن به سؤالمان، تعجب کردند. بعضی حتی شک کرده بودند که آیا سؤال ما را درست فهمیده‌اند یا نه. بعضی‌شان به طور ضمنی مسخره‌مان کرده بودند که «واقعا فکر می‌کنید اگر شما چهار تا فسقل‌جوان نارس پیراهنتان را بزنید توی شلوار، ما توی کوچه و خیابان به شما خیره می‌شویم و ایمانمان به خطر می‌افتد؟» و ما حتی گاهی در ذهنمان قضاوتشان کرده بودیم که دین و ایمان برایشان مهم نیست حتما.

حالا نزدیک به چند قرن از سال ۸۰ گذشته و این روزها وقتی دیالوگ‌های دوست و آشنا درباره گشت ارشاد را می‌شنوم، حس می‌کنم به طور خنده‌دار و دور از انتظاری، متوجه دغدغه‌های هر دو طرف و حساسیت‌ها و استدلال‌هایشان می‌شوم و باز، انگار به این نتیجه می‌رسم که هیچ مصالحه و اتفاق نظری به دست نخواهد آمد و فقط زورآزمایی کشداری خواهد بود که بالاخره منجر به پیروزی یک گروه و شکست دیگری ختم خواهد شد و احتمالا هیچ وقت، مسئله ذهنی هیچ کدام برای همیشه از میان نخواهد رفت؛ بس که جهان‌بینی‌ها دور از هم و بس که خدا و پیغمبر و دین و آخرت آدم‌ها با هم متفاوت‌ است.